وقت جوانان چگونه می گذرد؟

وقت جوانان چگونه می گذرد؟

چو فرزند باشد به فرهنگ دار
جهان را به بازی بر او تنگ دار
«فردوسی»
گزنفون، حکیم و مورخ یونانی (۳۵۵-۴۳۰ پ.م) دو کتاب راجع به ایران نوشته است، که یکی از آن دو «کورشنامه» است. در این اثر شرحی راجع به نوع تربیت جوانان ایران در دوره هخامنشی آورده و از جمله می نویسد: «تقوی و فضلیت به فرزندان خود می آموزند، همان گونه که دیگران خواندن و نوشتن را … در قوانین ایران کوشش می شود که افراد تربیتی پیدا کنند که آنان را پیشاپیش از دست یازیدن به کارهای ننگین و شرارت آمیز باز دارد.» آن گاه موارد آموزش به کودکان خانواده های اعیانی را بر می شمارد:
دادگری… اعتدال و قناعت… آیین رزم و شکار… خو گرفتن به سختی… پرورش تن و روان هر دو…
در شاهنامه نیز از نظیر همین نوع تربیت یاد می شود.
گزنفون یکی از علتهای اقدار هخامنشیان را که در زمان خود بزرگترین کشور جهان بودند، همین توجه به تربیت جوانان می داند، یعنی سخت کوشی، انضباط و استحکام اخلاقی، اما هم او در پایان کتاب خود از انحطاط همین سلسله نیز حرف می زند که در غرور و غفلت غرق شدند، و سرانجام مقهور چهل هزار سرباز مقدونیه ای گردیدند.
بدیهی است که دوره ما با دوره هخامنشی خیلی فرق دارد. مسئولیت ما پیچیده تر و سنگین تر است، زیرا آموزش و تربیت به میان گروه انبوهی کشیده شده است و علاوه بر آن، ما با یک دنیای پر از رقابت و کشش و کوشش سر و کار داریم، و توقع مردم ما آن است که یک زندگی آرام و آبرومند برای آنان فراهم شود.
اکنون درباره یک کشور اگر پرسیده شود که آینده آن چگونه خواهد بود؟ در یک کلمه باید جواب داد: بسته به آن است که جوانانش چگونه تربیت شوند. ایران امروز دو خصوصیت دارد که در جلو چشم است.
یکی آنکه کشور بسیار جوانی است. یک قلم هجده میلیون دانش آموز دارد که چند سال دیگر همگی از نوجوانی به جوانی پای می نهند.
دوم آنکه خصوصیت طبیعی و اقلیمی آن به گونه ای است که با کار و کوشش می تواند آباد بماند. یک سرزمین هر چند هم از لحاظ منابع زیرزمینی یا داده های طبیعی غنی باشد، بارآور نمی شود مرگ آنکه نیروی انسانی در آن به صورت انبوه به کار افتد. ذخائر زیرزمینی روزی به پایان می رسند، گذشته از آن هر چه بیشتر کاویده شوند، استخراج آنها گران تر تمام خواهد شد. زمین زراعتی نیز باید به روش علمی به کار گرفته شود تا بیشترین حاصل را بدهد. در کشور کم بارانی چون ایران، نوع کاربرد آب و جلوگیری از هرز رفتن آب، مراقبت خاصی لازم دارد. به سبک قدیم تولید کردن، مستلزم به سبک قدیم زندگی کردن است. چون این کار مقدور نیست. ادامه اش مصداق این شعر سعدی قرار می گیرد که به ورشستگی می انجامد:
چون دخلت نیست، خرج آهسته تر کن
که می خوانند ملاحان سرودی
اگر باران به کوهستان نبارد
به سالی دجله گردد خشک رودی
ایران، در گذشته با یک جمعیت کم و با یک زندگی به سبک روستایی گذران می کرد. اکنون افزایش جمعیت با افزایش چند برابری نیازها همراه شده است. بنابراین یک زندگی قابل قبول برای کشور، بستگی به نوع جامعه و حکومتی دارد که در او به سر می برند.
پیران و کودکان در یک سرزمین به منزله مهمان هستند. بنابراین وزنه اصلی کار بر دوش کسانی قرار می گیرد که می توانند در یک دوره سی سال فعال بمانند. این عده – بگیریم یک سوم کل جمعیت – باید کشور را به راه ببرند. علاوه بر آن تربیت نسل آینده نیز که جوانان باشند، بر عهده آن است.
بنابراین سرنوشت اکنون و آینده کشور در گرو آن می شود که جوانان امروزش چه اندازه کارآیی و قابلیت داشته باشند که آن خود مایه می گیرد از دانش و مهارت، و فرهنگی که این دانش و مهارت را در راه درست به کار اندازد. ایران از دورانهای دور – که کمتر از سه هزار سال نبوده – تا به امروز ادامه حیات داده است. هر چه بوده، گاه بهتر، گاه بدتر، رشته حیات ملی او قطع نشده است. شکست و هجوم و اشغال داشته، ولی مردمش هر زمان با چاره جوییهایی، خود را به جلو کشانده اند.
اکنون اقتضاهای دوران جدید، چاره جوییهای تازه ای می طلبد، و این مستلزم آن است که دختران و پسرانی که برای تحویل گرفتن کشور آماده می شوند، توانایی راهبرد آن را داشته باشند. ایران در این صد ساله تجربه های متعددی پشت سر نهاده است. نود و شش سال است که به ظاهر نظام پارلمانی داشته، یعنی فرض بر آن بوده که مردم در متن سرنوشت خود قرار داشته اند. اکنون دیگر باید از مجموع آنچه گذشته نتیجه ای بگیرد. سود و زیانها را بسنجد، و در این آغاز قرن تازه آماده ورود به یک مرحله دشوار گردد.
در آغاز مشروطه شاید جمعیت ایران بیش از دوازده میلیون نبوده، اکنون به شش برابر آن بالغ گردیده است. به موازات آن تعلقات و نیازها نیز چند برابر افزون شده، ولی تواناییها چطور؟ این چیزی است که باید به ارزیابی گذارده شود.
موضوع دیگر آن است که جمعیت ایران طی این صد ساله جابه جا شده است. عده زیادی روستاها را ترک کرده و به شهر روی آورده اند. عده زیادی شغل سنتی و خانوادگی خود را از دست نهاده و به اشتغال تازه ای پرداخته اند. بنابراین ما نه تنها با ازدیاد سریع جمعیت روبرو بوده ایم، بلکه با جابجا شدگی نیز. وسیله ارتباطات جدید موجب گردیده که نقل و انتقالهای بسیار صورت گیرد. چه بسا فرزندانی که پدرانشان خارج از شهرک و روستاهای خود جایی را نشناخته بودند، ولی آنان گذارشان به جاهایی می افتد که خواب آن را هم ندیده بودند. بعضی از آنان از سوئد و آلمان و هلند سر برآورده اند. کسان دیگر، به تعداد بسیار، از طریق ماهواره، منظره هایی می بینند که چشمان خیره می شود.
همه اینها می تواند تأثیر مثبت داشته باشد یا منفی. اگر فرهنگ جوان و طرز دید او پایه و مایه ای گرفته باشد، می تواند گشایشی در درون او پدید آورد و به بالش و رویش بینجامد، در غیر این صورت آشفتگی ذهنی ایجاد می شود.
در این فضای دگرگون شده آنچه مهم است آن است که وضع جوانان به نیازهای کشور جوابگو باشد. از این بابت چشم انداز روشنی در برابر نیست. چند سؤالی که نمی توانیم به آنها پاسخ ندهیم اینهایند:
۱- آیا کیفیت با کمیت همخوانی دارد؟ یعنی عدد افرادی که در بطن آموزش قرار گرفته اند، با نتیجه ای که از آن عاید می گردد، موازنه بر قرار می کند؟ همچنین ساعتهای گذارده شده با نتیجه به دست آمده؟
۲- آیا نهادهای آموزشی، از دبستان تا دانشگاه، آنچه را به جوانان می آموزند، کم و بیش همان است که مورد نیاز کشور باشد؟
۳- آیا «رسانه ها»، اعم از دیداری و گفتاری و «نوشتاری»، آنچه را به جوانان می دهند، به گونه ای هست که به پرورش اندیشه کارساز کمک کند؟
۴- آیا محیط اجتماعی و جریانهایی که در کشور می گذرد، یک الگوی درس دهنده و دلگرم کننده برای جوان هست؟
۵- آیا یک خط فکری سازنده که مطابقت داشته باشد با خوی و گرایش ایرانی، و اقتضاهای دنیای امروز، در برابر قرار دارد؟
اگر به این پرسشها جواب داده نشود، و کارها به «دفع الوقت» بگذرد، آینده در برابر سؤال خواهد بود.
جوان با سائقه جوانی و امیدهایی که دارد، نگران آینده خود است. آن گاه که راه مستقیم در جلوش باز نماند، به کوره راههای انحرافی خواهد افتاد، و هم اکنون حالت تعارضی در روحیه بسیاری از آنان دیده می شود. از یک سو در هیچ دوره جوان ایرانی به این اندازه سرزنده نبوده، میل به کوشندگی و آگاهی نداشته، مشتاق به یاد گرفتن، به سیاست، به رسیدن به نوعی سامان عقیدتی، نبوده. از سوی دیگر، فقدان «مسیر فکری» در برابر است، خود را به این در و آن در می زند: گروهی جواب سؤالهای خود را از تصوف می جویند، گروهی از غرب گرائی، از چپ روی، و یا آمیخته ای از هر سه اینها. در همه این اندیشه های سرگردان، چاشنی ای از شکاکیت، پوچ انگاری، دلمردگی و ناامیدی دیده می شود، و ناامیدی سرانجام به خشونت سر می زند.
ذهن جوان از چه تغذیه می کند؟ کتاب که عمده ترین وسیله آموزش است، در «تیراژ» بسیار پایین یعنی دو تا سه هزار نسخه به بازار می آید، که با توجه به انبوه جمعیت جوان، برد آن بسیار ناچیز است و بطور کلی وقت و عادت کتابخوانی در زندگی جوانان جای بسیار اندکی یافته است.
کتابهایی هم که انتشار می یابند ناهمگون هستند، مقداری ترجمه های بی هدف و احیاناً نامفهوم است، و آن گاه سراب «پست مدرن»، شعرهای بی سر و ته، اندیشه هایی که دل آشوبه می آورند، ولی چون نو نما هستند یا از غرب می آیند، جاذبه دار می نمایند.
ما در مرحله ای هستیم که آنچه دنیا را تکان داد و به جانب علم و منطق رهنمون گشت، باید بیاموزیم، نه آنچه شخص را در وادی گسیختگی فرهنگی رها می کند. جوان ایرانی نیاز دارد که در وهله اول خود و کشور خود و تاریخ خود را بشناسد، سپس با جریانهای عمده فکری جهان آشنا گردد، و بدین گونه دارای قریحه نقد و تمیز گردد. اگر دید روشن نسبت به جهان و کشور خود نداشته باشد، مهارت و تخصص هم – در صورتی که کسب شده باشد – به درد نخواهد خورد.
از طریق آشنایی با گذشته کشور است که جوان ایرانی در می یابد که از کجا آمده و به کجا می رود.
مهمترین بدنه فرهنگ ایران را ادبیات تشکیل می دهد. با آنچه برخوردی باید داشته باشیم؟ جوانان ما در اکثریت خود از آن بریده شده اند، اما در عین حال، عارضه «شعرزدگی» دارند، یعنی دستخوش عواملی هستند که ذهن را از منطق و تعقل دور نگاه می دارد.
تاریخ و فرهنگ ایران احتیاج به بازبینی دقیق دارند. زیرا هر دو دارای زمینه های مثبت و منفی اند و تا این مثبت و منفی از هم متمایز نگردند، مشکل بتوان با دید روشن رو به راه نهاد.
برای آنکه دانش و مهارت جدید کسب گردد، و یک عنصر مصرف گر به یک فرد کارآمد تبدیل شود باید ذهن به آمادگی فرهنگی دست یافته باشد، یعنی بداند که برای چه سرزمین و آینده ای کار می کند. آینده بسیار پر توقع و سختگیر است، و به هر سواری رکاب نمی دهد. وقایع همین یک ماهه آمریکا نشان داد که دنیا حالت غافلگیر کننده دارد. وقتی پیمانه پر شد، ناگهان حکم توقف می دهد. بزرگترین غفلت، که بهای گرانی باید برایش پرداخت، غفلت از آینده است.
همه اینها باز می گردد به نوع استخدام وقت. در این امر قبل از هر چیز باید به جوانان اندیشید:
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
پس خجالت که از این حاصل ایام بریم
((حافظ))
در سراسر کشور ما کامپیوتر کار می کند. دستگاههای آمارگیری داریم. هزاران کارمند حقوق بگیر، فرض بر آن است که نبضهای کشور را زیر نظارت دارند.
با این وصف، آیا کسی به این فکر هست که لحظه ای حساب کند که میلیاردها ساعت وقت جوانان چگونه می گذرد و چه بهره ای از آن گرفته می شود؟ در ترافیک، در جلوی تلویزیون و برنامه های آن چنانی، در کلاسهای کم حاصل، در ساعتهای باطل؟ در نوسان میان امید و نومیدی؟ و آیا این آگاهی هست که وقت در دنیای امروز، گرانبهاترین سرمایه هر کشور است؟
“مهر ۱۳۸۰ – کتاب هشدار روزگار – دکتر محمد علی اسلامی ندوشن”


کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

2494 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2021 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی