شعر طنز “رسوا”

شعر طنز

پیام داد شنیدم به دختری، پسری
که جان به لب شده‎ام از جدایی‎ات یارا
دل مرا غم دنیا گرفته دور از تو
وگر دهند نخواهم تمام دنیا را
نه سر زنی به من ای بی وفا نه زنگ دگر
دریغ کرده‎ای از من صدا و سیما را
خوش است جنت اگر، در کنار یار خوش است
وگرنه دوزخِ بی آتش است تنها را
در این زمان که به فرمان پادشاه بهار
گرفته لشکر گل سرزمین صحرا را
یکی دو روز اگر مایلی بیا به شمال
سفر کنیم و ببینیم کوه و دریا را
کنار ساحل دریا غروب‎های غریب
کنیم زمزمه زیباترین غزل‎ها را
«که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را»
خلاصه دختر بیچاره زود قانع شد
شنید وقتی از او این کلام شیوا را
به قصد راهی ویلا شدن سفر کردند
سوی شمال و نکردند فکر فردا را
به این سفر پدر دختر از قضا بو برد
و گشت آن قدر آنجا که یافت ویلا را
به خشم یکسره زد زنگ را و دختر در
گشود و با دهن باز دید بابا را
پرید از رخ او رنگ و مات و حیران ماند
چنانکه بچه تماشا کند هیولا را
پسر که دید در آن لحظه دخترک از ترس
زده است خشکش و خواهد که تر کند جا را
سلام کرد و جلو رفت و بی خبر در پیش
گرفت راه فریب و دروغ و حاشا را
که ای برادر اگر گشت می‎زنی خوب است
درازتر نکنی از گلیم خود پا را
خطا چه دیده‎ای از ما دو تا که می‎نگری
به چشم خشم من و خواهرم پریسا را
شنید چون پدر دختر این دروغ عجیب
سری به خنده تکان داد و گفت: آقا را
نگو دروغ که خر نیستم پسر جان، خر
تویی که اینهمه خر فرض می‎کنی ما را
به طعنه این مثل آورده‎ایم و بس باشد
اشاره‎ای گذرا تیزبین دانا را
“محمد نظری ندوشن”
منبع : http://loghaz.blogfa.com


کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar
برچسب : ,

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

2494 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2021 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی