خاطرات جانباز

خاطرات جانباز

خداحافظ مادر؛ خاطره ی جانباز سید حمید طباطبایی ندوشن .

به بیابان و دیار خودم چشم دوختم که روزی قطب دامپروری بود و بزرگترین وسعت استان یزد را داشت (به قول ندوشنی ها ۸ در ۸ کیلومتر منطقه متعلق به ندوشن بود). ولی اینک چشم به خاکش دوختند و هر روز حرف از انتزاعش می زنند!! من به چه چشم دوخته بودم و این ها به چه؟!

سید حمید طباطبایی ندوشن :

آن روز یکی از روزهای سرد زمستان ۶۵ بود، اتوبوس داخل دبیرستان شهید صدوقی (تنها دبیرستان منطقه) در حال سوار کردن گروهان علی اکبر(ع) بود.

بچه ها بعد از بدرقه و گذر از زیر آینه قرآن یک به یک سوار اتوبوس شدند.

من در حال خداحافظی با مدیر و معلمان خود (حسین جوادی، حسین قوه، محمد جعفری، علی و محمدرضا نقیبی، مرحوم حاج آقا جلالی، آقای شفیعی، حاج ید الله احمدی و آقای پور انتظاری) بودم، که مادرم از راه رسید.

از نگاهش همه چیز را فهمیدم.

اتوبوس حرکت کرد و رفت.

مادر گریه کنان می گفت می دانم عشق به جبهه داری.

اول مرا خاک کن و بعد به جبهه برو .

من فرزند کوچک خانواده بودم و هفده سال بیشتر نداشتم، عصای دست پدر و مادر بودم.

پدرم از سادات معروف و بزرگ خاندان طباطبایی ندوشن بود که به علت بیماری آسم چند سالی در منزل بستری بود و اهل کتاب، قرآن و شعر .

از مدرسه هر دو به سمت خانه حرکت کردیم؛ در بین راه به بهانه ی این که کتاب هایم جا مانده به مدرسه بازگشتم و هر قدمی که برمی داشتم یک نگاه به عقب می کردم تا این که مادرم از دیدگانم ناپدید شد. “بدون خداحافظی” از ندوشن به یزد تنها یک جاده آسفالت وجود داشت (ندوشن به تفت) و جاده ی میبد جاده ای خاکی بود.

تنها سه مینی بوس وجود داشت که صبح خروس خوان با مسافرانش حرکت می کرد و دمدمه های غروب باز می گشت!

به قدری ماشین کم بود که شاید در یک ساعت دو یا سه ماشین از آنجا عبور می کرد.

صد و پنجاه تومان هم بیشتر همراه نداشتم.

با پای پیاده به طرف صدر آباد حرکت کردم.

هنوز پنج کیلومتر دور نشده بودم که یک وانت آبی رنگ (قاسم جعفری معروف به قاسم علیشاه) رسید؛ از خوشحالی دستان کوچکم را بالا بردم، وانت پر بود، داخل ماشین زن و بچه و پشت ماشین کود حیوانی

ناچار بالای وانت روی کودها نشستم؛ سرمای سختی بود و عشق من رسیدن به کاروان

به بیابان و دیار خودم چشم دوختم که روزی قطب دامپروری بود و بزرگترین وسعت استان یزد را داشت(به قول ندوشنی ها ۸ در ۸ کیلومتر منطقه متعلق به ندوشن بود).

 

من به چه چشم دوخته بودم و حالا بعضی ها به چه؟!

هر طور بود خود را به مصلای یزد رساندم و با اصرار بیست تومان از آن صد و پنجاه تومان را به راننده وانت کرایه دادم.

برادر بزرگم (سید مصطفی) که گمان می کردم برای بدرقه ام آمده به بهانه بیماری پدر و خداحافظی تلفنی با مادر مرا به بیمارستان گودرز که محل کارش بود برد.

وقتی لباس و پوتین را از من گرفت متوجه شدم قصد دارد از رفتنم جلوگیری کند.

به نگهبانی سپرده بود که از بیمارستان خارج نشوم.

دیوار…………..

جز فرار از آن چاره ای نداشتم، لیک از بالای دیوار به بیرون پریدم و فلنگ را بستم؛ دوان دوان خود را به موتوری که در حال عبور از خیابان بود رساندم و با خواهش و تمنا سوار شدم.

وقتی به باغ ملی رسیدم آخرین اتوبوس در حال حرکت به باغ خان بود.

بعد از نماز مغرب و عشا و صرف شامی دلنشین(خوراک لوبیا)، برادرم با موتور گازی که تنها دارایی اش بود در حالی که پوتین و لباس هایم را به همراه داشت، از راه رسید.

لباس هایم را تن کردم؛ برای مرتب کردن سر و وضع ام جلوی آینه رفتم.

وقتی دست در جیبم کردم، همراه با شانه سیصد تومان پول و یک دست نوشته بیرون آمد.

برادرم از من حلالیت خواسته بود؛ بابت سیلی ای که در بیمارستان بر گوش هایم نواخته بود.

خداحافظی با برادر همانا و بی خداحافظی با مادر رفتن، همانا


کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar
برچسب :

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

2494 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2021 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی