از ادب چه خبر؟

از ادب چه خبر؟

از خـدا جــوئـیـم تـوفـیـق ادب
بی ادب محـروم ماند از لطف ربّ
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکــه آتـش در همـه آفـاق زد
«مولوی»
ادب که مرادف با فرهنگ در شاهنامه آمده است، مفهومی بسیار وسیع‌تر از معنای امروز خود دارد. از ادب روش خوب، تربیت خوب، ظرافت و حسن رفتار اراده شده است که چون همه اینها در فردفرد مردم جمع شد، شخصیّت یک ملّت را تشکیل می دهد.
شعر مولوی نیز همان معنای گسترده را دربردارد. ادب، ابراز «گوهر انسانیّت» است. آدمی موجود برخوردار از اندیشه است که تا این جا همه آدمیان کم و بیش در یک خط قرار می‌گیرند. تفاوت در میان آنان آنگاه پدید می‌آید که هر کسی «گوهر انسانیّت» را تا چه درجه به کار اندازد.
ادب گرچه یک ودیعه فردی است، ارتباط می‌یابد با تمدّنی که بر اجتماع حاکم است. استثناها را کنار بگذاریم. مردم در اکثریّت خود کشیده می‌شوند به جانب سیری که اجتماع در پیش پای آنها می نهد، ولو آن را دوست نداشته باشند. دلیلش روشن است. می‌خواهند زندگی بکنند و عملی‌ترین راه را در پیش می‌گیرند. از قدیم گفته‌اند «به شهر نی که می‌روی باید نی سوار شد». البتّه اگر وضع موجود به گونه‌ای باشد که با سرشت انسان و اقتضای زمان در تضادّ قرار گیرد، تولید واکنش می کند و آنگاه است که دگرگونی بزرگ اجتناب‌ناپذیر می‌گردد.
درگذشته تنظیم روابط اجتماعی، بیشتر برعهده آئین و ادب بود، ولی اقتضای طبیعت جدید آن شد که قانون آن را برعهده گیرد (با فرض آنکه قانونی در کار باشد)، با این حال، اهمیّت بنیادی ادب را نمی‌توان انکار کرد. ادب مانند هوا در سراسر یک جامعه جریان دارد و از طریق آن است که زندگی اجتاعی نرم و موزون می شود.
اهمیّت ادب زمانی محسوس می‌گردد که نبود یا کمبود آن روی نماید. در آن صورت دیده می‌شود که زندگی تا چه پایه به زمختی می‌گراید.
گرمای انسانی از میان می‌رود و روابط اجتماعی تا حدّ برآورد نیازهای حقیر روزمرّه تنزّل می‌کند.
تکیه‌گاه اجتماعی که می‌باید از طریق ادب اطمینان‌بخش شود، اگر سست شد، هر کسی به گونه‌ای سلوک می‌کند که حوائج روزانه‌اش برآورده شود، نه بیشتر؛ و این، رفته رفته منتج به ریاکاری،‌ یا حسابگری می‌شود. دو چیز متضاد رودررو می‌گردند: ترشروئی و کرنش، بسته به آنکه کدام یک کار را از پیش ببرند. در چنین وضعی جامعه انسجام خود را از دست می‌دهد و همبستگی انسانی بی‌پشتوانه می‌ماند، زیرا هر کسی باید بار مسائل خود را خود بر دوش بکشد.
فردی که کم‌ادبی کرد و کم‌ادبی دید،‌ اندک اندک خود را از جامعه‌ انسانی گسیخته می‌بیند، زیرا ملاط ادب نیست که او را با دیگران پیوند دهد. این امر در تعادل روانی او اثرگذار می‌شود: یا به اندک ناملایمی برافروخته می‌گردد و از جا در می‌رود، یا سر فرود می‌آورد و کوچکی می کند، و این هر دو، یا او را تندخو و یا از خود شرمنده می‌دارد.
آدمی چون خود را در زندگی تنها می‌بیند، احتیاج دارد که مورد احترام و اعتنا باشد، که اگر نبود تنهائی او افزونتر می‌شود و خلائی در درون او پا می‌گیرد. او نیاز دارد بداند که در زندگی تنها نیست، و کسانی هوای او را دارند، و ادب‌، بخشی از این چشمداشت را برآورده می‌کند.
مجموع این حالت است که جامعه را خوشایند یا ناخوشایند می‌دارد، آبدار یا خشک می‌کند، و در نتیجه در امر اقتصاد و تولید هم اثر می‌گذارد.
اکنون بپرسیم که جریان ادب در کشور ما چگونه است، بخصوص در شهرهای بزرگ. واقعیّت آن است که وضع مطلوبی ندارد و مشاهده‌های روزمرّه این حالت را تأیید می کند. مردم باید بر گرد یک «آرمان اجتماعی» با هم سلوک کنند، و اکنون این آرمان درست روشن نیست که چیست. جمعیّت بناگهان زیاد شده و شهرها متراکم است. خلق خدا که غوطه‌ور در دل‌مشغولیهای خوداند، وقت ندارند که جز به معاشی که کسب می‌کنند، یا حرصی که می‌زنند، به مسائل دیگر بپردازند. گذشته از آن، عوامل متعدّدی اخلاق عمومی را به چالش طلبیده‌اند، تا بدانجا که حوصله در کاربرد ادب از مردم گرفته شده است. در این میان برخورد تجدّد با کهنگی را نیز نباید از یاد برد که ایرانی را در نوعی «سر گردانی سلوک» رها کرده است.
برای آنکه با چشم خود ببینید، گردشی در شهر بکنید و با چند تن از صنوف مختلف تماس بگیرید. بندرت پیش می‌آید که تنگ خلق به خانه بازنگردید. این تجربه در اخلاق شما هم اثرگذار می‌شود، عبوس و بی‌حوصله می‌گردید. در نتیجه شما هم همان رفتار را در پیش می‌گیرید، که دیگران در مورد شما به کار گرفته‌اند.
به چند قلم ساده و معمول نظر بیندازیم. آنچه در این جا می‌گوئیم، به «اخلاقیّات» مربوط نیست، که آن خود داستان جداگانه‌ای دارد. دادسراها و زندان‌ها گواه بر اُفت آنند، و روزنامه‌ها نیز گاهی اخباری از این دست را در خود انعکاس می‌دهند. در ارتکاب انواع تقلّب‌ها و جرم‌ها، ابتکارهائی به خرج داده می‌شود که شخص را به حیرت وا می‌دارد. از آنها بگذریم و بیائیم بر سر ادب اجتماعی.
چند نمونه:
۱- سری به اداره ها بزنید. جا به جا بر پیشانی آنها به خطّ جلی نوشته شده است «تکریم ارباب رجوع» و توصیه‌ای در این مورد به کار می‌رود. خود این توصیه نشانه آن است که کار به جای باریک کشیده شده بوده که لازم به تذکّر شده است.
هر «ارباب رجوع» خود می‌داند که با چه صحنه‌هائی روبرو گردیده است. اگر کاریکاتور او را بکشند که دست به سینه و حیران جلو میز ایستاده است، و حالت مستأصل دارد، مفهوم «تکریم شدگی» او روشن خواهد شد. درست‌تر خواهد بود که به جای آن شعار کذا، این بیت سعدی بر دیوار نوشته شود:
به دست آهن تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر!
البتّه مردم چاره ندارند که برای گشودن گره کار خود،‌ از این تفته تر را هم تحمّل کنند.
۲- به بانک بروید؛ به جائی که مردم زحمتکشی هم در آن مشغول کاراند. با شما که ممکن است مرد مو سفید سالخورده، یا زن محترمه‌ای باشید، «تو، تو» خطاب می‌کنند: بگیر، بنویس، پرکن! چنانکه همه می‌دانند، خطاب در هر زبانی آدابی دارد، و تو و شما، هر کدام قائده خود را دارند، و یکی نمی‌تواند جای دیگری را بگیرد. اگر بگیرد خلاف ادب شناخته می‌شود.
امّا از سوی دیگر این کارمند بانک هم تقصیر ندارد. یاد نگرفته. یعنی جوّ عمومی آن را به او نیاموخته است. نه مافوق او به او یادداده است، نه دستگاه متبوع او، و نه خود ارباب رجوع که شتاب دارد که کار خود را بگذراند و برود. گذشته از این، ارباب رجوع به این طرز رفتار عادت دارد. توقّع از او گرفته شده است. وقتی باد بر بیرق تزلزل مبانی می‌وزد، چرا کسی به خود زحمت برخورد با موج بدهد؟
۳- هر کسی در روز با تعدادی از صاحبان مشاغل سروکار پیدا می‌کند، از کاسب و پیشه‌ور و راننده تاکسی و غیره . درجه ادب طرف مقابل، مانند آسمان بهاری، لحظه به لحظه تغییر می‌کند، بسته با آنکه مشتری خوبی باشید یا نباشید، انعام بدهید یا ندهید. در این صورت شما چه بسا ترجیح بدهید که از پول خود بگذرید تا ناچار نباشید که از جان و عصب خود مایه بگذارید. رفتار شما می‌تواند در یک آن، اخم را تبدیل به لبخند، یا بدخلقی را تبدیل به خضوع کند. گویا فضای شهر، همه ملاحظات دیگر را در مقابل پول پریده رنگ کرده است.
۴- مورد دیگر که روانشناسی شهر را می‌توان از آن استنتاج کرد، رابطه میان پیاده و سواره است. اگر در شهری چون تهران، ناچار باشید که از پهنای خیابان، از وسط یک سواره‌رو بگذرید (البتّه از مسیر مجاز خط کشی شده) می بینید که گوئی با این سواره‌های محترم یک سابقه عناد دارید. او با دیدن شما سرعت را تندتر می‌کند، و شما باید مانند یک حیوان کمین شده خود را در گوشه‌ای جمع کنید، بدانگونه که اتوموبیل با فاصله چند سانتی متر از کنار شما بگذرد که اگر به شما نزد از اقبال بلند شما بوده.
عابر پیاده در شهر، حتّی در مسیری که به او تخصیص داده شده، هیچ حقّی ندارد. از نظر سواره یک فرد انگل و مزاحم است، یک عنصر بدبخت که با دو پای خود گذران عمر می‌کند. عجیب این است که این فرد سواره، شاید در وضع عادی انسان بدی هم نباشد، ولی همین که پا روی گاز گذاشت، تبدیل به یک موجود عنان گسیخته می‌شود که دیگر حاکم بر شعور خود نیست.
نمونه‌ای بیاوریم: چند سال پیش در سویس به یک ایرانی برخوردم. ضمن صحبت گفت می‌بینید، سه تا اتومبیل در گاراژ من خوابیده و من ناچارم پیاده به این جا و آنجا بروم. پرسیدم چرا؟ گفت برای آنکه یک بار جلو پای یک عابر پیاده می‌بایست توقّف کنم که نکردم. حق رانندگی را از من گرفتند و سه اتومبیل را تا شش ماه در خانه من توقیف کردند.
قانون در جای خود برای یک فرد – چه سواره، چه پیاده – حقّی قائل شده است که باید رعایت گردد. ولی شما بارها و بارها موتوری را در پیاده رو می‌بینید که با طمطراق بطور مماس از بغل شما می‌گذرد، و واقعا“ عمر دوباره دارید که طعمه سرعت و بی‌کلّگی او نمی‌شوید.
حقّ سواره نیز به جای خود محفوظ است. چند سال پیش در امریکا، جلسه محاکمه‌ای را از تلویزیون نشان می‌دادند. موضوع آن راننده‌ای بود که در بزرگراه، سگی را زیر گرفته بود. محکومیّت شامل نه راننده، بلکه صاحب سگ شد که سگش را در جای غیرمجاز رها کرده بود.
عبور از خیابان را مثال آوردم برای آنکه نه تنها جان افراد را در خطر می‌گذارد، بلکه اهانت روانی دارد، یعنی شأن انسانی را آنقدر خوار می‌گیرد، که به او اجازه عبور از راهی که حقّ اوست نمی‌دهد. و او مانند یک حیوان بی‌پناه باید بدود. مأمور هم می‌ایستد و نگاه می‌کند و دم برنمی‌آورد.
درست است که این عابر پیاده، با ترفندی که خود می‌داند، غالبا“ سالم به آن سوی خیابان می‌رسد ولی شأن انسانی او جریحه‌دار شده، که کمتر از زخم تن نیست. البتّه از روح خون جاری نمی‌شود که آشکار باشد، ولی درون، کار خود را می‌کند. فرد را در نزد خود خفیف می‌کند، که چرا نباید این حقّ ابتدائی در حقّ او مرعی بماند. وقتی این موارد جمع شد، تکرار شد، عمومیّت پیدا کرد. عزّت‌نفس یک ملّت به تزلزل می‌افتد و کار به جائی می‌رسد که نتواند برای خود ارزش قائل شود، و وقتی خود نشود چه گونه انتظار داشته باشد که دیگران برای او ارزش قائل گردند؟ اکنون یک مورد دیگر که این یک جنبه «برون مرزی» دارد.
۵- چرا باید ایرانی در موضعی قرار گیرد، که برای آنکه کار خود را بگذراند، ناچار باشد که تحمّل تحقیر از جانب بیگانگان بکند؟ گویا کمبود ادب به کنسولگریهای غربی نیز سرایت کرده است، و این رفتار در مورد کسانی که تقاضای ویزا دارند اِعمال می‌شود. البتّه سفارت‌ها هر یک سبک خود را دارند، ولی از قراری که می‌شنویم، یک حالت مشترک در این میان هست.
ممکن است شما کسی باشید که برحسب ضرورتی خواسته باشید سفری به یکی از کشورهای غربی بکنید. مثلآ برای دیدن فرزند، یا پدر و مادر پیری که از وطن دورافتاده‌اند، یا برای معالجه، یا برای شرکت در یک کنفرانس علمی… در هر حال برای تفنّن نیست.
یکی از آشنایان همین اواخر با یکی از این سفارت‌ها سروکار پیدا کرده بود که خلاصه تجربه‌اش را برای ما حکایت کرد:
پشت یک دیوار بلند، با درهای محکم آهنین، عدّه‌ای به عنوان متقاضی ویزا، حیران و منتظر ایستاده‌اند. باید کسی بیاید و به آنها جوابی بدهد. البتّه در وهله اوّل دست رد بر سینه کسی گذارده نمی‌شود. برگی به دست شما می‌دهند که در آن ریز مدارکی را که باید ارائه دهید نوشته شده است. بعد برگ درخواست به شما داده می‌شود که باید با دقّت پر کنید. در آن چیزهائی پرسیده شده که حالت «استنطاق» دارد و چه بسا حافظه شما برای پاسخ دادن به همه آنها یارائی نداشته باشد: از احوال شخصی و شجره‌نامه خانوادگی، و اینکه فی‌المثل تاریخ تولّد جدّ اعلای شما چه بوده (درحالی که شاید او زمانی به دنیا آمده بوده که هنوز سجلّ احوال در کشور باب نبوده). هم‌چنین از شما می‌خواهند که طیّ ده سال گذشته به کجاها سفر کرده‌اید و به چه منظور، و وضع مزاجی شما چگونه است؛ و از این قبیل. بعد از اینها می‌رسد به تمکّن مالی که این، قلم بسیار مهمّی است، شامل گواهی‌های متعدّد از اداره یا بازنشستگی، و بانک و یا مؤسسّه معتبر دیگری، و همه اینها با ترجمه و فتوکپی و مُهر و تأیید. برگ درخواستی که به شما داده شده است، از بس پیچیده و فنّی است، پیش می‌آید که خود شما به تنظیمش قادر نباشید، و لازم گردد که میرزا بنویس‌های حرفه‌ای که روبروی سفارت پرسه می‌زنند، با گرفتن مبلغی به شما کمک نمایند.
آنگاه می‌رسد نوبت به تحویل مدارک، و آن از طریق دریچه‌ای است که برای همین منظور تعبیه کرده‌اند. محفظه‌ای است شبیه به گیشه بلیط فروشی سینما، منتها ساخته شده از شیشه ضدّ گلوله و آهن، مجهّز به یک بلندگو که گفت و شنود از طریق آن صورت می‌گیرد. کارمندی که پشت آن نشسته، شما را می‌بیند، ولی شما بدشواری صورت او را تشخیص می‌دهید، و همین خود بر مرموزیّت قضیّه می‌افزاید.
البتّه شما به آسانی پشت این دریچه نرسیده‌اید. گاه مستلزم ساعت‌ها ماندن در زیر آفتاب، یا برف و باران و پابه پا کردن است. تا حدّی مصداق این بیت حافظ:
بر در اربـاب بی‌مـروّت دنیـا چند نشینی که خواجه کی به در آید؟
تا این جا موضوع قابل گذشت است، و باید به هر کشوری حق داد که پیش‌بینی‌ها و احتیاط‌گریهای لازم را در مورد امنیّت خود به کار برد.
آنچه قابل تحمّل نیست آن است که از همان ابتدا شما را به چشم مظنون و مشکوک نگاه کنند و با شمائی که هیچ مداخله‌ای در کشمکش‌های بین‌المللی آنها نداشته‌اید، یک چنین «جوّ مستکبرانه»ای برقرار نمایند چنان که گوئی با یک ملّت درجه دو سر کار دارند، و حال آنکه «نه» را هم می‌شود مؤدّبانه گفت. فرانسوی‌ها مثلی دارند که می‌گوید: «طرز دادن ارزنده‌تر است از آن چیزی که می‌دهند» حرف بر سر طرز است.
بدیهی است که ملّت ایران با آن فرهنگ پربار و کارنامه تاریخی دراز دامن – که هرگز دنیای غرب نظیر آن را نداشته – سزاوار چنین رفتاری نیست. اگر آنان نمی‌دانند، بروند در کتابخانه‌هایشان و ببینند که در کتابها چه نوشته شده.
مردم امروز ایران هر کمبودی داشته باشند، لااقلّ به مهمان دوستی و خوشرفتاری با خارجی شهره‌اند. مسافرانی که از خارج به این کشور می‌آیند، این موضوع را دریافته‌اند. از همه زننده‌تر، برخورد بعضی از کارمندان محلّی سفارت‌هاست. آنان چنان رفتاری دارند که گوئی ایرانی و فارسی زبان نیستند. ادای وظیفه یا خوشخدمتی یا سبکسری، هرچه می‌خواهید اسمش را بگذارید، شما از کسی که با زبان شما حرف می‌زند چنین رفتار سردی انتظار ندارید.
حرف آخر درباره خودمان است. ناصرخسرو گفت: «از ماست که برماست»، و سعدی گفت: «سعدی از دست خویشتن فریاد». ما نباید در برخورد با دیگران، به گونه‌ای رفتار کنیم که به آنها اجازه بی‌ادبی بدهیم، چه آنجا که خلاف روش عمل می کنیم، و چه آنجا که تحقیر را بی‌جواب می‌گذاریم.
گذشته از همه چیز، این، بر دستگاه اداره‌کننده کشور است که چون به خود حقّ فرمانروائی داده، باید نسبت به آبروی مردم کشور احساس مسئولیّت بکند. از قدیم گفته‌اند «ز آب خرد، ماهی خرد خیزد» وقتی ملّتی از درون کشور سبک گرفته شد، چه توقّع است که دیگران او را سبک نگیرند؟ آبرو چیز کمی نیست. هزار و صد سال پیش یک شاعر ایرانی گفت:
خون خود را گر بریزی بر زمین به که آبِ ‌روی ریزی در کنـار
بت پرستیدن به از مردم پرست پند گیر و کار بند و گوش دار
اگر بپذیریم که ادب در مفهوم وسیع خود، از منش ملّی سرچشمه می‌گیرد، پس آثار آن به خود ختم نمی‌شود، و در سایر شئون: یعنی اقتصاد، روابط بین‌الملل، آموزش، و نقش‌بندی شخصیّت کشور، اثرگذار می‌شود،‌حتّی در دفاع از استقلال کشور. بزرگان گذشته تجربه کرده بودند که می‌گفتند:
با ادب را ادب سپاه بس است بی‌ادب با هزار کس تنهاست
روز پژوهش
مـگــر پـیـش بـنشاندت روزگار که به زو نیابی تو آموزگار
اگـر روزی از تو پژوهـش کننـد همه مردمانت نکوهش کنند
گناهی که کردی و بر تو گذشت نبایدت هرگز بـدو بـازگشت
«ابوشکور بلخی»
(هزار و صد سال پیش)
“نویسنده : دکتر محمد علی اسلامی ندوشن”
19-24-40

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

2494 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2021 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی