آن دُختِ پری‌وار که ایرانِ منست

آن دُختِ پری‌وار که ایرانِ منست

آن دُختِ پری‌وار که ایرانِ منست*[۱]

“فرّخ امیرفریار”

محمدعلی اسلامی ندوشن نویسنده ممتاز و صاحب سبک، پنجم اردیبهشت‌ماه در تورنتو کانادا درگذشت. آثار او گستره وسیعی را دربر می‌گیرد: شعر، رمان، داستان کوتاه، ترجمه شعر، پژوهش‌های ادبی، نمایشنامه، سفرنامه و مقاله‌های اجتماعی. بسیاری از آثار او چند بار تجدید چاپ شده‌اند. من نزدیک به ۵۰ سال با او دوستی و به او ارادت داشتم و تفصیل آشنایی و دوستی‌ام با او را در شماره ۱۲۰ نگاه نو (زمستان ۱۳۹۷) نوشته‌ام. این نوشته حاصل دریافت‌های من از اندیشه و منش و نیز آثار اوست که بسیاری‌شان را خوانده‌ام.

اسلامی در سال ۱۳۰۴ در ندوشن[۲] که دهی نزدیک یزد است متولّد شد. تحصیلاتش را در یزد و تهران انجام داد و از دانشکده حقوق دانشگاه تهران لیسانس گرفت. در سال ۱۳۲۹ راهی اروپا شد و پنج سالی در فرانسه و انگلستان بود و در فرانسه دکترای حقوق گرفت. پیش از سفر به اروپا در دادگستری شاغل بود و پس از آن نیز چندین سال در آنجا بود. از سال ۱۳۴۸ استاد دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد و در مهر ۱۳۵۹ به خواست خود بازنشسته شد. امّا پیشه اصلی او از آغاز تا انجام نویسندگی بود. ویژگی اصلی آثارش نثر ممتاز و شاخص او بود که خوانندگانی از تمام گروه‌ها داشت.

اندیشه و نگرش

دوران نوجوانی اسلامی مقارن با سقوط رضاشاه و فضای باز و البته پُرهرج و مرج پس از آن بود. اقامت در اروپا چشمان او را که ذهنی کنجکاو داشت به دنیایی وسیع و متفاوت باز کرد و افق‌های تازه‌ای پیش روی او گشود. زندگی کودکی او در ندوشن گذشت که وضع و امکانات آن با هزار سال پیش از آن تفاوتی نداشت و او در زندگینامه و مصاحبه‌هایش آن‌را به زیبایی توصیف کرده است. تحولات جهان پس از جنگ جهانی دوم مانند عروج کمونیسم و سوسیالیسم در جهان، جنبش‌های رهایی‌بخش در کشورهای استعمارزده و نقش فعّال روشنفکران در سیاست کشور خود و جهان از ویژگی‌های این دوره بود که او ناظر آن بود و در ایران نیز حکومت مصدق و ساقط کردن آن در ذهنش تأثیر گذاشت. ادبیات کهن فارسی به‌ویژه قله‌های آن فردوسی، حافظ، سعدی و مولوی مشغله سراسر زندگی‌اش بود و آنها را بازخوانی می‌کرد.

به یک نکته باید توجه داشت، اینکه در سال ۱۳۲۹ در هنگامه بازار سیاست و امیدواری جوانان، از ایران برای ادامه تحصیل به اروپا می‌رود نمایانگر آن است که با وجود حساسیت‌های سیاسی‌اش به اوضاع کشور، نوعی دوراندیشی و آینده‌نگری در او بوده و تنها به روز فکر نمی‌کرده است و در نظر داشته دانش و تجربه‌ای غنی‌تر داشته باشد. تَک‌روی یکی از ویژگی‌هایش تا پایان عمر بود و در دوران جوانی هم عضو حزبی نشد. تنها اشاره‌ای که به کار گروهی سیاسی او شده در کتاب کنفدراسیون جهانی حمید شوکت است که او را عضو هیئت مدیره «جمعیت دوستداران بهار» در پاریس در سال ۱۳۳۱ ذکر می‌کند که از جریان‌های جنبی حزب توده ایران به‌شمار می‌رفته است. در بازگشت به ایران، نویسندگی را پی گرفت و به نگارش مقاله‌های اجتماعی و انتقادی و پژوهش‌های ادبی پرداخت و رنگی از سیاست عدالت‌خواهانه در نوشته‌ها و حتی در پژوهش‌های ادبی‌اش دیده می‌شد.

پس از ۲۸ مرداد روشنفکران و نویسندگان به تأمل در گذشته نزدیک کشور پرداختند و حاصل اندیشه‌هایشان بیشتر در آثار ادبی و البته مقاله‌هایشان بیان می‌شد. اسلامی و بسیاری از نویسندگان آن سال‌ها و پس از آن را می‌توان نماینده گروهی دانست که منتقد حاکمیّت بودند و در میان آنها از چپ اُرتودکس تا ملّی‌گرا و اسلام‌گرا نیز بود. البته در همان دوران صاحب‌نظرانی هم بودند که به‌ویژه از اواخر دهه ۴۰ به بعد گرایش به فرهنگ شرق داشتند و در ترویج آن می‌کوشیدند مانند سیّدحسین نصر، داریوش شایگان و سیّداحمد فردید که البته گفتارش ثَقیل بود و چیزی نمی‌نوشت. آل‌احمد هم گرایش‌های اسلامی پیدا کرده بود و احسان نراقی هم به عنوان روشنفکر مرتبط با حکومت مروّج همین دیدگاه‌ها بود. اسلامی جزو کسانی بود که ضمن گرایش معتدل به چپ و اندیشه‌های عدالت‌خواهانه، می‌کوشید از فرهنگ ملّی غافل نماند. البته او اهل نظریه‌پردازی نبود و آنچه درمی‌یافت را به زبانی شیوا بیان می‌کرد. خودش می‌گفت که مقاله‌ای نوشته بوده با عنوان «غرب‌زدگی» پیش از آنکه کتاب آل‌احمد منتشر شود و آن‌را به یغما داده بود ولی حبیب یغمایی که این عنوان را نپسندیده بود نام آن‌را به «ایران تنها کشور نفت نیست» تغییر می‌دهد.

علاقه به فرهنگ و شعرای ممتاز ایران و نیز گرایش به ژورنالیسم از ویژگی‌های او بود. به گفته خودش نوشته‌هایش بیشتر حاصل استنباط بود تا استقصاء. با تسلطی که به ادبیات فارسی داشت و البته استعداد و توانایی‌اش در نویسندگی به شیوه به دَر بگو تا دیوار بشنود و به نعل و به میخ زدن انتقادهایی از حکومت و وضع موجود می‌کرد که البته از چشم دستگاه پنهان نمی‌ماند و تذکراتی به او داده می‌شد.

در ژرفای ذهنش هنرمند بود و به شهود و حس بیشتر از تحلیل بها می‌داد. زیستن در روستایی به قدمت تاریخ ایران عصاره‌ای از ذهنیت ایرانی را در وجودش نهاده بود. آشنایی‌اش با اندیشه‌های جهانی و سیاستمداران آن دوره او را به سیاست و جامعه کنجکاو کرد. از سیاستمداران مورد علاقه‌اش نهرو، نخست‌وزیر هند، بود که پایان‌نامه دکتری‌اش درباره دوران اوست و البته از ارادتمندان محمّد مصدق نیز بود.

شاید به دلیل علاقه و انس‌اش با فرهنگ ایران، اخلاق نیز در ذهنش جایگاهی ویژه داشت. تاریخ را آیینه عبرت می‌دانست و با رجوع به آن به قدرتمندان نذیر می‌داد. از نظر او پیروزی نهایی با عدل بود: «خوش باشد که ظالم نبرَد راه به منزل».

هرچند به اوضاع اجتماعی و سیاسی حسّاس بود مستقیماً به سیاست نمی‌پرداخت. به جبهه ملّی گرایش و با سران آن مراوده داشت و به گفته خودش دکتر غلامحسین صدیقی او را به عنوان وزیر در کابینه احتمالی‌اش در نظر گرفته بود.

ایوانوف، مورخ شورویایی کتابی به نام تاریخ نوین ایران نوشته بود و در آن از گزارش‌هایی از احمد آرامش درباره وضعیت اقتصادی و اجتماعی ایران استفاده کرده بود که به نظر من جالب توجه بود. روزی ضمن گفت‌وگو با او به این گزارش‌ها اشاره کردم، ابراز علاقه کرد که کتاب را ببیند و گفت که گزارش‌هایی به خواست آرامش می‌نوشته است، البته یادم رفت از او بخواهم درباره ارتباطش با آرامش برایم بگوید.

با شروع و بالا رفتن خیزاب‌های انقلاب به آن حساس شد و واکنش نشان داد. بعد از راه‌پیمایی‌های تاسوعا و عاشورا مقاله‌ای درباره آنها نوشت و ستودشان. نخست‌وزیری بازرگان را در روزنامه تبریک گفت و به جمهوری اسلامی رأی آری داد. در روزنامه‌ها و نشریه‌ها در نقد رژیم پادشاهی مقاله نوشت و مصاحبه کرد. رفته‌رفته که از فعالیت حزب‌ها و گروه‌ها جلوگیری شد او هم از مسائل روز کناره گرفت و گه‌گاه مقاله‌ای می‌نوشت. وقتی حزب توده غیرقانونی اعلام شد چند روزی به زندان افتاد، شاید به خاطر ارتباط‌های دوستانه‌اش با برخی از اعضای این حزب، که گمان برده بودند پیوندی با آن دارد.

پس از انتخاب خاتمی به ریاست جمهوری مقاله‌ای در اطلاعات نوشت و از آن استقبال کرد و انتخاب او را حاصل خواست جامعه خواند. با پایان دوره دوم خاتمی مقاله‌ای در هستی نوشت که در تضاد با خوش‌بینی‌اش در مقاله اول بود و برخلاف نوشته‌هایش که معمولاً روشن بود چندان صریح نبود. این مقاله را سال‌ها پیش خوانده‌ام و استنباطم این بود و اکنون آن‌را در دسترس ندارم که دوباره بخوانم، شاید حرفم دقیق نباشد.

آثار

گفتم که اسلامی در بسیاری از گونه‌های ادبی آثاری دارد و البته کمیّت و کیفیت آثارش در این زمینه‌ها در یک تراز نیست. او نویسندگی و آفرینش را با سرودن شعر آغاز کرد. گناه مجموعه شعرهایش بود و از نخستین آثارش که در ۱۳۲۹ منتشر شد و بعداً در سال ۱۳۳۵ دفتر شعر دیگری با نام چشمه منتشر کرد که شعرهای کتاب گناه هم در آن آورده شده بود. بعد انتشار شعر را کنار گذاشت و حتی این دفتر شعرها را تجدید چاپ هم نکرد. به قول خودش در فرنگ به ارزش و قدرت نثر پی می‌بَرَد. همچنین می‌گوید زبان فارسی زیاد زیر بار شعر رفته و نثر برای بیان مقاصد زمانه حاضر بهتر است. در دو زمینه بیشتر نوشته: ادبیات و فرهنگ، و مسائل اجتماعی و انسانی. گفته بود از لحاظ صورت آرزویش این بود که شیوا بنویسد و دیگر اینکه چون شاعری را ترک گفته دوست داشته مایه شاعرانه‌ای را که داشته در نثرش به‌کار گیرد. می‌گوید منظورش از شیوا بیان نافذ و مؤثر است و معنی هرقدر هم جالب باشد تنها با لفظِ نافذ می‌تواند به جلوه درآید.

عقیده داشت کلام باید آهنگی داشته باشد وگرنه می‌شود یک کتاب معمولی مثل جغرافیا و زمین‌شناسی و… وقتی انسان با احساس و روح طرفِ مقابل یعنی خواننده سروکار داشت باید قدری هنجار در کلام بگذارد تا این کلام به هدف مورد نظر اصابت نماید، این تجربه را ما داریم که تنها از این طریق می‌توان بر مخاطب تأثیر گذارد؛ تنها منطق کافی نیست. باید قدری جوهره شاعرانه، آهنگ ترکیب خاص وجود داشته باشد و اصولاً در تمام دنیا و همه زبان‌های جهان این موضوع صادق بوده است. اگر این جنبه در نثر نباشد، هرچند معنی بلند و قوی باشد، تأثیر کلام کاهش می‌یابد.

این حرف‌ها نشانه اهمیت چگونه گفتن یا فُرم نوشته در نظر اوست و با توجه به پذیرشی که نوشته‌هایش در میان خوانندگان یافت می‌توان گفت که او در ساختن و پرداختن نثرش برای رسوخ در ذهن خوانندگان توفیق یافته بود.

بر پیشانی مقاله‌ای با عنوان «خصیصه شاهکارها» این عبارت از شارل بودلر را آورده که تا حدود زیادی درباره نوشته‌هایش صادق است: «ارزش یک کتاب در محاسن و معایبش نیست، در این است: کس دیگری غیر از نویسنده‌اش نتوانسته باشد آن را بنویسد…»

او پس از شعر به پژوهش‌های ادبی و نوشتن مقاله‌های اجتماعی پرداخت و با گذر زمان گرایشش به مسائل اجتماعی بیشتر شد. من در مورد پژوهش‌های ادبی او صلاحیت قضاوت ندارم و به عنوان یک خواننده عادی آنها را خوانده و بهره بُرده‌ام. امّا این آثار قطعاً از نظر تاریخی اهمیت دارند. ۶۰ سال پیش که او مقاله‌هایی در زمینه ادبیات تطبیقی نوشت این مباحث تازگی داشت و مقاله‌هایش درباره حافظ هم در زمان انتشار بدیع بود. تا آن زمان بیشترْ بحث‌های لغوی و ادیبانه درباره شاعران بزرگ مطرح بود و البته ضرورت هم داشت چون تا متن‌های پاکیزه‌ای فراهم نمی‌شد و مشکلات لغوی آثار حل نمی‌شد آثار تحلیلی نمی‌توانست پدید بیاید. وی با استعداد و توانایی‌هایش و نیز دانستن زبان و آشنایی با روش‌های پژوهش غربیان از کسانی بود که گام‌های اولیه را در زمینه نقد و پژوهش‌های ادبی برداشتند.

امّا شاید بتوان گفت که دلمشغولی اصلی او ایران و جامعه ایرانی و مشکلاتش بوده است. اگر هم از گذشته ایران می‌نوشت آن‌را وسیله‌ای قرار می‌داد برای درک بهتر امروز و به همین دلیل نوشته‌هایش برای گروه رنگارنگی از خوانندگان جذاب و خواستنی بود، از دانشجو گرفته تا ادیب و تکنوکرات و بازرگان و سیاستمدار.

با گذر زمان از پژوهش‌های ادبی دور شد و بیشتر به مسائل اجتماعی در مقاله‌هایش پرداخت. البته گه‌گاه آثاری در زمینه پژوهش‌های ادبی منتشر می‌کرد.

به نظریه‌ها و مباحث تئوریک چندان علاقه‌ای نداشت. نوعی نگاه و بیان سعدی‌وار داشت، این شیوه هرچند خوانندگان بیشتری جذب می‌کرد امّا از بعضی آفت‌ها برکنار نبود. به دلیل عشقش به ایران و ادبیات فارسی مثلاً یک بیت حافظ را شاهد می‌آورد که حافظ زودتر از مارکس به مسئله عدالت اجتماعی پی بُرده یا با بیت دیگری مدعی می‌شد که قبل از فروید حافظ به اهمیت عشق پی بُرده! او باید می‌دانست که به قول قدما «کمال از ابداع مهم‌تر است». اهمیت مارکس و فروید و صدها تن دانشمند و متفکر دیگر این بوده که مسائل را تئوریزه کرده و ویژگی‌ها و ژرفاهایش را نشان داده‌اند و الّا این مسائل به ذهن کسانی بسیار فروتر از حافظ و صدها سال پیش از او هم رسیده بوده است. می‌گفت سیّداحمد فردید در آغاز نویسندگی‌اش به او توصیه کرده بود که فلسفه بخواند و گفته بوده اگر فلسفه نخوانی «جمالزاده» می‌شوی!

به نظر من مقاله‌های اجتماعی او در مجموع از آثار دیگرش برترند و بیشتر از نوشته‌های دیگرش باعث شهرت و مقبولیت او شده‌اند. سبک او با بهره‌گیری از ادب کهن فارسی در عین حال نوعی سرزندگی و امروزی بودن دارد که تقریباً مشابهی ندارد و نشان خاص او را بر خود دارد. او توانست بدون آنکه مرعوب بنای عظیم ادب فارسی شود و در بند تقلید از آن بیفتد مایه‌های آن‌را در نثرش به‌کار گیرد. علاقه او به ژورنالیسم و مباحث اجتماعی از آغاز جوانی‌اش نیز در پیدایش این سبک مؤثر بوده است.

این مقاله‌ها اکثراً مقاله‌هایی است که حاصل استنباط و برداشت او از اوضاع است. در بند این نبود که حرف‌هایش را با آمار و ارقام و نقل‌قول‌ها مستند کند. آنچه گفتارهای اجتماعی‌اش را جذاب می‌کرد بیشتر سبک او بود، هرچند با فاصله‌ای بسیار عظیم مثل حافظ! مطلب را از اینجا و آنجا می‌گرفت و در ترکیبی خوشایند به خواننده عرضه می‌کرد. از این رو خصوصاً به دلیل پُرکاری- نمی‌گویم پُرنویسی- تکرار در نوشته‌هایش کم نبود، از گذشته تا امروز شاهد می‌آورد و برای خواننده هم نامکرر جلوه می‌کرد.

سفرنامه‌نویسی گونه دیگری از آثار اوست که به نظر من واجد اهمیّت است. از گذشته‌های دور تا همین یکصد سال پیش سفر رفتن دشوار و محدود بود به گروهی اندک که با پذیرش دشواری‌ها و مخاطرات به سفر می‌رفتند و سپس حاصل دیده‌ها و استنباط‌هایشان را به خوانندگان عرضه می‌کردند و شماری از سفرنامه‌ها از آثار کلاسیک چه در ایران و چه در جهان‌اند. از چندین دهه پیش که سفر آسان و دست‌یافتنی شد و نیز امکانات تلویزیون و امروزه شبکه‌های اجتماعی که دورترین مکان‌ها را با ذکر جزئیات شرح و توصیف می‌کند سفرنامه‌نویسی شاید اهمیت گذشته را نداشته باشد، امّا سفرنامه اشخاص صاحب‌نظر صرفاً دوربین عکاسی و فیلمبرداری نیست که به شرح و توصیف مناظر و… بپردازد، تأملات سفرنامه‌نویس در این زمینه اهمیّت بسیار دارد.

در ایران دوران معاصر تا آنجا که در خاطر دارم دو سفرنامه‌نویس شاخص داشته‌ایم هم از نظر کمیّت و هم از حیث کیفیت: جلال آل‌احمد و اسلامی ندوشن. اسلامی به سفر علاقه داشت و به بسیاری کشورها رفت و اغلب حاصل مشاهدات و تأملاتش را درباره جاهایی که رفته بود مختصر یا مفصل، بسته به اهمیت کشور، نوشت. در کشور شوراها، کارنامه سفر چین و آزادی مجسمه سفرنامه‌های او به سه کشور مهم است. همان‌گونه که گفتم اهمیت سفرنامه‌های امروزی در تأملات و دیدگاه‌های نویسنده سفرنامه‌هاست نه صرفاً شرح و توصیف. سفرنامه‌های او با همان قلم گیرا و دلنشین تأملی است به وضع زمانه؛ سفرنامه شوروی‌اش نگاهی انتقادی به آن دیار دارد و سفرنامه چین‌اش حاکی از تحسین و ستایش است. البته در هر دو کشور بیشتر به تاریخ و فرهنگ کهن آنها پرداخته است. در مورد چین این حس ستایش کمی عجیب است، به‌ویژه که او در دوره‌هایی به آنجا رفته که بسیاری از فجایع و سیاه‌کاری‌ها در آن کشور اتفاق افتاده و جهان هم از آن مطلع بوده است. نمی‌دانم شاید به دلیل خاستگاه روستایی خودش و ویژگی‌های تفکر دهقانی چین همدلی بیشتری احساس می‌کرده است. سفرنامه‌های او به نوعی همان سبک و سیاق مقاله‌هایش را دارد در قالبی دیگر.

و امّا آخرین اثر که باید به آن اشاره کنم زندگینامه چهار جلدی او با عنوان روزهاست. درخشان‌ترین جلد آن، جلد نخست است که حاوی شرح دوران کودکی اوست و توصیفی دل‌انگیز از زندگی در روستایی دورافتاده را به دست می‌دهد. امّا برخلاف توقع خواننده، هرچه نویسنده بزرگ‌تر می‌شود از جذابیّت خاطرات کاسته می‌شود و به شرح وقایع دوران پرداخته می‌شود. البته بگویم تا آنجا که در خاطر دارم چند کتاب دیگر زندگینامه و خاطرات فارسی این‌گونه است از همه مشهورتر کتاب عبدالله مستوفی است که جلد یکم آن جذاب‌تر از جلدهای دوم و سوم است. نمی‌دانم علت این پدیده چیست؟ آیا افراد وقتی جایگاه اجتماعی پیدا می‌کنند محتاط می‌شوند یا شاید حرف زدن از موضوعات ساده را دون شأن خود می‌پندارند. حال آنکه مهم‌ترین وجه خاطرات و زندگینامه وجه شخصی آن است که یکی از شاخص‌ترین آنها در فارسی روزها در راه شاهرخ مسکوب است.

ایران

از ویژگی‌های شاخص نوشته‌های اسلامی توجه به ایران است و گذشته از مطالبی که در آنها مستقیماً به ایران می‌پردازد، در اغلب نوشته‌هایش سعی می‌کند گریزی به ایران بزند، در دل دوست به هر حیله رَهی باید کرد! در عنوان چند تا از کتاب‌هایش هم نام ایران است و از همه مشهورتر ایران را از یاد نبریم.

ویژگی‌های جغرافیایی ایران و تاریخ کهن و گذشته پُرشکوه آن و نیز زبان فارسی را عامل‌های متمایزکننده ایران از سایر کشورهای جهان می‌داند و بر اساس تاریخ و گذشته آن نتیجه می‌گیرد که آینده درخشانی نیز خواهد داشت و به‌ویژه پایداری آن و حفظ هویّتش در طول سده‌ها و زیر سُمّ ستوران اقوام مختلف را دلیل درستی و مدعای خود می‌داند. این داعیه‌ها برای بیشتر خوانندگان دلپذیر، خوشایند و امیدبخش است. خود من وقتی دانش‌آموز دبیرستان بودم و نوشته‌های او را می‌خواندم این دیدگاه برایم بسیار دل‌انگیز بود. وقتی نوشته او به نام «شهرزاد قصّه‌گو» را که روایتی داستان‌گونه از تاریخ ایران بود در یغما خواندم چنان بر من اثر کرد که نامه‌ای به او نوشته و از نوشته‌اش ستایش کردم و این آغاز آشنایی و بعد ارادتی شد که تا پایان زندگی وی ادامه داشت. این نگرش و عشق به ایران البته ستایش‌انگیز است و واجد جنبه‌های مثبت بسیاری است. ایران مَدّ نظر اسلامی ایرانِ فرهنگی است و من تا مدّت‌ها ستایشگر چنین دیدگاهی بودم امّا اکنون دیدگاهم قدری تعدیل شده است. چنین دیدگاهی با وجود جنبه‌های مثبتی که دارد آفت‌هایی نیز دارد.

تاریخ کهن و پُرشکوه ما و حفظ هویّتمان هرچند قابل ستایش است امّا دلخوش کردن به آن و آن‌را تضمینی برای آینده‌ای باعظمت دانستن می‌تواند مُنجر به قضا و قدری شدن و اینکه ما تافته‌ای جدابافته هستیم و نیز اعتماد به نفسی کاذب شود. خود اسلامی به گمانم در بزرگداشتش در دانشگاه یزد گفته بود که «می‌پذیرد در مورد ایران قدری خرافاتی است». ایران کشوری است که با تمام عظمتش مردمانش در طول تاریخ آن کم اشتباه نکرده‌اند، به هر دلیل دچار انحطاط اخلاقی بوده که در آثار شاعرانش پژواک یافته است و حافظ که خواسته به جنگ ریا و تزویر برود ناچار در جاهایی از همان اسلحه استفاده کرده است که نشان می‌دهد این بیماری چقدر در جامعه ایران نفوذ دارد. ملّتی که اغلب شکست‌هایش را پیروزی دانسته تا آنها را توجیه کند! با متجاوزان کنار آمده امّا برخلاف «فاوست» در مواردی فروش روحش بهای آن بوده است و از درون آن «خُلقیّات ما ایرانیان» بیرون آمده است. کسروی هم بسیار عمیق‌تر به این معضلات اندیشیده بوده که به جنگ شاعران می‌رفته امّا خود او نیز دست آخر پرورده این فرهنگ بوده و گریزی از آن نداشته است.

این دیدگاه به صورت ابزاری هم مورد استفاده برخی طبقات قرار می‌گیرد و خیال آنان را هم راحت می‌کند که از ازل تا به ابد فرصت درویشانست! از جمله شماری از صاحبان ثروت که از علاقه‌مندان اسلامی‌اند ایران را جاودانه می‌دانند تا در ایران ثروت بیندوزند و آن‌را به خارج بفرستند! ملتی که لاف بزرگی می‌زند و از سوی دیگر برای گرفتن یک ویزا دریوزگی هر کس و ناکس فرنگی را می‌کند. ملتی که اکثر فرهیختگانش حاضر نیستند مسئولیت رفتارشان در مورد مشکلات مملکت را بپذیرند و ناکامی را به گردن دخالت خارجی می‌اندازند. ملتی که نه در حال که در گذشته و در آرزوی آینده می‌زیَد!

البته اسلامی بهتر از بسیاری با این معضلات آشنا بوده، از همین روست که در نامه‌ای خطاب به فرزندانش که در سال ۱۳۶۷ نوشته به آنها می‌گوید: «در ایران به دو عنصر تکیه نکنید: یکی حکومت و دیگری مردم[!] منظورم آن است که به حکومت آنقدر نزدیک نشوید که مردم شما را وابسته به آن بشناسند. امّا مردم، آنها را دوست بدارید، به فکر آنها باشید، ولی به پشتیبانی آنها پشتگرم نشوید، زیرا مصائب بسیار در طی قرون آنها را متلوّن کرده است.» (برگریزان، ۱۳۹۴، ص۱۱۶).

منش و رفتار

از نظر منش و روحیات، فردی اخلاقی و بیشتر سُنت‌گرا بود. اخلاق در نزدش جایگاهی ویژه داشت و در کارها و ارتباط‌هایش به آن توجه داشت. با اشخاص هُرهُری‌مذهب و بدون اصول معاشرت و رفاقت نمی‌کرد. اهل سوءاستفاده و حتی استفاده از موقعیت و جایگاهش نبود. از آغاز با برنامه زندگی‌‌اش را پی ریخته بود و در حد شأن و جایگاهش مُرفه و محترم زیست. انسانی شریف بود پیرو قناعت، نه به معنی فقر و خاکساری بلکه دنبال ظواهر و زندگی گَل و گشاد و تجمّلی نبود. فردی بود که در زندگی‌اش جهت داشت و اجزای رفتارهایش در پیوند باهم بودند و تناقض در آنها نبود؛ رفتارهایش در امور مختلف قابل پیش‌بینی بود. علاقه‌اش به ادبیات کهن ایران بود و به‌جز چند شاعر معاصر به مابقی توجه و علاقه‌ای نداشت، در مواردی حتی نظرش در مورد ادبیات معاصر تند و منفی بود ولی در اواخر قدری تعدیل شد. برای زنان حجاب را ترجیح می‌داد. به ابزارهای مدرن علاقه‌ای نداشت. پیش از انقلاب تلویزیون نداشت و از موبایل و کامپیوتر تا پایان عمر استفاده نکرد.

به طبیعت، کوه‌پیمایی، سفر و معاشرت به صورت جمع‌های محدود خیلی علاقه داشت. خوش‌صحبت بود و می‌شد با او از هر چیز سخن گفت. فردی مغرور و در عین حال اندکی خجالتی بود و ترکیب این دو گاهی او را مغرورتر از آنچه واقعاً بود نشان می‌داد. در رابطه فاصله را رعایت می‌کرد و دوستان هم حرمتش را رعایت می‌کردند و او هم احترام اشخاص را نگه می‌داشت. عفت کلام داشت و گاه طنزی هوشمندانه چاشنی حرف‌هایش می‌شد. به دلیل روحیه سنّتی در بیان احساس‌هایش صریح نبود ولی پرتوِ خوشایندی از مهربانی و دوستداری گاه در چهره‌اش به‌روشنی و گرمی پدیدار می‌شد. تنها با افراد فرهیخته معاشرت نمی‌کرد بلکه صحبت با عموم افراد از طبقات مختلف برایش خوشایند بود و افراد مختلف را بی‌آداب و ترتیبی پذیرا می‌شد؛ از صنعتگر گرفته تا تکنوکرات و بازرگان و دانشجو و همین‌ها بخش عمده‌ای از خوانندگان آثارش بودند. فردی بیشتر تک‌رو بود و چندان اهل کارهای جمعی نبود. ستایشگر علم و فناوری بود ولی اهل استفاده فراوان از دستاوردهای آن نبود. در همه‌چیز پیرو اعتدال بود و اهل مواد مُکیّف از هیچ‌گونه نبود.

اینکه زندگی طولانی‌اش با آرامش و اعتدال همراه بود، جز ذهنیت و شخصیتش مرهون همسر بافرهنگ، مهربان و توانایش نیز بود. بر سر هم به‌دنبال کیفیت در زندگی بود نه اینکه آمار دستاوردهایش را بالا ببرد، به ثروتش بیفزاید، دنبال ظواهر باشد و… شیوه‌ای که شاید این روزها سکّه رایج زندگی است.

*

در طول زندگی فردی منظم و مبادی آداب بود، هفت سال پیش وقتی احساس کرد که کاهش نیروی ذهن و جسمش شتاب گرفته، وظیفه خود دانست که از خوانندگان آثارش در طی بیش از نیم‌قرن سپاسگزاری و خداحافظی کند. «اشاره»ی کوتاه کتاب برگریزان خداحافظی اوست که آن‌را در دی ۱۳۹۴ نوشته بود. می‌نویسد: «طی بیش از پنجاه سال با [خوانندگان] دست در دست، روان به سوی امید و انتظار بوده‌ایم، در جست‌وجوی فردایی روشن‌تر و هنوز هم در راهیم.» یادداشت را با این شعر حافظ پایان می‌دهد.

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیـچ راهی نیسـت کاو را نیسـت پایان غم مخور[۳]


 .[1] برگرفته از شعری سروده اسلامی ندوشن.

[۲]. به گفته خود اسلامی تلفّظ درست این واژه و معنی آن مشخّص نیست هم نَدوشن و هم نُدوشن گفته می‌شود.

[۳]. گفته‌های اسلامی درباره شیوه نویسندگی‌اش برگرفته از دو مصاحبه است: مصاحبه با چند تن در تک‌درخت (۱۳۸۰)، صص۶۴۳ تا ۶۸۰؛ و با فرخ امیرفریار که در مجله نگین در اواخر ۱۳۵۵ و اوایل ۱۳۵۶ چاپ شد و سپس در کتاب گفتگوها (۱۳۵۷)، صص۲۱۰ تا ۲۹۳ آورده شد.

*ماخذ: جهان کتابُ س۲۷، ش۳۹۳ (خرداد و تیر ۱۴۰۱) : ۵۸-۶۰٫

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

2521 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2022 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی