شعر طنز “آلزایمر”

شعر طنز

اندر حکایت دوران پیری و جوانان فراموشکار
آلزایمر
وزیر سلب آسایش به من گفت :
نباتی داخل منزل نداریم
چنان گفتا ؛ که گفتم غرق گشتیم
و دیگر روی بر ساحل نداریم
پس از اندک تامّل گفتم او را :
شود فردا نباتی می ستانم
از این سردی که دامنگیرتان شد
به لطف حق شما را می رهانم
*****
و فردا ظهر چون رفتم به منزل
عیالم گفت : یاد آور چه گفتی !
تو را گفتم : نبات آور به خانه
عجب حرفم به گوش دل شنفتی !
تو (آلزایمر) گرفتی ای عزیزم!
برایت درد آلزایمر چه زود است
به فکرت می نشیند درد مزبور
چنان برفی که در حال فرود است
خجل گشتم ؛ و گفتم : ظهر فردا
نباتی می ستانم از (امامی)
عیالم گفت : باشد تا ببینیم
چه موقع پخته خواهد گشت خامی!
*****
کت و شلوار خود را صبح فردا
به بر کردم ؛ برون گشتم زمنزل
به ذهنم بارها تکرار کردم :
نباتی می خرم چون پرده ی دل
*****
و فردا ظهر با پرده نباتی
درون خانه ی خود پا نهادم
به محض دیدنم بانوی منزل
مرا لبخند زد از اینکه شادم
و من گفتم : ندارم (آلزایمر)
ببین : پرده نباتم را عزیزم!
هنوز آن آدم خوش یاد و هوشم
و خوشحالم که از اهل تمیزم
نگاهم کرد و گفتا : شکر یزدان
که فکرت را نباشد هیچ دردی !
به مثل بچّه ی آدم هم اینک
بده پاسخ کت خود را چه کردی؟!
در این موقع مرا آمد به خاطر
کتم در داخل مدرسه مانده
پذیرفتم که باد سرد پاییز
تمام سیب یادم را تکانده
نباشم آن (امید) حاضر الذهن
که سرشار از شر و شور و خرد بود
هزاران ماه در اندیشه اش داشت
و فکرش باز در حال رصد بود
سید فضل الله طباطبایی ندوشن (امید)


کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

2494 مطلب نوشته است .

۳ نظر on “شعر طنز “آلزایمر””

  • سید حمید طباطبایی ندوشن - پرستار wrote on ۱۰ شهریور, ۱۳۹۳, ۹:۱۵

    خدمت جناب آقای طباطبایی سلام وخسته نباشی و جا دارد طنزی از دو پیرمرد ……

    دو پیرمرد با هم قدم می زدند و ۲۰ قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومی در حال قدم زدن بودند.

    پیرمرد اول: «من و زنم دیروز به یه رستوران رفتیم که هم خیلی شیک و تمیز و با کلاس بود، هم کیفیت غذاش خیلی خوب بود و هم قیمت غذاش مناسب بود.»

    پیرمرد دوم: «اِ… چه جالب. پس لازم شد ما هم یه شب بریم اونجا… اسم رستوران چی بود؟»

    پیرمرد اول کلی فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چیزی یادش نیومد. بعد پرسید: «ببین، یه حشره ای هست، پرهای بزرگ و خوشگلی داره، خشکش می کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه می دارن، اسمش چیه؟»

    پیرمرد دوم: «پروانه؟»

    پیرمرد اول: «آره!» بعد با فریاد رو به پیرزنها: «پروانه! پروانه ! اون رستورانی که دیروز رفتیم اسمش چی بود؟!!!»

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
  • همشهری wrote on ۱۱ شهریور, ۱۳۹۳, ۴:۵۵

    عالی بود. مگر استاد شعر طنز هم میگن؟

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
  • همراه wrote on ۱۳ شهریور, ۱۳۹۳, ۴:۴۰

    واقعا قشنگ بود هم شعر استاد طباطبایی و هم طنز دکتر طباطبایی

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2021 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی