در جستجوی تعادل (یک گفتگوی قدیمی با دکتر اسلامی ندوشن۵)

در جستجوی تعادل (یک گفتگوی قدیمی با دکتر اسلامی ندوشن5)

اشاره: آقای فرخ امیر‌فریار دانشجوی دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران بیست و چند سؤال از من کرد که جواب آنها را نوشتم و در شماره‌های دی و بهمن و اسفند ۱۳۵۵ و فروردین ۱۳۵۶ مجله «نگین» انتشار یافت و اینک همان متن در اینجا نقل می‌شود.
***
شرحی درباره نویسندگی، موضع اجتماعی و نوشته‌های خود بگویید!
چنان که می‌دانید کار را از شاعری آغاز کردم. ده دوازده ساله بودم که چیزهایی به نام شعر به هم می‌بافتم، به سبک قدیمی‌ها. تنها پس از آمدن به تهران تغییر جهت دادم و به سرودن شعرهایی پرداختم که آن زمان «نو» حساب می‌شد. بعضی از این قطعه‌ها در سال‌های ۲۵ و ۲۶ در مجله «سخن» نشر شد. گمان می‌کنم که من در آن دوره جوان‌ترین همکار سخن بودم. پس از آن همه این شعرها در مجموعه‌ای انتشار یافت که «گناه» نام داشت، و بعد «چشمه»، ولی از بیست سال پیش به این سو دیگر هرگز نخواسته‌ام که شعرهایم تجدیدچاپ شود و شعری هم نسروده‌ام.
چون برای ادامه تحصیل به فرانسه رفتم، به ارزش و قدرت نثر پی بردم. یکی از علتهایی که شعر را کنار نهادم و به نثر روی بردم،‌ همین بود. علتهای دیگری هم داشت که جای دیگر به آنها اشاره کرده‌ام و تکرار نمی‌کنم.
پس از بازگشت از اروپا همکاری من با «سخن» از سر گرفته شد، (سال ۱۳۳۵) و چند داستان و مقاله در آن نشر دادم، ولی دیری نپایید و پس از یک سال به عللی گسیخته شد، و از آن پس دیگر با این مجله سر و کاری نداشته‌ام.
دو سال بعد (سال ۱۳۳۷) همکاری منظم من با یغما آغاز گشت که تا امروز ادامه دارد، هرچند این اواخر لنگ‌لنگان شده است. همکاری من و یغما نزدیک هجده سال کشیده است و سال‌های بسیار باروری را پشت سر نهاده که از آن گرم‌تر نمی‌توان تصور کرد. در آن زمان مجله‌های پرخواننده‌تر و پر‌زرق و برق‌تر بودند ولی من یغما را انتخاب کردم برای آنکه آن را نشریه‌ای قانع و نجیب و منزه یافتم. چند سالی هرچه می‌نوشتم از آن یغما بود. در آن سال‌ها، یغما مجله سرزنده و آزاده‌ای بود و با همان اوراق معدود خود توانسته بود در زمینه ادب و فرهنگ و فکر ایران مرجعیتی برای خود ایجاد کند.
طی چندین سال، عصرهای یکشنبه چندتنی بودیم که در دفتر مجله جمع می‌شدیم، از جمله مرحوم سید محمد فرزان، استاد علی‌محمد عامری، استاد احمد راد، دکتر سید جعفر شهیدی، آقای عباس شوقی و خود آقای یغمایی. چند کس دیگر هم گاه‌به‌گاه سری می‌زدند. جلسه‌های بسیار گرم و پرلطفی بود. چندتن از اینان نه تنها از لحاظ علمی، بلکه از جهت اخلاقی نمونه‌های کمیاب بودند و می‌توانستند برای من که جوان‌تر بودم، سرمشق باشند.
من به مجله یغما بسیار مدیونم و از شخص استاد حبیب یغمایی سپاسگزار. زیرا سال‌های دراز،‌ مأوای خوشایند و اطمینان‌بخشی به قلم من ارزانی داشتند. در این چند سال اخیر رابطه من با یغما به گرمی سابق نبوده است. به نظر می‌رسد که سیر ناموزون روزگار و تجربه‌های تلخ زندگی، یغما را مصلحت‌اندیش‌تر کرده و اعتماد به‌نفس او را کاهش داده. با این حال من بنا به انس و عهد سابق، این رشته را نگاه داشته‌ام، و در ارادتم نسبت به حبیب یغمایی خللی راه نیافته، و همت و بردباری او را که دست تنها توانسته است نزدیک سی سال این مجله را از شیب و فرازها بگذراند تحسین می‌کنم.
مجله‌ دیگری که در طی این پانزده سال اخیر شش هفت مطلب به آن داده‌ام «راهنمای کتاب» است که البته با این مقدار و به این‌صورت، نمی‌شود نامش را همکاری گذارد.
بعد از یغما «نگین» است که از ده دوازده سال پیش به این سو با آن‌ همکاری داشته‌ام. این همکاری با آن که چندان منظم نبوده، هرگز قطع نشده است. به نظر من نگین مجله پاکیزه‌ای است که در گرایش‌هایی که به جانب موضوعات نو داشته‌، با صداقت و متانت قدم برداشته است. در امر نوشتن و نشر دادن، این سؤال «آیا تو چنان که می‌نمایی هستی؟»‌ خیلی اهمیت دارد، و از این بابت من از «نگین» خیالم راحت است، و از آن نیز سپاسگزارم که همواره نوشته‌های مرا با خوشرویی چاپ کرده است.
با نشریه دیگری همکاری نداشته‌ام. بعضی از نوشته‌های من در مجله‌های مختلف نقل گردیده است که اکثر آنها بی‌اطلاع من بوده، و چون گاهی قید نمی‌کردند که مطلب را از کجا برداشته‌اند، مرا ناگزیر به اعتراض می‌کردند. توقعم این بود که لااقل ذکر مأخذ بشود تا وضع هرکس روشن باشد که باکجا و چه کسی همکاری مستقیم دارد.
آنچه نوشته‌ام و کتابهایی را که نشر داده‌ام گوناگون بوده است. این بدان معنا نیست که خود را صاحب تخصص‌های مختلف می‌دانم، به هیچ‌وجه. من در هیچ زمینه‌ای تخصص ندارم و آنچه می‌نویسم بیشتر ناشی از استنباط است تا استقصا.
در دو زمینه بیشتر کار کرده‌ام که البته این دو با هم ارتباط تام دارند: یکی ادبیات و فرهنگ که موضوع درس‌هایم در دانشگاه تهران است و دیگری مسائل اجتماعی و انسانی.
از زمانی که قدری بلوغ فکری پیدا کرده‌ام (حدود بیست و پنج سال پیش به این سو) این دو سؤال در برابرم قرار داشته است: یک ایرانی کیست؟ یک انسان کیست؟ نخستین آشنایی من با مسائل جدی جهان از کتاب «پیروزی آینده دموکراسی» اثر توماس‌مان آغاز شد که آن را به عنوان پایان‌نامه لیسانس حقوق خود در سال ۱۳۲۸ ترجمه کردم و مؤخّره‌ای هم بر آن نوشتم. (چاپ امیرکبیر)
نوشته‌هایم تاکنون در شانزده کتاب جای گرفته است و سه هزار و چندصد صفحه می‌شود، چهار کتاب هم ترجمه کرده‌ام که مجموع آن می‌شود بیست. این هم گفتنی است: چندین سال پیش، شانزده کتاب در زمینه‌های مختلف مربوط به ایران تحت عنوان «کتاب جوانان» زیر نظر من تألیف گردید که ناشر آن «ابن‌سینا» و مؤسسه «انتشارات فرانکلین» بودند. بودن نام من بر این کتاب‌ها برای چند تنی این توهّم پیش آورده بود که در دوره‌ای از عمرم با مؤسسه انتشارات فرانکلین همکاری داشته‌ام.
تفصیل این است که در سال ۱۳۴۱ از جانب مؤسسه مذکور به من گفته شد که قصد دارند یک سلسله کتاب راجع به فرهنگ ایران برای جوانان تألیف کنند، و از من خواستند که نظارت آن را برعهده گیرم. من به امید آنکه روش تازه‌ای در امر تألیف بتواند عرضه گردد و در آشنائی جوانان با گذشته کشورشان قدمی برداشته شود، پذیرفتم. قراری در این باره گذارده شد. وظیفه من این بود که انتخاب مؤلف نمایم، سپس طرح کتاب را با او بریزم، و در ضمن کار، مورد مشورت او باشم، و پس از خاتمه تالیف، نسخه‌ها را تنقیح و هماهنگ کنم. که همه این کارها را در خانه انجام دادم. از بابت هر کتاب یکهزار و پانصد تومان حق نظارت به من پرداخت شد (حدود یک‌چهارم حق‌التألیف کتاب).
بدینگونه شانزده جلد کتاب نشر گردید و پس از آن رابطه من با این مؤسسه قطع شد. واقعیت امر این است که من نه هرگز حقوق بگیر مؤسسه فرانکلین بوده‌ام و نه یک ساعت در عمرم پشت میز آن مؤسسه نشسته‌ام. از لحاظ صورت، آرزویم این بوده است که شیوا بنویسم، (نمی‌گویم توفیق یافته‌ام، می‌گویم آرزو داشته‌ام).
ـ یکی آن‌که چون شاعری را ترک کرده‌ام، دوست دارم که آن‌ مقدار نیاز و مایه شاعرانه‌ای را که دارم در نثر گذارده شود.
ـ دوم آن‌که نخواسته‌ام از سنت ادبی ایران ببُرّم، و سنت ادبی ایران، حتی در نثر، بار شاعرانه دارد.
آنچه در این‌جا اسمش را شیوا می‌گذارم، منظورم بیان نافذ و مؤثر است. لفظ از معنی
جدائی‌ناپذیر است، و معنی هر چه باشد، تنها لفظ نافذ می‌تواند آن را به جلوه آورد. نمی‌گویم که همه مفاهیم زنده امروز از طریق بیان شیوا در دنیا نفوذ کرده‌اند، ولی این اعتقاد را دارم که مفاهیمی که توانسته‌اند دایره خواص وعده معدود را بشکافند و به میان «بسیارها» راه یابند، چنین خاصیتی داشته‌اند.
از لحاظ معنی، همانگونه که اشاره کردم انسان و انسان ایرانی برایم مطرح بوده است. نه فلسفه‌ای در کار است، نه جهان‌بینی خاصی، تنها حاصل تأملی است، بازتاب خوانده‌ها و دیده‌ها و دریافته‌هایم.
به عنوان کسی که برسر چهارراه نشسته است، کوشیده‌ام تا از نظاره جریانهایی که گرداگردم می‌گذرد غافل نمانم. گفتم چهارراه، زیرا معتقدم که من و همسالانم در یکی از حساس‌ترین (اگر نگویم حساس‌ترین) دوره‌های تاریخ زندگی می‌کنیم، من خود را در معرض جاذبه چهار قطب می‌بینم: قدیم و امروز و شرق و غرب. یعنی در واقع معجون و ترکیبی از چهار عنصر؛ گذشته و حال و سنت و صنعت. در میان این چهار عنصر متغایر کوشیده‌ام که نقطه تعادل و سامان فکری‌ای بیابم. این سامان فکری شاید به دست آمدنی نیست، ولی می‌توانم بگویم که خود جستجویش برایم هم مقصد بوده است و هم راه.
از گذشته به اکنون و از شرق به غرب رفت و بازگشت می‌کنم.
در هیچ مکتب وایسمی متوقف نگشته‌ام و هیچ طریقت و شریعتی بی‌چون و چرا و به تنهایی مرا در بر نگرفته است. حتی کسانی که نسبت به آنها احترام دارم چون مولوی، تولستوی، نهرو و غیره… تنها قسمتی از اندیشه‌هایشان را پذیرفته و یا دوست داشته‌ام. می‌توانم بگویم که هم مادی اندیش هستم و هم معنی‌گرای، هم مقداری از دکارت را قبول دارم، هم مقداری از شیخ‌ اشراق را، هم چیزهایی از مارکس را می‌پذیرم و هم اجزایی از عرفان مولانا جلال‌الدین را، هم قدری آرمان‌گرای (ایده‌آلیست) هستم و هم قدری واقع‌پسند (رئالیست). هم به قدرت و حقانیت علم معتقدم، و هم بیم دارم از این‌که علم سرنوشت بشر را به تنهایی در دست گیرد.
آنچه معماری اندیشه مرا تشکیل می‌دهد، مخلوطی از ایرانی و فرنگی است. ولی هر چه بیشتر در سن پیش می‌روم، گرایشم به آثار قدیم ایران بیشتر می‌شود، و حکمت و فرزانگی نهفته در آنها را زنده‌تر و استوارتر می‌بینم. در دنیای پرتب و تاب کنونی که از هر سو بحران و آدمکشی و خشونت است، شاهکارهای ادب و فرهنگ گذشته ایران پناهگاه آرماننده‌ای است، همچنین بارویی است در برابر حصر و ابتذال و سبک‌مایگی‌هایی که از در و دیوار می‌بارد. اینها چکه‌چکه از سر پنجه قرون چکیده‌اند، و پدید آورندگان آنها در میان اخلاص و ایمان، در میان ایثار، به آنها هستی بخشیده‌اند، و این در حالی که سیل اشک و خون و آه و قهقهه و عربده‌ها در مسیر تاریخ جاری بوده است. ولی البته باید عناصر زنده را از میان آنها بیرون کشید و با امروز مطابقت دارد.با این حال، اعتراف می‌کنم که فرهنگ مغرب‌زمین و بینش به سبک غرب، چشم مرا به روی این گنجینه بزرگ فرهنگی خود باز کرده است، و امکان مقایسه داده است تا غنای آن را بهتر دریابم.
در امر نوشتن، شاید با کلامی خریدار یوسف شده‌ام، ولی به هرحال من نیز خریداری بوده‌ام و هرچه داشته و نداشته‌ام در بهای کلام داده‌ام. منظورم آن است که کلام، مقصد و مقصود زندگی من شد و خوشبختی و بدبختی‌ای را که دارم از آن است، خوشبختانه نسبتاً زود پی بردم که هرکسی در زندگی در راهی ـ‌ و شاید همان یک راه ـ می‌تواند وجود خود را بشکافند و من در اوضاع موجود تنها راهی را که در برابر خود گشوده می‌دیدم «نوشتن» بود.
می‌دانیم که در یک تقسیم‌بندی کلی، مردم بر دو نوع‌اند: آنان که گرایش به کردار دارند و آنان که گرایش به گفتار (البته این را نیز می‌دانیم که گفتار منشاء کردار می‌شود). من هرگز خود را در کردار نیازموده‌ام، یعنی نخواسته‌ام و جو مناسب برای خود ندیده‌ام که طالب مشاغل اجرایی گردم، بنابراین نمی‌دانم که اگر در وضع مناسبی خود را می‌آزمودم، چه می‌شدم.

“روزنامه اطلاعات-چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷”

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

440 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2018 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی