اما حافظ … (یک گفتگوی قدیمی با دکتر اسلامی ندوشن۳)

اما حافظ … (یک گفتگوی قدیمی با دکتر اسلامی ندوشن۳)

اشاره: آقای فرخ امیر‌فریار دانشجوی دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران بیست و چند سؤال از من کرد که جواب آنها را نوشتم و در شماره‌های دی و بهمن و اسفند ۱۳۵۵ و فروردین ۱۳۵۶ مجله «نگین» انتشار یافت و اینک همان متن در اینجا نقل می‌شود.
***
آشنایی من با حافظ از همان کودکی آغاز شد. حافظ چاپ سنگی‌ای توی خانه داشتیم. آن را می‌خواندم ولی طبیعی است که چیزی سر در نمی‌آوردم. کلمات می و میخانه و پیر مغان و خرابات و مغبچه و بت و صنم و غیره، به نظرم عجیب می‌آمد؛ حالتی ایجاد می‌کرد که خوشایند ولی در نیافتنی بود. رمزی در شعرها بود که گوئی به زبان مردمی غیر از ما مردم خاکی سروده شده، اما نمی‌دانستم که این عالم کجاست و این مردم چه کسان‌اند.
گمان می‌کنم که این احساس من شبیه به احساس بسیاری از کسانی است که به عالم معنای حافظ راه ندارند. تنها موسیقی کلام و لطف الفاظ او آنها را می‌رباید. چون کسی که به حرمخانه‌ای پای می‌نهد، با زینت‌ها و آینه‌ها و نقش‌ها و رنگ‌هایش، بی‌آن که بداند کجاست؛ لیکن این پندار برایش پیدا می‌شود که بتوان در آن به دنیای غیبی‌ای پناه برد و حل مشکل خواست و تسلی و تشقی یافت.
این جو عبادتگاه برای من با بوی شمع و کندر و بوی تن انسان‌ها همراه بود و نور لرزان و سایه و روشن و ورد و دعائی که معنایش نامفهوم بود و صدای بال فرشتگان، و چشم‌های سیاه حوریان که از گوشه چادر بیرون می‌زد، و راه باریکی که به آسمان می‌پیوست، از طریق روزنه‌های سقف، که با مرمر نازک شفاف روشن شود.
پس از آن که حافظ قزوینی انتشار یافت، توانستم که آن را با دید جدی‌تر ببینم. تصحیح انتقادی کتاب تشویق می‌کرد که با دقت بیشتری در دیوان نگریسته شود. من نیز اندک اندک چشمم بازتر می‌شد. دو جلد کتاب مرحوم دکتر غنی، باب تازه‌ای در حافظ‌شناسی گشود. من از سی‌سال پیش به این سو که در فرصت‌های مختلف با حافظ سروکار یافته‌ام، همواره با همان اعجاب روبرو بوده‌ام که گوئی نخستین‌بار است که این شعرها را می‌بینم. حافظ و لوبزرگ‌ترین گوینده زبان فارسی نباشد، به آسانی می‌توانیم بگوئیم کسی است که به کمال سخنوری دست یافته است. زیرا تصور نمی‌توان کرد که هنر انسانی بتواند فراتر از جائی که او رفته است برود. این احساس برایم هست، گرچه این علم نیست، که در هیچ زبانی در دنیا، کتاب دیگری نیست که با این مقدار حجم، آن همه معنی در آن جمع شده باشد و قضیه عجیبتر می‌نماید وقتی ببینیم که مقداری از این معانی هم مکرر است. این امر دو علت دارد: یکی از آن که حافظ با تردستی یک شعبده‌باز، یک‌هاروت بابلی، معانی متعدد را در یک مفهوم به تلاءلوء می‌آورد. دوم آن که وی عصاره و چکیده تاریخ و فرهنگ ایران را تا زمان خود در این غزل‌ها جای داده است؛ مانند یک توده گل که برای گلاب گرفتن می‌جوشانند و چند قطره روغن بر تارک آن جمع می‌شود که همان عطر ناب و چکیده و جوهر همه گلهاست.
بنابراین وقتی من از خود می‌پرسم که از حافظ چه آموخته‌ام؟ می‌بینم که بیش از هر چیز تاریخ ایران را آموخته‌ام، تاریخ گویا، مانند جامی که به دست‌گیرید و «احوال ملک‌دارا» را در آن بخوانید.دومین چیزی که تنها در نزد او یافته‌ام و بس، «نهانی‌ترین گوهر سخن» است.
هر کلمه مانند منقار «قُقنُس» صداهای گوناگون هوش‌ربا از آن بلند می‌شود. در داستان‌ها آمده که مردم قدیم یونان از سرود و سخن چشمداشت معجزه می‌داشتند، یعنی معتقد بودند که با آن بیمار را می‌توان علاج کرد، یا‌آب چشمه راجاری ساخت، یا باران را در خشکسالی از آسمان فرود آورد. سخن حافظ و تأثیری که داشته، یادآور چنین خاصیت مرموزی است. از فال‌هایی که در کشور خود ما از آن می‌گیرند بگذریم، در تاجیکستان که بودم شنیدم که این رسم بوده است که دیوان حافظ را بالای سر نوزاد بگذارند، برای تبرک، برای دور کردن چشم بد و بلا.
چیز سومی که حافظ به من آموخت، نگرش چند زاویه‌ای است. در نظر او دنیا یک پهنه صاف نیست که چشم‌انداز اشتباه ناپذیری داشته باشد، بلکه گنبد گردنده‌ای است که هر رویش و هر ترکش منظره تازه‌ای را عرضه می‌کند. اما درس بزرگ حافظ در «روشن‌بینی» اوست:
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده دیندار بماند
این درس تمام عمر با او همراه است و همین موجب می‌گردد که به هیچ «علم‌الیقینی» دست نیابد:
نه حافظ را حضور درس مجلس
نه دانشمــند را علـــم‌الیقینی
به مرحله‌ای از تاریخ ایران رسیده است که دیگر همه آزمایش‌ شوندگان آزموده‌ شده‌اند، و هیچ یک از علمها و اعتقادها جوابگو نیست و تنها دلخوشی‌ای که باقی‌ می‌ماند آن است که به هر قیمت شده «روشن بین» بمانیم.
بنابراین وقتی از خود می‌پرسم که جان کلام و جهان بینی حافظ چیست، تنها جوابی که به نظرم می‌آید این است:‌فریب نخوردن و فریب ندادن…
از معاصرین، صادق هدایت و فردی دیگر، بیش از کسان دیگر در مشی فکری من تاثیر داشته‌اند. صادق هدایت را من در سال ۱۳۲۶ بود که شناختم. دو نفر از دوستان، مرا با سیدصادق گوهرین آشنا کردند و او مرا به هدایت معرفی نمود. در آن زمان قدری از نوشته‌های او راخوانده‌ بودم،‌به خصوص «بوف‌‌کور» در من خیلی تاثیر نهاده بود، من می‌اندیشیدم که سایه‌ای از «بوف‌کور» را درخود نویسنده خواهم دید. درست یادم نیست که در کجا نخستین‌بار به او برخوردم، گمان می‌کنم که کافه‌فردوسی بود که او در آن زمان هر روز عصر سری به آن می‌زد. وقتی آقای گوهرین مرا معرفی کرد، او قیافه آشنا به خود گرفت، چه، دوسه شعر از من در مجله«سخن» انتشار یافته بود و هدایت آنها را دیده بود. به عادت همیشگی‌اش چند کلمه شوخی برزبان آورد.
من در برابر او احساس حجب می‌کردم. می‌ترسیدم حرف نپخته و نابجایی بزنم و مورد مسخره او قرار گیرم. نسبت به او احترام و تحسین داشتم و حقیقت این است که در آن زمان کسی را مهم‌تر از او نمی‌دیدم.
از آن پس دیدارهای گاه‌به گاهی پیش می‌آمد و من تمایل شدیدی در خود می‌دیدم که با او همنشین شوم. یکی برای آن که حالت مرموزی در او بود که کنجکاوی مرا برمی‌انگیخت و مرا جذ‌ب می‌کرد. دیگر آن که اصولاً ًسلام وعلیک و برخورد با هدایت برای جوانکی چون من افتخاری بود و مایه فخر در نزد دوستانی که هنوز به این موهبت نایل نشده بودند.
گاهی می‌رفتم و در کافه فردوسی کنار میز هدایت می‌نشستم. دوستان او همیشه جمع بودند. پاهای ثابت عبارت بودند از: حسن قائمیان، رحمت‌الهی و انجوی شیرازی، قدری نامنظم‌تر پرویز داریوش، صادق چوبک و دکتر خانلری و یکی دو نفر دیگر هم می‌آمدند. ولی او در میان همه شاخص بود و موجب جوشش آنها نیز او بود. یکی از دوستانش این جمع را تشبیه کرده بود به چند فلز نامتجانس که او آنها را به هم لحیم کرده است! حرفهایی که در این جمع رد و بدل می‌شد، تقریباً به تمامی، جنبه شوخی داشت و این سبک شوخی را هم هدایت باب کرده بود. مثل این که این عده قسم خورده ‌بودند که لااقل تا در برابر او هستند، حرف جدی نزنند!
از آنجا که بلند می‌شدند به «ماسکوت»‌ در خیابان فردوسی یا جایی دیگری می‌رفتند و دنباله همان حرفها در آنجا از سرگرفته می‌شد. من دو سه باری هم با آنها به«ماسکوت»‌رفتم، ولی چیزی نمی‌خوردم. هدایت چون گیاهخوار بود، در آنجا همیشه مقداری سبزی خوردن و تربچه و ماست و خیار روی میز گذارده می‌شد.
من نسبت به این عده که همگی اهل قلم و به اصطلاح «روشنفکر» بودند، حس ستایشی داشتم، اما تنها به خاطر هدایت در جرگه آنها حاضر می‌شدم. هدایت کم‌حرف می‌زد، ولی هرچه می‌گفت، شیرینی تازگی‌ای داشت که با حرفهای دیگران فرق می‌کرد.
آهنگ صدا و طرز تکلمش که لهجه اصیل تهرانی و رنگ عامیانه داشت، به گوش من بسیار آبدار و خوشایند می‌آمد. سیگار را با ظرافت و سبکی لای دو انگشت می‌گرفت و دود آن را از زیر سبیل باریک زردش بیرون می‌داد. نگاهش از پشت عینک دارای دو حالت متضاد بود: هم کم رمق و هم با حال. در نگاهش «مهربانی» و «سوء ظن» در کنار هم قرار داشت.
کسانی را که دوست می‌داشت مهربانیش را به جلو‌ می‌آورد. در نزد کسانی که آنها را نااهل می‌پنداشت، حالت چشمش بر می گشت و تلخی و کدورتی در آن پدیدار می‌گشت. حالت سومی نیز در نگاهش بود و آن کم اعتنایی وجدی نگرفتن بود و آن را نسبت به کسانی ظاهر می‌کرد که به آنها نه بدبین بود و نه خوشبین، آنها را به چیز چندانی نمی‌گرفت و من این حالت را در او نسبت به بعضی از معاشرانش نیز دیدم.
پس از آن که آشنایی ما کمی بیشتر شد، ترجیح می‌دادم که برای دیدن او به دانشکده هنرهای زیبا که گاهی به آن سر می‌زد و یا به خانه‌اش بروم. اطاقی در خانه پدری خود داشت، ‌در خیابان روزولت (بالاتر از دروازه دولت) که آن زمان خاکی بود.
معمولاً بعدازظهرها تا حدود چهار و پنج در خانه بود. احتیاجی به گذاردن قرار قبلی نبود. از امیرآباد راه می‌افتادم و حدود ساعت سه به آنجام می‌رسیدم. در خانه را کسی باز می‌کرد. می‌گفتم: با آقای صادق خان کار دارم و مرا به اتاق او راهنمایی می‌کردند. پشت در انگشت می‌زدم و او خود در را باز می‌کرد. شاید از پشت پنجره دیده بود که مهمانی برایش آمده. چندباری که این طور به دیدن او رفتم، هیچ بار نبود که لباس پوشیده و آماده نباشد. به نظرم عادت نداشت که بعدازظهرها بخوابد، حتی بعد از ظهر تابستان. محجوبانه روی یک مبل کنار میزش می‌نشستم و او خود روی صندلی پشت میز جای می‌گرفت. توی اطلاقش دو قفسه کتاب بود و میز و صندلی و تختخوابش و یک صندلی راحت برای مهمان.
در این جلسه‌های دو به دو که یک ساعتی یا بیشتر طول ‌می‌کشید من انتظار داشتم که حرفهای جدی‌ای از زبان او بشنوم، ولی زیاد پیش نمی‌آمد. با این حال، حرفهایش گاه ‌به گاه خیلی جدی‌تر از جلسه‌های کافه فردوسی و ماسکوت بود. من از او سؤالهایی می‌کردم که شاید بعضی از آنها به نظرش کودکانه می‌آمد ولی سعی داشت که با مهربانی جواب بدهد، ولو به شوخی.
یکبار یادم است از او پرسیدم که‌: کافکا چند سال داشت که مرد؟ گفت: چهل و یک سال. گفتم: چه زود. گفت: دو سالش هم زیاد بود! از نوشته‌های خودش از او می‌پرسیدم که میل نداشت به آن جواب درستی بدهد. هرگز ندیدم که از کسی بد بگوید. گاهی با ادای یک کلمه یا بالا انداختن شانه، نشان می‌داد که نسبت به کسی که حرفش پیش آمده بی‌اعتقاد است یا حس تحقیر دارد، ولی بدگویی نمی‌کرد. در میان معاصران، ‌آنچه یقین دارم، آن است که به دهخدا و بهار عقیده داشت.
تنها کتابی از خودش که در اتاق موجود داشت، رباعایت خیام بود. نسخه‌ای از آن را با همان لحن طنزآمیزش پشتش نوشت: «به شاعر ناکام آقای…» و به من هدیه کرد. این نسخه چون در اطاق من سوخت، نسخه دیگری از آن به من داد، با همان پشت نویسی، و آن نیز در طی نقل و انتقال‌ها گم شد.

“روزنامه اطلاعات – چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷”

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

384 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2018 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی