از خاطرات (یک گفتگوی قدیمی با دکتر اسلامی ندوشن۴)

از خاطرات (یک گفتگوی قدیمی با دکتر اسلامی ندوشن4)

اشاره: آقای فرخ امیر‌فریار دانشجوی دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران بیست و چند سؤال از من کرد که جواب آنها را نوشتم و در شماره‌های دی و بهمن و اسفند ۱۳۵۵ و فروردین ۱۳۵۶ مجله «نگین» انتشار یافت و اینک همان متن در اینجا نقل می‌شود.
***
برجسته‌ترین خاطره‌ای که از هدایت دارم‌، مربوط به شبی است که در امیرآباد مهمان من بود. من در امیرآباد کوی دانشگاه بود زندگی می‌کردم،‌ و چون تابستان بود همه دانشجویان تختخوابهای سفری (که از سربازهای آمریکایی به ما رسیده‌ بود) ‌بیرون می‌گذاردند و در هوای آزاد می‌خوابیدند. شبی هدایت را به آنجا دعوت کردم. حسن قائمیان نیز با او همراه بود. نزدیک غروب از شاهرضا اتوبوس امیرآباد گرفتیم و راهی شدیم. هدایت در کمال صفا و خوشرویی در کنار دانشجویان که مسافران پروسروصدایی بودند، نشست.
به نظرم در میان آنها کسی نبود که او را بشناسد. به امیرآباد که رسیدیم من مقداری سورسات که تهیه کرده بودم آوردم. آمدیم در همان هوای آزاد روی زمین نشستیم. برحسب اتفاق شب مهتابی‌ای بود. سه به سه بودیم. بزم‌خیامی‌ای بود، در مهتاب. آنها نرمک نرمک مشروب می‌خوردند. هدایت، از فضای باز و دامنه گسترده نیمه وحشی امیرآباد که بکلی با شهر متفاوت بود خوشش آمده بود. پس از ساعتی قائمیان خوابش گرفت و برروی یکی از تختخوابهای متعددی که در آنجا بود درازکشید،‌ولی هدایت همانطور نشسته ماند. شب زیبای تامل انگیزی بود. او سرش گرم شده بود و طی دو ساعتی که همینطور من و او ماندیم نخستین بار بود که دیدم حرفهای جدی زد: از زندگی و مرگ و نویسندگی و طبیعت، قدری از خودش و چیزهایی که دوست می‌داشت. نزدیک سی سال از آن زمان گذشته است و من حرفهای او را فرموش کرده‌ام. همین اندازه می‌دانم که او را هیچ‌گاه مانند آن شب ندیده بودم و ندیدم. شب، روی یکی از همان تختخوابها که از پیش آماده کرده بودم با یک ملافه خوابید و صبح آنها را تا شهر بدرقه کردم.
از خصوصیات اخلاقی هدایت، کسانی که با او انس بیشتر داشته‌اند زیاد حرف زده‌اند. من در اینجا به آن حرف‌ها کاری ندارم و تنها از مشاهده شخصی خودم می‌گویم. هدایت با آن که با احدی رودربایستی نداشت و در کار دوست‌یابی نبود و چشمداشتی در زندگی نداشت، بسیار محجوب و مودب بود، یک فرد متمدن و روشنفکر نمونه، بسیار ظریف و نظیف. اصطلاحهایی برای خودش داشت که دوستانش هم از او تقلید می‌کردند، ولی هیچکدام به ظرافت و لطف او حرف نمی‌زدند. ادبیات ایرانی و ادبیات اروپایی را خوب می‌شناخت و من کس دیگری را ندیده‌ام که این دو را آنقدر خوب با هم تلفیق کرده باشد. توجه به ادب عامیانه و افسانه‌ها را او نخستین بار باب کرد، و در مقاله‌هایش راجع به ویس و رامین و خیام پایه نقد تحلیلی را گذارد. آثار بزرگ فارسی را بسیار دوست داشت. گاهی که شعرزیبایی از حافظ یادیگری خوانده می‌شد و یا خودش می‌خواند، با آن اصطلاح خاص خود می‌گفت«وحشتناکه» یعنی از حدعالی بودن درگذشته است.
از مهربانی او، هر آشنایی حکایتی دارد. من آنچه درباره خودم دیدم می‌گویم. من به فکر افتاده‌ بودم که برای ادامه تحصیل به خارج بروم، از جلمه انگلستان را در نظر داشتم. شنیده بودم که دکتر محمود صناعی که در آن زمان سرپرست دانشجویان در لندن بود به تهران آمده، و می‌خواستم اطلاعاتی راجع به وضع تحصیل در انگلستان بپرسم و چون خودم با دکتر صناعی آشنایی نداشتم از هدایت خواستم که وسیله این آشنایی قرار گیرد. او با تلفن قرار گذارده بود و خودش مرا برداشت و برد منزل دکتر صناعی. ساعتی نشستیم و من حرفهایم را زدم و جوابهایم را شنیدم. با آن که عادتاً هدایت از این مسایل روزمره و دید و بازدیدها گریزان بود، باچنان لطف و علاقه‌ای این کار را انجام داد که برایم باور کردنی نبود. کسانی که هدایت را خوب شناخته‌اند می‌دانند که همین عمل از جانب او چقدر می‌توانست قیمت داشته باشد.
اندکی پیش از رفتنش به اروپا (همان سفر بی‌بازگشت) او را دیدم. با همان شوق کودکانه که گاهی در او پیدا می‌شد، کاغذی به من نشان داد که تصدیق طبیب بود و گواهی می‌کرد که صاحب ورقه بیماری نوراستنی neurasthenie (آشفتگی اعصاب) دارد و باید برای معالجه به خارج برود و به اتکاء همان ورقه شش ماه معذوریت گرفته بود.
اتفاق عجیب این بود که درست روز اولی که من به پاریس رسیده بودم (اگر اشتباه نکنم روز ۵ اسفند ۱۳۲۹) به هدایت برخوردم. حدود ساعت ۱۰ صبح بود که من سیروس ذکاء از هتل پاتنئون که نیم شب همان روز در آن منزل گرفته بودم بیرون آمدیم که برویم به سیته اونیورسیتر (باشگاه دانشگاه). وارد ایستگاه مترو لوکزامبورگ که شدیم، دیدیم که هدایت توی صف ایستاده،‌برای آنکه بلیط مترو بخرد. من جلو رفتم و سلام علیک کردم. با تعجب دیدم که خسته‌تر و کم‌حوصله‌تر از همیشه است. نوعی گرفتگی خاص در سیمایش بود. چند کلمه‌ای رد و بدل کردیم از هم جدا شدیم. یکبار دیگر چند هفته بعد، در سفارت ایران به او برخوردم. من داخل می‌شدم و او بیرون می‌آمد. سلام و احوالپرسی کردم. همان حالت کدورت و فشردگی در او بود. پیش از آن هرگز او را مثل این دو بار ندیده بودم. مانند آدم‌های دل کنده از همه چیز… و دیری نگذشت که در روزنامه لوموند خبر کوتاهی خواندم که«صادق هدایت شاعر ایرانی،‌در آپارتمان فلان… باگاز به زندگی خود خاتمه داده است». این که نوشته بودند شاعر ایرانی، آیا ناشی از کمبود اطلاع بود و یا حقیقتی بود که ما هموطنان او،‌او را به آن حقیقت نمی‌شناختیم؟ بعد که به فکر فرو رفتم دیدم که پر بیراه نگفته بودند، او شاعر بود، هرچند به مصداق جسمانی کلمه شعر نسروده بود، ولی چه کسی حساس‌تر و تیزیاب‌تر و خوشگوتر و شکننده‌تر از او؟
در میان معاصران ایران،‌ من از هدایت بیشتر از هر کس دیگر چیز آموخته‌ام، نوشته‌های او و شخصیت او به من آموخت که:
۱ـ‌ از ابتذال بیزاری جویم.
۲ـ تعین‌ها و مقام‌های دنیایی و دیوانی چشمم را نگیرد، و برای هر کس به خاطر خود او ارزش قائل شوم، نه برای مقامی که دارد.
۳ـ ایران و اجتماع ایران و زندگی را به حقیقتی که در وراء ظاهر دارند بشناسم. هدایت، کلید کارگاه پشت صحنه‌ها را به‌دست ما داد.
زهر بدبینی را که در نوشته‌های هدایت هست با چشم تفاهم می‌نگریستم ولی هرگز به آن ربوده نشدم. این بدبینی تا همان حد مرا کمک کرد که از بلای بلاهت خوشبینی تام در امان بمانم، و در فکر خود چاشنی‌ای از هر دو حالت را نگاه دارم.
۴ـ ایرانی را که از دیدگاه هدایت شناختم، ایرانی ژرف و غم‌آلود و دوست‌داشتنی است.
۵ـ از طریق او به غنای زنده فرهنگ عامه پی بردم.
من بی آن که از پیروانش باشم،‌چند سالی از خوانندگان احمد کسروی بودم، و بی آن که با بسیاری از نوشته‌هایش موافق باشم، برندگی اندیشه او را تحسین می‌‌کردم.هنوز اوائل دوره دبیرستان بودم که با نوشته‌های کسروی آشنا شدم. یکی از دوستان من که چند سالی از من بزرگ‌تر بود و با جریان‌های ادبی روز آشنایی داشت و «مجله‌ پیمان» را مشترک بود، با من از کسروی حرف زد، و چند نوشته‌اش را به من داد که بخوانم. بعد، روزنامه پرچم نیز شروع به انتشار کرد که می‌خواندم.
از همان آغاز، تازگی فکر و شهامت بیانش مرا ربود. هنوز در یزد بودم که نامه‌ای برای او نوشتم و در آن از او پرسیدم که آیا با همه شاعران مخالفید و یا آن که کسانی را استثنا می‌کنید؟ روی کارتی دو سه خط جواب داد، یا همان انشاء خاص خودش، که تنها استثنا فردوسی است، برای آن که «یاوه‌گو» نبوده و قومیت و زبان و تاریخ ایران را زنده کرده (همان عقیده‌ای که پیش از او میرزاآقاخان کرمانی نیز ابراز کرده بود و بعد با آن آشنا شدم.)
چون به تهران آمدم (۱۳۲۳) از قضای اتفاق یکی از همشهری‌های من توی چاپخانه او کار می‌کرد، در کوچه‌ای از لاله‌زار، و من گاه به‌گاه به دیدن این آشنا به چاپخانه پیمان می‌رفتم. دو سه بار در آنجا کسروی را دیدم، بلند و باریک،‌با سیمای جدی و احترام‌انگیز٫ چون وارد می‌شد «پاک‌زی» می‌گفت و وقت رفتن «بدرود». به همه کارگران چاپخانه و روزنامه خود نیز یاد داده بود که همین اصطلاح‌‌ها را به‌کار برند، و به جای سلام و خداحافظی «پاک‌زی» و «بدرود» بگویند. کارگرهای چاپخانه هم به مکتب او گرایش پیدا کرده بودند، یا چنین وانمود می‌کردند!
شبی از شب‌ها به خانه‌اش رفتم که در یکی از کوچه‌های حشمت‌الدوله واقع بود. در آن شب «نشست» هفتگی داشت، و چندتن از «پاکدین»‌ها نزد او بودند. کسان دیگری نیز که نسبت به فکر او کنجکاوی داشتند،‌ نزد او می‌رفتند.
ساعتی نشستم، با لهجه‌ آذربایجانی و اصطلاح‌های خاص خود،‌ شمرده و شیرین حرف می‌زد. نگاه در چشم مخاطب نمی‌دوخت،‌ مصمم سخن می‌گفت، و می‌توانست در شنونده اثر بگذارد.
به خواندن نوشته‌هایش ادامه دادم. بعضی از عقایدش به نظرم عجیب می‌آمد، و بعضی دیگر ناپذیرفتنی. با این حال،‌ با علاقمندی و کنجکاوی دنبال می‌کردم. آنجا که خراب می‌کرد، انکار می‌کرد، آسان‌تر بر دل می‌نشست، ولی چون خود او در صدد بر می‌آمد که چیزی به جایش بگذارد، آیینی بیاورد،‌لحن پیامبرانه به خود گیرد، یا زبان را «بپیراید»،‌ رماننده می‌شد!
چند سال بعد که قدری پخته‌تر شده بودم، روی نوشته‌هایش برگشتم. نظریاتش جز در مواردی که خرافه‌ها را می‌کوبید، به نظرم عاری از استواری آمد، و نحوه استدلالش ساده‌لوحانه. از ریشه‌های روانی شعر و هنر و داستان بی‌خبر بود. با آنکه مورخ بنامی بود، منشاء اجتماعی‌ای را که موجب پدید آمدن عرفان ایران شده بود، از نظر دور می‌داشت. گذشته از اینها، خود به نوبه خود در چاله‌هایی می‌افتاد که نظیر دیروزی آنها را به باد انتقاد گرفته بود، یعنی چاله «بارورسازی». گاهی نیز چنین استشمام می‌شد که انتقادهایش از بعضی کینه‌ورزی‌های شخصی مبری نیست.
در مجموع، باید تأثیر مثبت اندیشه‌هایش را در نظر گرفت و از جنبه‌های غیرجدی و آیین‌آوری و زبان‌سازیش گذشت. چنان که می‌دانیم، پاکدینی کسروی شکست خورد و با خود او رفت، زیرا دوره‌ آیین‌گذاری به‌صورتی که او در پیش گرفته بود، به سر آمده است، و نیز به سبب آن که برخلاف گرایش‌های طبیعی انسان حرف می‌زد.
در میان فقر شخصیت که ما داشته‌ایم، شخصیت‌ کسروی جلوه خاصی داشت. درست و صریح و شجاع بود، صفت‌هایی که در میان اهل قلم کمیاب شده است. تأثیری که کسروی در من نهاد، تا حدی، مانند هدایت، توجه به نگرش غیرمتداول بود. در حالی که همه به طرز مشخص، در جهت خوشامد عوام و قدرت می‌اندیشیدند، و خلاصه، به راه کوفته‌ شده گام می‌نهادند، او راه دیگری در پیش گرفت که ناهموار و مخاطره‌آمیز بود.
حرفهایش، ولو شخص همه‌ آنها را نمی‌پذیرفت، تأمل‌انگیز بود. سررشته‌ای برای دیدگاه‌های تازه به‌دست می‌داد. درس دیگر کسروی به من، مقداری استحکام روانی و جدی بودن بود.
چون تاریخ فکر معاصر نوشته شود، با هر دیدی که باشد، کسروی در آن مقام نمایانی خواهد داشت. این را هم باید گفت که جبهه‌گیری وی واکنش طبیعی‌ای بود در برابر دکانداری و افراط‌کاری کسانی که ادب و فرهنگ و عرفان ایران را در خدمت سیاست‌بازی و نفع‌پرستی و حتی دریوزگی نهاده بودند. چون چنین بود، نمی‌شد تا حدی با کسروی همدلی نداشت.

“روزنامه اطلاعات-چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷”

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

440 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2018 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی