درس‌های روزگار (یک گفتگوی قدیمی با دکتر اسلامی ندوشن۱)

درس‌های روزگار (یک گفتگوی قدیمی با دکتر اسلامی ندوشن1)

اشاره: آقای فرخ امیر فریار دانشجوی دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران بیست و چند سئوال از من کرد که جواب آنها را نوشتم و در شماره‌های دی و بهمن و اسفند ۱۳۵۵ و فروردین ۱۳۵۶ مجله نگین انتشار یافت و اینک همان متن مجله نگین در اینجا نقل می‌شود.
***
*مختصری از زندگی و تحصیلات خود را بیان کنید. بگوئید که در چه محیطی زندگی کرده‌اید و چه خوانده‌اید؟
من در نُدوشن در صد کیلومتری غرب یزد به دنیا آمدم. نُدوشن جایی است که مردم آن می‌بایست با عسرت زندگی خود را تأمین کنند. خانواده من جزو اعیان ندوشن بود؛ ولی با سنت دهقانی بادام‌هایی را که جد پدری من با دست خودش نشانده بود، ما از آن می‌خوردیم، و هنوز هم شاید بعضی از آن درختها بر سر پا باشند.
یکی از خوشوقتیهای من در زندگی آن است که خانواده من نه متشرع بود و نه دیوانی، که مظلمه‌ای بر دوش گیرد. جزو مردم میانه حال این کشور به شمار می‌رفتند و زندگی ساده و بی‌آزاری داشتند. جد پدری و جد مادری من با آن که هر دو عنوان روحانی بر خود داشتند از زیّ برزگری خود بیرون نرفتند. اولی شیخ‌الاسلام لقب داشت. ولی هرگز به کار روحانیت نپرداخت و دومی که امام‌جمعه‌اش می‌گفتند، فقط یک روز در زندگی امامت مسجد جامع ندوشن کرده بود.
خوشوقتی دیگرم آن است که خانواده من نه ثروتمند بود، نه فقیر. فقر و ثروت هر دو این احتمال هست که فاسد بکنند، و ما خوشبختانه در معرض این فساد نبودیم. ثروت خانوادگی من به آن اندازه بود که امرار معاش آبرومندانه‌ای به ما ارزانی دارد، سپس خرج تحصیل مرا در تهران و اروپا بدهد، و بقیه‌اش تبدیل شد به یک خانه مسکونی که هم اکنون در آن می‌نشینم و تنها تمکنی است که دارم.
پدر من زود مرد و من تقریباً یتیم بزرگ شدم و همین موجب گشت که خیلی زود ناگزیر شوم که روی پای خود بایستم. پس از گذراندن سالهای ابتدائی در ندوشن و یزد و قسمتی از متوسطه در دبیرستان البرز، دانشکده حقوق را در تهران گذراندم. با آن که بیشتر گرایش به ادبیات داشتم، به جانب حقوق کشانده شدم، و این دو علت داشت: یکی آن که در آن زمان (۱۳۲۵) تحصیل حقوق از لحاظ اجتماعی زنده‌تر بود. دانشکده حقوق ساختمان نوی بود در باغ زیبای دانشگاه و خیلی بروبیا داشت. دوم آن که چندتن از دوستان نزدیک من به آن دانشکده رفتند و من نیز ترجیح دادم که با آنها بمانم.
از این جهت پشیمان نشدم. سالهای دانشکده حقوق سالهای خوشی بود که گذراندم. امیرآباد منزل داشتیم و آن سالها خیلی پرجوش و خروش بود. گردش و بحث و حرف و ما لبریز بودیم از امید و شور. دوستان آن دوره از بهترین دوستان من بودند که اکنون پراکنده شده‌اند، و هر کس به دنبال سرنوشتی رفته. دو سه تن آنها هم دیگر در میان ما نیستند. همین سالها بود که به انتشار مقاله و شعر و گاهی ترجمه‌هائی دست زدم، و با بعضی از برجستگان ادب زمان آشنا شدم، از جمله نیما و هدایت.
ادامه تحصیل من در پاریس نیز در همان رشته حقوق بود، ولی این ظاهر قضیه بود. بیشتر وقتم به آموختن زبان گذشت، و پس از آن که راه افتادم به خواندن کتاب و مجله. پنج سالی که در اروپا بودم وقت کمتری روی درس رسمیم که حقوق بود گذارده شد و قسمت بیشتر وقتم صرف ادبیات و چیزهائی گشت که با ذوقم سازگار بود: تئاتر و سینما، کنسرت، موزه، سخنرانیها و بعضی درسهای سوربون، در زمینه هنر و ادب. در این پنج سال نوشتنم خیلی کم بود. رابطه من با مطبوعات قطع شده بود. بیشتر کوششم بر این بود که بخوانم و یاد بگیرم. همه آنچه نوشتم دو سه داستان کوتاه نیمه تمام بود، چند قطعه شعر و رساله دکتریم.
ولی بر سر هم سالهای اقامت من در فرانسه و انگلیس، بارور بود. از زبان فرانسه بهره زیاد بردم. جدی‌ترین دوره شاگردی و درس‌خوانی من دوره‌ای بود که در آلیانس فرانسز پاریس زبان یاد می‌گرفتم. زبان فرانسه به من کمک کرد که ذهنم با منطق و تحلیل آشنا بشود و قدری نظم فکری پیدا بکنم. تحصیل حقوق نیز همین کمک را به من کرده است. حقوق، ذهن مرا با منطق و استدلال آشنا کرد. بخصوص درس حقوق مدنی آقای دکتر شایگان و مرحوم دکتر عمید از این بابت خیلی ثمربخش بود. شرایع اسلام که حقوق مدنی نیز از آن استخراج شده، در طی قرن‌ها چالاک‌ترین مغزها را بر سر خود به کار انداخته، واقعاً آیتی است از کاوش و باریک‌بینی، که گاهی چنان فروض و شقوق دور و دراز در آن تصور می‌گردد که نزدیک می‌شود به آن که به نظر پوچ بیاید.
حقوق بین‌الملل را هم که در پاریس خواندم چشم مرا به روی دنیا باز کرد. از طریق آن قدری با مسائل جهانی آشنا شدم. از این روست که با آن که حقوق را در زندگی خیلی کم به کار بسته‌ام، از مقدار عمری که بر سر آن گذرانده‌ام پشیمان نیستم. حقوق نه تنها مرا از کار ادبیم دور نکرد، بلکه به آن کمک کرد، به کار نوشتن و فکرکردنم. حسن دیگرش این بود که مرا بازداشت از این که یک ادیب خالص بشوم، که آن باشم و جز آن چیزی نبا‌شم.
* از کدام یک از نویسندگان و متفکران و شاعران اعم از ایرانی و خارجی تأثیر پذیرفته‌اید؟
چندتن هستند که بیشتر از دیگران در من اثر نهاده‌اند. البته این بدان معنا نیست که کسان دیگر نبوده‌اند. زندگی معنوی و شخصیت هر کس از اجزاء پیچ در پیچ و گوناگونی قوام می‌گیرد، ولی کسانی را که نام می‌برم در نحوه زندگی و استخوان‌بندی فکری من نفوذ اساسی داشته‌اند. خود آنها هم چنانکه خواهیم دید از هم متفاوت‌اند، به همین نسبت، درجه و نوع تاثیر آنها نیز متفاوت بوده است. نخست خارجی‌ها را نام می‌برم.
اول شکسپیر. دنیای‌ شکسپیر، دنیای جوشان و خروشان و جنبانی است. پس از آن که شکسپیر را خواندم مثل این بود که گردش و حرکت زمین را احساس می‌کنم. او نیز مانند تولستوی، مانند مولوی، پهناوری و سترکی سرگیجه‌آوری دارد.
من در نزد شکسپیر به نیروی «کلمه» پی بردم. همانگونه که دنیائی محسوس در برابر ما هست، مرکب از کوه‌ها و دریاها و خشکی‌ها و هزاران هزار جنبده، همانگونه می‌توان در عالم «کلام» دنیائی آفرید، به همان گنجایش که نه کمتر از آن قدرت حضور داشته باشد. در دنیای شکسپیر همه چیز در جنبش و رویش است، بهمراه برق و رگبار و غرش باد و طغیان رودخانه. خزانش نیز مانند بهار است: فرودآمدن نیست، بلکه از شدت فوران از پای افتادن است. زوال، در اوج زندگی روی می‌کند، روان از تن نمی‌رود، بلکه دریچه را می‌شکند و خود را به بیرون می‌‌افکند.
درس شکسپیر برای من درس «قدرت» بوده است، و این که عیار زندگی به جنبش است، مانند درس موج، و همان که اقبال لاهوری می‌گفت: «گر نروم نیستم».
شکسپیر شرقی مآب است. شاید علت عمده مقبولیتش هم آن باشد که صد در صد غربی نیست. به حرف و حدیث‌های زیادی در او برمی‌خوریم که برای ما رنگ آشنا دارد. آیا لحن هملت با هوراشیو و گورکن‌ها در تراژدی هملت (صحنه پنجم پرده یک) آنجا که گور اوفلیای جوان را می‌کند، لحن خیامی ندارد؟ چرا، خیلی زیاد.
هملت و مکبث و آنتونیوس و اوتللو نیز حالت نیمه‌شرقی دارند. شبیه به قهرمانهایی که ما در ادبیات خود می‌شناسیم. منظورم از منش شرقی، منشی است که در آن احساس و شور بر تعقل و حسابگری فزونی دارد.
دوم بودلر. از بودلر دید هنری آموخته‌ام، کشف زیبائی و زشتی. تا پیش از آشنایی با او، دید ساده و کم و بیش عامیانه‌ای درباره زیبایی داشتم. بودلر مرا به زیباییهای غیرمتداول رهنمون گشت. آموختم که باید از چه زاویه‌ای به طبیعت و به دنیای خارج نگریست. نوشته‌های بودلر (بخصوص نثرهایش) چون مته‌ای است که از طریق آن بشود به بطن اشیاء نفوذ کرد و خاصیت درونی آنها را شناخت. از این رو من بهمراه این شاعر به هر جا رفته‌ام قدری حالت قشر زیرین داشته است، مرموز و دلهره‌انگیز، ولی هشیارکننده. چشمی که بر خطوط بودلر بیفتد، دیگر به دشواری می‌تواند امور را با آرامی و خیال تخت ببیند. دیگر به دشواری می‌تواند بر اشیاء بلغزد. خارخاری در خود احساس می‌کند که او را بر آن می‌دارد که بیدارتر ببیند و دل به بیدار بخوابد.
سوم تولستوی. من نخستین‌بار با تولستوی در کتاب «جنگ و صلح» آشنا شدم، بیش از بیست سال پیش. پیش از آن کتاب «رومن رولان» را راجع به او خوانده بودم. قدری بعد «آناکارنینا» و بعضی از نوشته‌های دیگر او را هم خواندم.
وقتی به فهرست آثارش نگاه کردم، اول از همه آنچه مرا به حیرت افکند مقدار حجم نوشته بود.
گمان می‌کنم که برای شناسائی تولستوی همان‌ خواندن «جنگ و صلح» کافی باشد. می‌دانیم که این کتاب بزرگ‌ترین رمانی خوانده شده است که تاکنون به دست بشر نوشته شده است.
تولستوی یکی از آن مغزهای عجیبی است که در تولید محصول خود چه از لحاظ کیفی و چه از لحاظ کمی، از حد متداول اندازه‌گیری بشر در گذشته‌اند. با تنها کسی که توانسته‌ام او را مقایسه کنم مولوی است. در نزد هر دو آنها کلمه مانند سیل جاری می‌شود، مانند تل‌شن که باد آن را به جلو می‌راند.
تأثیری که تولستوی در من نهاده آن است که زندگی را بزرگ‌تر از آنچه می‌دیدم ببینم. نوشته‌های او و قهرمان‌های او برای من مانند دوربینی بوده‌اند که در پشت آن همه ‌چیز بزرگ می‌شود، حتی حقارت‌های بشری، به قول ماکسیم گورکی که نوشت: «وقتی آدم فکر می‌کند که کسانی مثل تولستوی در دنیا هستند دیگر احساس تنهائی نمی‌کند» من نیز گاهی که به فکر مرگ می‌افتم با خود می‌گویم: «وقتی کسانی چون تولستوی، مولوی و فردوسی مرده‌اند، مرگ چه وحشتی دارد؟» و با این فکر که این کسان هم زندگی کرده‌اند و رنج و شادی داشته‌اند و سرانجام رفته‌اند، بار زندگی خود را سبک‌تر می‌بینم و از بیم مرگ تسلی می‌یابم.
تولستوی از این بابت نیز برای من بزرگ بوده است که در نزد او مرزهای فکری برداشته می‌شود. او در میان شرق و غرب نشسته است. در عین آنکه یک نویسنده تمام عیار غربی است، رگه‌های فکر شرقی در نوشته‌هایش زیاد است. حتی تشابه فکری ‌ای میان او و مولوی هست، هرچند که او هرگز در زندگی مولوی را نشناخته باشد.
چهارم جواهر لعل نهرو. نهرو به من درس جهان‌بینی و دید اجتماعی آموخت. آشنائی من با افکار او به این صورت شد که وقتی در دانشکده حقوق پاریس خواستم پایان نامه‌ای بگیرم، موضوع آن را «کشور هند و کامنولت» انتخاب کردم و استاد راهنمای من که خانم باستی بود آن را با میل پذیرفت. هند را از این بابت برگزیدم که برایم جاذبه‌ای داشت و شخصیت نهرو به آن وزنه جهانی خاصی بخشیده بود(۱۹۵۴). پرداختن به این رساله ایجاب می‌کرد که همه نوشته‌های نهرو را بخوانم، زیرا او در واقع معمار اصلی هند نو بود. به این حساب بود که می‌توانم گفت همه آنچه را که او تا آن روز گفته و نوشته بود خواندم (از کتاب‌ها تا برسد به سخنرانی‌ها، خطابه‌های سیاسی، مصاحبه‌های مطبوعاتی، نامه‌های منتشر شده و غیره…) این‌ها چند هزار صفحه بود که مسیر شخصیت نهرو تحول پرمشقت هند از خلال آنها نموده می‌شد؛ در واقع این دو از هم جدائی ناپذیر بودند.

ادامه دارد…
“روزنامه اطلاعات – چهارشنبه ۹ اسفند ۹۶”

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

488 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2018 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی