آموزگاران روزگار (یک گفتگوی قدیمی با دکتر اسلامی ندوشن۲)

آموزگاران روزگار (یک گفتگوی قدیمی با دکتر اسلامی ندوشن۲)

اشاره: آقای فرخ امیر فریار دانشجوی دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران بیست و چند سئوال از من کرد که جواب آنها را نوشتم و در شماره‌های دی و بهمن و اسفند ۱۳۵۵ و فروردین ۱۳۵۶ مجله نگین انتشار یافت و اینک همان متن مجله نگین در اینجا نقل می‌شود.
***
… تنها موضوع هند و نهرو مطرح نبود. ذهن من شروع کرد به شکفته شدن. درباره مسائل جهان موجود، رابطه شرق و غرب، قدیم و جدید، فرهنگ و انسان، ماده و معنی، آرمان‌خواهی (ایده آلیسم) و واقع‌بینی، ارزش‌آزادی، ارزش‌انسان، چیزهایی آموختم که به فکر من ریشه‌های محکم‌تری داد. تنوع مطلب، لطف بیان و جاذبه شخصیت او طوری بود که می‌توانم گفت کمتر سؤالی راجع به جهان موجود برایم طرح می‌شد که جوابش را در نزد او نیابم. لطف بیان را گفتم، منظورم این است که نوشته‌ها و گفتارهای نهرو، حتی در اظهار مطالب خشک سیاسی بار شاعرانه‌ای داشت و شخصیت بسیار بارور استثنائی او توانسته بود منطق و شعر را با هم جمع کند.
بی‌تردید ما به جانب کسی کشیده نمی‌شویم، مگر آن که نوعی خویشاوندی روحی بین ما پدید آمده باشد و روان من از این بابت نزد نهرو مأمنی یافت. می‌دانیم که نهرو شخصیت دوگانه داشت: نیمه شرقی، نیمه غربی. او به نظر من بارزترین کسی بود که بشود گفت نیمه خوب شرقی را با نیمه خوب غربی در خود همراه کرده است و برای من تردید نیست که دنیای مورد آرمان او که پیوندگاه شرق و غرب بود اگر تحقق می‌یافت دنیای بایسته خوشایندی می‌شد.
من با نهرو هرگز روبرو نشدم. تنها یک بار او را دیدم، آن هم از راه دور. درایندیاهوس India House لندن کنفرانس مطبوعاتی داشت؛ با همان هیئت و حالت خاص که او را از دیگران ممتاز می‌کرد: در سرداری شتری رنگ هندی، کلاه سفید هندی و آن غنچه گل سرخ نیم‌شکفته که همیشه بر سینه داشت و نشانه دوستی، زیبائی و لطافت طبیعت بود؛ با آن مخلوط آرامش و ناآرامی که هم در او می‌شناختند و با آن شخصیت فراگیرنده که کسانی می‌توانستند با او دشمن باشند، ولی احدی به خود اجازه نمی‌داد که نسبت به او احساس احترام نکند. اکنون بیایم بر سر ایرانی‌ها:
نخست فردوسی:
گمان می‌کنم سال سوم یا چهارم ابتدائی بودم که در کتاب فارسی ما دو سه شعر از فردوسی بود و من نخستین‌بار با کلام پهلوانی او آشنا شدم. این داستان‌ها عبارت بود از رزم رستم و اشکبوس و داستان آمدن کیخسرو به ایران به همراه گیو. طرح‌هایی با آنها همراه بود: رستم که زانو زده بود و تیر می‌افکند و اشکبوس که سینه‌اش شکافته شده و در حال افتادن بود، اسبش در کنارش افتاده.
و نیزگیو با کلاه نمدی، وکیخسرو که جوانکی بود و فرنگیس، زن جوان زیبائی، هر سه سوار بر اسب.
حقیقت این است که آن زمان شعر فردوسی را خیلی دوست نداشتم. درشت و ناهموار و دور از ذهن می‌نمود. پس از آن، چند سال بعد، سال اول متوسطه بودم (دبیرستان دینیاری یزد) که مدیر مدرسه به مناسبتی یک کتاب شاهنامه را که در کتابخانه مدرسه بود به من امانت داد تا چند شعر از آن انتخاب کنم. کتاب، بسیار قطور بود، با قطع بزرگ(حدس می‌زنم چاپ امیربهادر) و یادم است که چون آن را ترک دوچرخه‌ام بسته بودم که به خانه ببرم، مردم با تعجب به من نگاه می‌کردند که جوانک کم جثه‌ای کتابی به این بزرگی را به دنبال خود بکشد.
اندکی بعد خودم یک دوره شاهنامه بروخیم خریدم. سال دوم متوسطه را تمام کرده بودم و تابستان که تعطیل بود آن را می‌خواندم. بیشتر از همه داستان زال و رودابه را دوست داشتم و آن را به نثر درآوردم. همان زمان در عالم نوجوانی خود مجله خطی‌ای درست کردم به نام «نامه فردوسی» و چند مقاله در آن جا داد که از جمله همین نثر شده «زال و رودابه» بود. آشنائی من از این پس با شاهنامه ادامه یافت.
در شاهنامه آنچه مرا همواره به شگفتی وا می‌داشته آن بوده است که گوئی تماشاگر صحنه وقایعی هستم که در دنیای برتری می‌گذرند، و آواها چون پژواکی از راه دور به گوش می‌رسند و پهلوان‌ها نیز انسان‌های برتری هستند. در عین آن که شبیه به انسان‌های دیگراند، و با همه نزدیکی، نوعی جو ابهت‌انگیز آنها را احاطه کرده است، که دست نیافتنی و مهیب جلوه‌شان می‌دهد.
برای من بزرگ‌ترین خصیصه شاهنامه آن بوده است که کتاب برکشنده است. وقتی آن را می‌خوانم یا می‌شنوم گوئی پاهایم بالاتر از فراز خاک قرار می‌گیرد. هم چیز از زندگی‌ای شبیه به زندگی ما حکایت دارد و در عین حال جز آن است. حالتی از آن دست می‌دهد که در هیچ نوشته دیگر فارسی نیافته‌ام. بعضی از جاهای آن را نمی‌توانم بخوانم بی‌آن که اشک در چشمم جمع شود. عصب‌ها به آخرین حد کشش خود می‌رسند، گوئی همه وجود برافروخته شده و مجموع سلول‌های بدن به نهایت انبساط و شکفتگی رسیده‌اند.
دوم مولوی:
در دهکده‌ ما از فردوسی و مولوی خبری نبود. تنها کتاب شعری که در چندخانه بود، گمان می‌کنم حافظ بود و شاید دو سه سعدی . ما سعدی و حافظ را در خانه داشتیم ولی پیش از آن که دائی من (که سال‌ها در قم مقیم بود) به ده باز گردد و مثنوی‌ای با خود بیاورد جز نام، چیزی از مولوی نشنیده بودم. دائی من کتاب حجم‌داری با خود آورد (مثنوی چاپ علاء‌الدوله) که برای ما تازگی داشت و آن را گاه به گاه با صدای بلند می‌خواند و همه جا از داستان‌ها و شعرهایش حرف می‌زد، و به این سبب افکاری پیدا کرده بود که به نظر مردم عجیب و غریب می‌آمد. با ملاها و روضه خوان‌های ده بحث می‌کرد و آنها را مستأصل می‌کرد و آنها از او فاصله می‌گرفتند.
کسانی که در مجلس او می‌نشستند(از اعیان و خانان ده) از حرف‌هایش خوششان می‌آمد ولی گاه می‌شد که تعجب کنند، یا آنها را خیلی جدی نگیرند، زیرا برخلاف عقاید متعارف بود.
از دکانداری، از ریاکاری، از تقلید، از ظاهربینی، از خرافات دینی و تناقض‌های اهل منبر حرف می‌زد و سرچشمه افکارش هم همان کتاب مثنوی بود.
از همان زمان با مثنوی آشنا شدم. آنگاه که آن را با صدای بلند می‌خواند و سرتکان می‌داد، گوش می‌دادم، بی‌آن که چیز چندانی دستگیرم شود، ولی او آنقدر با احترام و ارادت از «ملای‌روم» حرف می‌زد که کنجکاوی همه را بر‌ می‌انگیخت. می‌گفت هیچ حقیقتی نیست که در این کتاب نیامده باشد.
گاهی همان مثنوی را بر می‌داشتم و می‌خواندم ولی از حد فهم من خارج بود. آشنائی جدی تر من با مثنوی و بعد غزلیات، از پانزده سال پیش به این سو بوده است. نخست کتاب مرحوم فروزانفر را خواندم (زندگی مولوی) که اگر مهم‌ترین کتاب او نباشد، شیرین‌ترین کتاب اوست و بعد خود مثنوی را خواندم و بعد غزلیات.
من شاگرد مرحوم فروزانفر نبودم ولی در مجالس خصوصی متعدد او را دیده بودم. پیوسته ابیات مثنوی و بخصوص غزلیات از زبانش می‌ریخت. با آن حافظه قوی، یک غزل کامل را سراپا با شیفتگی خاص می‌خواند.
روزی به خود من گفت: (کسی آهسته، مثل این که می‌ترسید دیگران بشنوند، هرچند دو به دو بودیم)، غزلیات حافظ در برابر غزلیات مولوی هیچ است. ولی البته من این حرف را باور نکردم و هرگز نمی‌کنم. فروزانفر بعد از مقربان دست اول مولانا
(چون حسام‌الدین چلبی که کاتب مثنوی بود) بزرگ‌ترین مولوی‌شناس تاریخ ایران است و بیش از هرکس دیگر به شناسائی او و فکر او خدمت کرده است. روح و شور و حافظه نیرومند و لطف بیان او در جلب شوق دیگران به جانب آثار مولانا بسیار مؤثر قرار گرفته است و خود من نیز از این بابت قدری مدیون وی هستم و حق‌شناس٫ وقتی فروزانفر غزل مولوی را می‌خواند، مسلسل و تند، کلمه‌ها مثل مروارید غلطان از دهانش می‌ریخت و احساس می‌کردید که سختی بالاتر از این سخن در زبان فارسی وجود ندارد. در آن لحظه خاص چه بسا به او حق می‌دادید که بگوید که غزل مولوی از غزل حافظ بالاتر است. چه، سیّالیّت و سرشاری و برکتی در سخن بود که تصنع و ظرافت حافظ در برابرش پریده رنگ می‌نمود.
از خواندن مثنوی نظیر همان احساس به من دست می‌دهد که از خواندن شاهنامه. این دو کتاب با همه تفاوت موضوع با هم خویشاوندی‌ای دارند، و جای دیگر هم گفته‌ام که مثنوی مولانا حماسه دوران اسلامی ایران است. معماری هر دو به هم شبیه است، زیرا هر دو کتاب از یک سبک خودرو و جوشان به بیرون روان شده‌اند.
مثنوی نیز برای من چون شاهنامه همان خاصیت «برشونده» دارد، مانند آن که جاذبه زمین کم شده و جرم زمین سبک‌تر شده و شما به آسانی از آن رها می‌شوید. گفتم که هنگام خواندن شکسپیر مثل این است که گردش زمین را زیرپای خود احساس می‌کنید. هنگام خواندن غزلیات مولانا این احساس به شما دست می‌دهد که گوئی زمین در زیر پای شما به رقص آمده، حرکت موزونی دارد که مادر همه رقص‌هاست. مثنوی، چنان وسعت دیدی ایجاد می‌کند که همه امور حتی امور بسیار جدی به نظر شما کوچک و حل‌شدنی می‌آیند. اهمیت موضوع بسته می‌شود به دید و تلقی و معیار شما. معیار مولوی معیار کائناتی است، نه تنها اتحاد جامعه بزرگ انسانی در سراسر کره خاک، بلکه مزج و حل همه جاندارها و بی‌جان‌ها در هم(که به ظاهر بی‌جان هستند و نه در باطن) و حتی جنگ مدسی و فرعون جنگ بی‌رنگی با رنگ نموده می‌شود و چون حجاب و رنگ از پیش چشم کنار رود دیگر امتیازی در میان دو تن برجای نمی‌ماند.
یکی از بزرگترین مسائل بشر این بوده که می‌خواسته است وزنه جسم خود را کمتر احساس کند، اگر نگوییم بزرگ‌ترین مسئله. این تقسیم‌بندی جسم و روح همان تقسیم‌بندی «آزادی و پای‌بندی» است. احساس می‌کرده که جسم، پای‌بند است و روح، رها. با جسم، کور و کدر است و روح، آگاه. پس کوشش بر این بوده که بر عیار آزادی و آگاهی خود بیفزاید، و از سهم جسم که نا آگاهی و اسارت است بکاهد. مولوی وقتی در روز چراغ به دست می‌گیرد، در جستجوی چنین انسانی است که روحش به حد اعلای پهناوری و جسمش به حد اعلای باریکی رسیده باشد، و چنین کسی پهلوان آزادی و آگاهی است.
ما در دید امروزی خود می‌توانیم با بسیاری از نظریات مولانا در امور فرعی مخالف باشیم و آن را قابل تطبیق با اوضاع و احوال جهان موجود ندانیم. ما در عمق و در معنی، قدرت روح و استواری ادراک او بر چیرگی خود باقی است. او انسان فرهنگی ایران را شایسته مقام خاصی کرد که اگر او نمی‌بود هرگز به این ارتفاع دست نمی‌یافت.
زندگی را بر پایه والائی نهاد و به آن معنی بخشید. ایرانیانی که در طی این چند صدسال مثنوی خوانده‌اند، سینه‌هایشان فراخ‌تر شده است، قوی‌تر دم زده‌اند، هوای آزاد بیشتری را در ریه‌های خود جای داده‌اند، و مسامات وجودشان از جوهر زندگی انباشته‌تر شده است، و من نیز با خواندن مثنوی چنین ساعت‌هایی را در زندگی داشته‌ام. اما در این زمانه شاگردهای هر چه کم استعدادی باشیم، هنوز این امید هست که او لااقل بتواند به ما بیاموزد که آنچه را که باید حقیر ببینیم، بزرگ نبینیم.

ادامه دارد…
“روزنامه اطلاعات – چهارشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۶”

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

488 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2018 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی