ریشه ها و زمینه های انقلاب

ریشه ها و زمینه های انقلاب

“دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن”
اشاره: شخصیت، دیدگاه ها و مطالب استاد اسلامی ندوشن از وجوه گوناگون حائز اهمیت است. خلاصه کردن ایشان در جنبه ادبی و نادیده گرفتن دیگر جنبه‏ها خطاست. نظرگاه اجتماعی و انسانی ایشان نیز در جای خود مهم است و کمتر از جنبه فرهنگی و شناخت تاریخی ایشان نیست. آنچه در اینجا مى‏آید، بخشهایی از گفتگوی مفصلی است که آقای کریم فیضی با ایشان کرده اند و در کتابی به نام «زندگی عشق و دیگر هیچ» به همت انتشارات اطلاعات به چاپ رسیده است. بخش حاضر به وقوع انقلاب اسلامی و زمینه‏های آن مىپردازد. در این باره بحثهای فراوانی شده است و آنچه اینجا مى‏آید، از چشم انداز فرهیخته ای ایران شناس است.
مقالات من در سالهاى قبل از انقلاب دو پایه داشت: یکى مسئله «ایران» بود و اینکه چگونه باید با آن رفتار شود، دیگر مسئله «فرهنگ» بود. آن مطالب روى این‏دو چیز تکیه داشت که من هرگز در زندگى از این دو غافل نبوده‏ام و بعد هم ادامه‏یافته است. وضع کتاب نه خوب بود و نه بد. مجله «یغما» تیراژ کمى داشت. فکر مى‏کنم ‏بیش از ۲۰۰۰ نبود. مجله‏هاى دیگر هم در همین حدود بودند، مگر مجله‏هاى‏ داستانى و سرگرم‏کننده که کتابخوان‏هاى عادى را جلب مى‏کردند. تیراژ مجله‏هاى ‏سنگین کم بود. البته باید گفت که سایه سنگین نظارت دولتى روى کتاب‏ها و مجله‏ها بود. مى‏توانم ‏بگویم اولین کتابى که در ایران توقع نظارت درباره‏اش رفت، کتاب «ایران را ازیاد نبریم» من بود. به دلیل داستانى که دارد.
مقالات من قبل از آنکه به صورت ‏کتاب در آید، به صورت مقاله در «یغما» منتشر شده بود و جسته گریخته علامت داده‏ مى‏شد که دولت نظر خوشى نسبت به آنها ندارد و بر سر آنها حرف دارد. وقتى خواستم آنها را به صورت کتاب درآورم، آن را به چاپخانه بهمن دادم که یغما درآنجا چاپ مى‏شد. رئیس چاپخانه با سوابقى که از آنها داشت، دوستانه به من گفت: «من ‏نمى‏توانم این کتاب را چاپ کنم، مگر اینکه شما نوشته‏اى از وزارت فرهنگ‏ بیاورید.» تا آن موقع سابقه نداشت که چاپخانه‏ها براى چاپ یک کتاب، نوشته ‏بخواهند.
من به وزارت فرهنگ مراجعه کردم. اداره‏اى با عنوان نظارت وجود نداشت؛ گفتند: «فقط اداره نگارش مى‏تواند در این مسائل نظر بدهد.» به آنجا مراجعه کردم و گفتم که چنین چیزى پیش آمده است. یک نسخه از کتاب را به آنها دادم. رئیس اداره نگارش کار را به معاونش ارجاع کرد. چند روزى طول دادند؛ اما از آنجا که رئیس اداره نگارش با من سابقه آشنایى داشت، سرانجام نظر دادند که انتشار کتاب بلامانع است. در آن زمان نظارت بر چاپ کتاب هنوز چندان حالت امنیتى ‏نداشت. دیدها از منظر فرهنگى بود.
یادداشتى هم دادند که من به چاپخانه فرستادم و کتاب چاپ شد. فکر مى‏کنم این اولین موردى بود که چاپخانه بر سر چاپ کتابى حرف پیش مى‏آورد و احتیاط مى‏کرد و حق هم داشت. بعد از آن اداره سانسور درست شد که اسمى مانند«بازبینى» داشت. آخرین کتابى که قبل از انقلاب از من، به آن اداره رفت، تقریبا شش ماه ‏در آنجا منتظر ماند: «ذکر مناقب حقوق بشر در جهان سوم» که درست یک سال قبل ازسقوط رژیم شاه شروع به انتشارش کردم. آن را اول به مجله «نگین» دادم که به‏تدریج ‏در آن مجله چاپ مى‏شد. مجله «خواندنى‏ها» هم همه آن را در خود نقل کرد. این‏مقاله‏ها موضوعاتى را عنوان مى‏کرد که تا آن زمان سابقه نداشت. دستگاه بازبینى وزارت آموزش نتوانست آنها را تحمل کند؛ بنابراین وقتى براى بازبینى به آن اداره رفت، ماهها نگاهش داشتند. سرانجام در ماههاى آخر سال ۵۷ که اوضاع و احوال فرق کرد وقدرت حکومت سست شد، منتشر شد.
بقیه کتاب‏ها هم، به اداره بازبینى مى‏رفت و به نحوى اجازه‏مى‏گرفت و منتشر مى‏شد. ایرادهایى هم که داشتند، به نحوى با مذاکره برطرف‏مى‏شد. خود سانسورى این بود که عبارتى به صورتى گفته شود که همان مطلب رابگویند، اما با عبارتى که مورد ایراد قرار نگیرد.
در دهه ۳۰، به اداره حقوقى دادگستری برگشتید. در این بازگشت دادگسترى ‏را چطور دیدید؟
فکر نمى‏کنم که تغییر چندانى ایجاد شده بود. دادگسترى روالى داشت که براساس آن مى‏گذراند. البته بعد از کودتاى ۲۸مرداد قدرى بیشتر تحت نظارت قرار گرفته بود. با این حال، شاه یک بار به وزیر دادگسترى گفته بود: «من از این دادگسترى به تنگ آمده‏ام!» به‏طور کلى انتقادى که از دادگسترى آن زمان مى‏شد داشت، این بود که آنجا را یک جاى محدود کرده بودند که فقط به دزدى‏هاى رایج و کلاهبردارى و خیانت در امانت و دعواهاى ملکى و جرائم عمومى مى‏پرداخت، درحالى که روح ‏دادگسترى مى‏بایست به حقوق انسانى بپردازد. البته قوانین جارى کشور دست و بال او را بسته بود. دادگسترى وظیفه‏اش آن ‏بود که به جرائم و دعاوى معمولى رسیدگى کند. به معقولات که حقوق انسانى بود، کارى نداشته باشد. و همین موجب گشت که سایر دستگاه‏ها هم کار درستى انجام‏ ندهند و سرانجام مردم کاسه صبرشان لبریز شود.
در ایام کارمندی در یک گوشه از یک اداره ‏مربوط به دادگسترى، جامعه آن زمان را چطور مى‏دیدید؟ برداشت شما از تحولات اجتماعى دهه ۳۰ و ۴۰ چه بود؟
دهه ۳۰ و ۴۰ دو دهه‏اى بود که روى هم رفته، رو به نابه سامانى و بدبینى‏حرکت مى‏کرد. مقالات آن زمان خودش نشانه همین مسئله است. مقاله «اى کاش‏که جاى آرمیدن بودى»، نوشته بسیار تندى است. یا مقاله «دمکراسى در شرق» و مقاله «مسأله ایران» و این نوع مقاله‏ها، همه اینها حاکى از روحیه زمانند، یعنى‏انتقاد از وضعى که گاه تراوشش به صورت همین مقاله‏ها نمود پیدا مى‏کرد.
این مربوط به فضاى معنوى کشور است. هر جا که مى‏بودم، همان مى‏بود: چه دادگسترى، چه سازمان برنامه که مدت کوتاهى در آن بودم. سازمان برنامه یک جاى فرنگى‏مآب بود و آنچه در آن مى‏گذشت، غیراصیل و غیر ملى مى‏نمود؛ بنابر این آنچه در آن مى‏دیدم، برایم ناخوشایند بود. سازمان برنامه کانون نوعى تجدد خام و سطحى بود و با نوع آبادانى‏اى که ‏ایران طالب آن بود، چندان سنخیتى نداشت.
شما داراى شخصیتى بودید که مى‏توانستید توسط کانون‏ها و حلقه‏ها و قطبهاى رژیم جذب بشوید؛ چرا این اتفاق نیفتاد؟
من در رژیم گذشته «غیرخودى» حساب مى‏شدم، مرا مى‏شناختند که‏ نمى‏توانم با آنها کنار بیایم. مع‏ذلک دو سه بار به نحو غیرمستقیم و با احتیاط اشاره‏هایى شد؛ ولى من طبیعتا روى خوش نشان نمى‏دادم. هر نوع پذیرش در این زمینه، خلاف قولى بود که به خودم داده بودم. بعد از ۲۸مرداد با خودم عهد کردم که در هیچ مقامى که مفهوم تأیید وضع موجود داشته باشد، قرار نگیرم. این عهد را تا حد وسواس حفظ مى‏کردم. البته من در ایران و در داخل حکومت زندگى مى‏کردم؛ ولى ‏براى خودم خط قرمزى داشتم و بنایم بر آن بود که از این خط تجاوز نکنم. رفتن‏ به دانشگاه تهران مغایرتى با این خط قرمز نداشت و دستگاه هم مانعى بر سر راهش ‏ایجاد نکرد. آنها همیشه نسبت به من حریمى نگه مى‏داشتند. زیر نظر دستگاه‏هاى ‏امنیتى بودم، ولى در حد مزاحمت نبود.
ارزیابى و تحلیل تان از ایام حضور و تدریس در دانشگاه تهران‏ چیست؟
در مجموع دانشگاه تهران براى من سالهاى خوشایندى بود. بعد از اینکه به‏ دانشگاه تهران رفتم، کارهایم روى روال افتاد. تکلیف معلوم گشت که کجایى هستم‏ و چه کاره‏ام. بعد از پانزده سال وضع بلاتکلیف، اکنون استقرار یافته بودم. گذشته از دانشکده ادبیات، در دانشکده حقوق و اقتصاد هم«تاریخ تمدن و فرهنگ ایران» تدریس‏مى‏کردم.
دهه ۵۰ بهترین دهه عمر و کار وفعالیت شماست. در آن دهه چه اتفاق افتاد که یکى از مسائلش سقوط سلطنت بود؟
واقعه مهم، همین سقوط حکومت پهلوى بود. دانشگاه سالهاى پیش از انقلاب، سالهاى پر جوش و خروشى را مى‏گذراند. تشنج ‏بود و تظاهرات دانشجویى و تعطیلى کلاس٫ به دانشجویان امتیازهایى داده مى‏شد، ولى دست‏بردار نبودند، و تغییر وضع را مى‏خواستند.
فکر نمى‏کنید درآمدهاى نفتى که در آن دهه چند برابر شد، در تشدید آن حال و هوا و انفجار مؤثر بود؟
نفت همیشه مؤثر بوده است. گران شدن نفت، در سال ۱۳۵۳ روى داد و قیمتش نزدیک سه برابر شد. این گران شدن ناگهانى حکومت را مغرور کرد و به بیراهه کشاند. تصور کرد که با این‏پول هنگفت همه چیز درست خواهد شد. شاه در اواخر حکومت، هر کارى کرد، به زیانش تمام شد، از جمله نمایش‏این جشن‏هاى ۲۵۰۰ ساله. این جشن با زرق و برق خود عکس‏العمل بدى در مردم‏ایجاد کرد. در حالى که مى‏توانست به نوعى دیگر و شرایطى دیگر مایه افتخار ملى‏شناخته شود؛ یعنى برگشت به بنیادهاى تاریخى ایران و افتخارات گذشته. ولى‏ درست برعکس مردم را دلزده کرد. من خود براى شرکت در این جشن دعوت ‏داشتم، ولى نرفتم.
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کِش نیاید به کار
مرحوم دکتر امین ریاحى گفت ‏شما چه جرأتى به خرج دادید که این دعوت را رد کردید! هیچ کس دیگر آن را رد نکرده بود. از نظر سازمان امنیت، این کار توهین‏آمیز شناخته مى‏شد و خط و نشان مى‏کشیدند. این امتناع ناشى از کمبود احترام و ستایش نسبت به سلسله ‏هخامنشى نبود، بلکه به علت سوء بهره‏بردارى از موقعیت بود.
گفته مى‏شود که شاه در اوایل مستبد نبود، ولى بعدها عملاً دیکتاتور شناخته شد.
زمانه انسان را عوض مى‏کند. البته نوع رفتار شاه پس از ۲۸مرداد با گذشته ‏تفاوت داشت. او مى‏خواست با عبور از قانون اساسى حکومت بکند و عده‏اى از کارگزاران چاپلوس و نفع‏طلب گردش را گرفته بودند و او را به‏راه مى‏بردند. گویا به او فهمانده بودند که: یا همه چیز یا هیچ چیز و سرانجام به هیچ چیز خاتمه یافت. بعد از ۲۸مرداد چنین فکرى در حکومت پیدا شد. کودتا به‏منزله فتح دوباره ‏کشور بود. روش بر این قرار گرفت که دروازه کشور به روى تحصیل‏کرده‏هاى‏ فرنگ‏رفته باز بماند، به شرط آنکه شخصیت خود را دم در بگذارند و وارد شوند.
ساواک از موقع تأسیس تا کمى قبل از سقوط حکومت، بى‏رحمانه عمل‏ مى‏کرد. تنها در شش ماه آخر روش ساواک فرق کرد. مقدم به‏عنوان رئیس آخر ساواک کوشش‏هایى کرد تا بتواند مقدارى اوضاع را آرام کند. رژیم هم مى‏خواست‏که جهت حکومت را تغییر بدهد؛ به همین سبب به سراغ دکتر صدیقى و بختیار براى تشکیل دولت رفتند. چون مى‏خواستند راه را باز کنند، جبهه ملى را هم پیش‏کشیدند و همه اینها در شش ماه آخر شد، ولى قبل از آن کشور به ‏صورت یکدست و یکنواخت در سیطره ساواک بود. در زمان نصیرى و تیمور بختیار سازمان امنیت بامشت آهنین برخورد مى‏کرد.
با توجه به اینکه شما در دنیاى فرهنگ و در دانشگاه بودید،آیا مى‏توانستید حدس بزنید که روش حضور ساواک در فضاهاى فرهنگى‏کشور چگونه است؟
ساواک یک نظارت کلى و بنیادى داشت تا به اساس سلطنت لطمه‏اى ‏نخورد؛ بنابراین خط قرمز کشیده بودند. در خارج از این محدوده، مقدارى انعطاف‏ داشتند و وقتى مى‏دیدند که مستقیما به اساس دستگاه لطمه‏اى وارد نمى‏شود، تحمل داشتند. حرفهایى که صریح و مستقیم به شاه و یا خانواده شاه‏ برنمى‏خورد، از نظر ساواک با اغماض روبرو مى‏شد. البته هنوز همه اسرار ساواک ‏رو نشده است که دیده شود نقش او بخصوص در سالهاى آخر پیش از انقلاب چه‏بوده است.
آیا هیچ‏وقت پیش‏بینى مى‏کردید که روزى انقلابى صورت بگیرد و حکومت سرنگون شود؟
من شکى در این باره نداشتم. در مقدمه کتاب «ایران را از یاد نبریم» این اشاره را مى‏بینید که وضع قابل دوام ‏نخواهد بود. البته کسى نمى‏توانست بگوید که کى و چگونه، ولى معلوم بود که‏پایه‏ها متزلزل است. در موارد متعدد دیگر هم اشاره‏هایى به این سست ریشگى ‏داشتم. به قول مولانا: بوى هر هیزم پدید آید ز دود!
شما از کجا فهمیده بودید که پایه‏ها سست شده‏اند؟
بالاخره در دنیا پایه‏هاى مشخصى براى حکومت کردن وجود دارد. همه‏اش ‏تبلیغات و زور نیست. این دو را نمى‏توان بدون توجه به سرشت انسانى وگرایش‏هاى طبیعى انسانى به کار برد. اقتصاد هم به تنهایى کافى نیست. البته اقتصاد یک رکن است، ولى فقط آن نیست. در نظام گذشته اقتصاد چندان بد نبود. رفاه‏ نسبى به نسبت یک کشور عقب‏مانده در جهان سوم محسوس بود. در مقایسه با کشورهاى همسایه و کشورهاى مشابه دیگر، ایران جلوتر بود؛ بنابراین اقتصاد نقش اولیه در انقلاب نداشت. مسئله چیز دیگر بود. انسان به ‏چیزهاى دیگر هم نیاز دارد؛ یعنى یک مقدار آزادى و یک مقدار احساس شخصیت‏ که در آن سالها دچار کمبود شده بود. گذشته از آن، جوانان و طبقه محروم کشور چشمشان باز شده بود و طالب تغییر بودند.
البته اختلاف طبقاتى وجود داشت و مقدارى هم در شرایط داخلى کشور اختلال به‏وجود آورده بود. در سطح کل کشور، نوعى حالت رشک و حسرت پدید آمده بود که شما اگر در رفاه هم بودید، به این رفاه قانع نبودید و مى‏خواستید بالاترش را به‏دست آورید. وجود کسانى که امتیازهاى بى‏جهت به‏دست آورده‏ بودند، براى مردم گران مى‏آمد؛ بنابراین یکى از علل نارضایتى نزد حتى افراد مرفه ‏این بود که نه از جهت مادى، بلکه از جهت روانى اقناع نمى‏شدند. فقط ندارها و محتاج‏ها انقلاب نکردند. کمبودی کلى وجود داشت که نارضایتى همگانى را ایجاد کرده بود.
از کى مشخص شد که کار حکومت شاه تمام است؟
رژیم از مدتها قبل در حال تزلزل بود. رژیم درماندگى داشت، ولى به نظرم‏ بعد از حادثه ۱۷شهریور، علامت نخست سقوط را از خود نشان داد. تابستان بود. ما چند روزى رفته بودیم شمال. همه نگران‏ اوضاع بودیم، چون شرایط کشور عادى نبود. وقتى بعداز ظهر ۱۷شهریور رادیو گفت که در میدان ژاله تهران زد و خورد شده و عده‏اى‏ کشته شدند، من گفتم که: کار شاه تمام است. این واقعه، یک علامت‏ بزرگ بود. چون پاى کشتار به میان آمده بود و دیگر مشخص بود که شاه نمى‏تواند ادامه بدهد. بیش از چند ماه نکشید که شاه از ایران رفت. شیب سقوط آغاز شده بود. کار از اینجا شروع شد و بعد هم حوادث پشت حوادث، روى داد. انقلاب به گونه‏اى بود که در تاریخ جهان هم سابقه نداشت؛ یعنى در هیچ ‏کشورى نظیرش دیده نشده بود. مردم ایران با دست خالى به میدان آمدند و حکومتى را که غرق اسلحه و توپ و تانک بود از میان برداشتند. آن‏هم کشورى که یکى از بنیادى‏ترین سلطنت‏هاى جهان را داشت. کندن چنین بنیانى، امرى‏ کاملا استثنایى بود.
این نیرو از کجا آمده بود؟
شخص شاه مسبب اصلى این واقعه شد، چون همه چیز را در خود متمرکز کرده بود. البته عوامل متعددى در کار بودند، ولى همه چیز به اسم او تمام مى‏شد؛ بنابراین طبیعى بود که در مخالفت با او چنین نیرویى به کار افتد. افراط در کارها صورت گرفته بود. افراط چیز بسیار خطرناکى است. من گاهى به شوخى به دوستان مى‏گویم: بدِ به اندازه بهتر از خوب خارج از اندازه است!
مذهب همیشه و در طول تاریخ ایران بوده است. چطور شد که در این دوره‏ مذهب عمل کرد؟
مسأله زهر و پادزهر است؛ در مقابل تجدد خام و افراطى، تنها مذهب ‏مى‏توانست راه بیرون شد را نشان دهد. اگر چنین وضعى در کره یا ویتنام به ‏وجود مى‏آمد، سلاح مذهبى به کار نمى‏افتاد. در آنجا سلاح‏هاى دیگرى از نوع سیاسى و قومى و مردمى و ملى به کار مى‏افتاد؛ اما در ایران آنچه مى‏توانست کارساز باشد، مذهب بود. به همین جهت دیگر گروه‏ها هم به مذهبى‏ها پیوستند. حتى توده‏اى‏ها و چریک‏هاى فدایى. تنها سلاحى که در برابر قدرت شاه مى‏توانست همگانى و فراگیر شود، مذهب بود.
اگر مطلق دین ‏را بخواهیم در نظر بگیریم، ادعاى آن در همه همسایه‏هاى ایران و کشورهاى‏ عربى هم هست!
شرایط ایران در جاهاى دیگر نبوده و نیست. کشورهاى دیگر یا نفت نداشتند یا موقعیت خاورمیانه‏اى ایران را نداشتند و یا سابقه تاریخى ایران را نداشتند و یا شیعه نبودند. مصر تلاش‏هاى خودش را براى انقلاب اسلامى قبل از ایران‏ شروع کرد. اخوان‏المسلمین سالها قبل از ما در جستجوى انقلاب بودند، ولى به‏ جایى نرسید. در ایران فقط یک عامل نبود. نقش تبلیغى انقلاب در شیعه بسیار بالاست، به دلیل حادثه ‏کربلا و سابقه مبارزات امام‏ها و مظلومیت پیشوایان شیعه و مبارزات مختلف در طول تاریخ شیعه همیشه مبارزات فرهنگى داشته است. مبارزه فرهنگى براى حفظ موجودیت ایران و حفظ ایرانیت همواره جریان داشته‏ است. شیعه خودش نوعى سلاح فرهنگى در مقابل جریان‏هاى دیگر بوده است؛ بنابراین ما این سابقه را داشتیم و در انقلاب آن را با سیاست ممزوج‏ کردیم. این هم در ردیف مبارزه‏هایى است که ایرانى‏ها براى حفظ خود به‏ کار انداختند.
انقلاب با این همه کرانه و دامنه، براى شما چه معنایى داشت؟
من هم فکر مى‏کردم که یک دگرگونى بزرگ براى ایران لازم است. دگرگونى‏ در جهت بهترشدن، در جهت آزادى و گشایش فضاى انسانى و بازگشت به‏ سجایاى بهتر ملت ایران. این انتظار و آرزوى من بود.
از دهه ۴۰ عقبه یک کار مذهبى نو در ایران شروع مى‏شود با پیشگامى کسانى‏ چون مطهرى و شریعتى و افرادى دیگر. آیا در جریان این کار بودید؟
این جریان، عکس‏العملى در برابر تندروى‏هاى شاهى بود. هر حرکت‏ خارج از قاعده عکس‏العمل ایجاد مى‏کند. چپها و مارکسیست‏ها هم در آن زمان‏ فعال شده بودند و بخشى از جوانان را به سوى خود جلب مى‏کردند و دستگاه ‏ نمى‏دانست چه کند. هم از حرکت مذهبى مى‏ترسید و هم احساس‏ مى‏کرد که نمى‏تواند از آن بى‏نیاز باشد. حسینیه ارشاد ایجاد شد و کانون قرار گرفت. جوانان طالب شنیدن هر حرف تندى بودند که بر دلشان بنشیند. بنابر این‏اندیشه‏هایى با چاشنى مذهب خریدار پیدا مى‏کرد. نوعى واکنش بود و به یاد آوردن اینکه چیزى به نام مذهب هم وجوددارد، در حالى که در گذشته روال بر این بود که تنها به تجدد اندیشیده شود.
در دو ماه پایانى انقلاب، چه چیزهایى را در کوچه و خیابان مى‏دیدید؟
من هم مثل خیلى‏ها چشم انتظار وضعیت بهترى بودم. تمام نوشته‏هایم در قبل از انقلاب حاکى از این نارضایتى و هشدار است. در پاییز ۵۷ وضع روى شیبى افتاده بود که تغییر اجتناب‏ناپذیر مى‏نمود. روزهاى تاسوعا و عاشورا، پسران و دختران ‏جوان را دیدم که نوحه‏خوانان از پل حافظ بالا مى‏رفتند؛ منظره‏اى تکان دهنده بود. همه آنان انتظار و امید را در صداى خود انعکاس مى‏دادند. همه به یکدیگر کمک مى‏کردند. آن سال نفت کم بود. کسانى که‏ مى‏توانستند براى رساندن نفت به مردم کمک کنند، این کار را مى‏کردند. مردم با یکدیگر مهربان‏تر و خندان‏تر شده بودند. یک امید مشترک نسبت به تغییر بنیادى در مردم ایجاد شده بود و این در هر شأنى از شئون، خود را نشان مى‏داد. وقتى‏ به‏ مغازه‏ها مى‏رفتیم، با خوشرویى بیشتر روبرو مى‏شدیم. از آن حالت عبوس گذشته‏ خبرى نبود. مثل این بود که مردم یکدیگر را تازه پیدا کرده‏اند. گویى هموطن و همدل جدید بازیافته بودند. تاسوعا و عاشورا تظاهرات‏ مردم را از نزدیک دیدم. سیل جمعیت خیلى آرام، سرودخوانان به سوى میدان‏ آزادى روان بودند.
جمعیت معترض از همه نوعى بودند. از هر سنى: زن و مرد و پیر و جوان، ولى وزنه بر روى نسل جوان بود. جوان‏ها هماهنگى بیشترى داشتند. معلوم ‏بود که نسل جوان است که هسته مرکزى این جنبش است. هرچند از نظر اندیشه‏ سیاسى ممکن بود تفاوت‏هایى بین مردم، به لحاظ مذهبى بودن یا چپ بودن یا ملى بودن باشد. و از عجایب، یکى هم این بود که حتى خانواده‏هاى مرفه نیز در این‏تظاهرات شرکت داشتند، خانم‏هاى شیک‏پوش را مى‏دیدید که با دستواره طلا دست هوا مى‏کردند و شعار مى‏دادند. همه در یک اصل مشترک بودند: دگرگونى.
بهمن ۱۳۵۷ را به خاطر دارید؟
روز ۲۱بهمن در خیابان انقلاب بودم. سیل جوانهاى چوب به‏دست یا تفنگ به دست مى‏گذشتند و فریاد مى‏زدند. فرداى آن روز عمر حکومت پهلوى به سر آمد. دانشگاه که پیشگام انقلاب بود، دیگر جاى خود را به کوچه داده بود. طبیعتا از کلاس و درس خبرى نبود. تصور من از سالها قبل از انقلاب این بود که اوضاع کشور باید ناگزیر به سوى ‏یک تغییر بنیادى برود و این چاره‏ناپذیر است. اگر انقلاب به این صورت پیروز نشده ‏بود، ممکن بود که رنگ چپى تند به خود بگیرد، بخصوص با روحیه‏اى که در جوان‏هاى آن زمان بود. اتفاق بر سر تغییر چنان بود که یک جوان چپ‏رو فکر نمى‏کرد که دیدگاه او با مذهبى مغایر است. به طرف مذهب آمدن چپها، باعث ‏کم شدن فاصله‏ها شد. بر سر موضوع اصلى انقلاب، همه توافق ضمنى پیدا کرده بودند. همه چیز آبستن یک تغییر بزرگ شده بود. نوع دیگرى نمى‏شد تصور کرد.
روزهاى بعد از ۲۲ بهمن براى ‏شما چگونه گذشت؟
ما همچنان منتظر بودیم که خواست‏هاى مردم به اجرا درآید. گرچه اوضاع‏ قدرى مبهم پیش مى‏رفت. در همان موقع سلسله مقالاتى نوشتم که در روزنامه ‏اطلاعات منتشر شد. عنوانش «درخت حنظل آمریکا و بارش»، یعنى کودتاى ۲۸ مرداد مى‏بایست ‏سرانجام نتیجه‏اش به یک انقلاب برسد. بعد از کودتاى ۲۸ مرداد روابطى که آمریکا با رژیم شاه ایجاد کرده بود زمینه‏ساز انقلاب گشت. چندى بعد مقالات‏ دیگرى هم نوشتم که در روزنامه بامداد انتشار یافت. طى این مقاله‏ها توضیح ‏دادم که چه انتظارهایى داریم و دلمان مى‏خواهد مملکت به چه صورتى درآید و مشکلات چه بود که مردم را ناراضى کرد و حالا چه باید کرد. در هر حال، من موضع خودم را داشتم و هیچ‏گاه از گفتن باز نایستادم، زیرا این را یک فریضه انسانى مى‏دانستم.
سالهاى بعد از انقلاب را چطور دیدید؟
تغییر شگرفی در کشور ایجاد شده بود و فضاى جدیدى در حال شکل‏گرفتن بود. این انتظار در همه بود که این تغییر بتواند چشم‏انداز روشن‏ترى در برابر چشم بگذارد. با توجه به اینکه ما هنوز فاصله زیادى از انقلاب نگرفته‏ایم، سخن گفتن‏ درباره آن مقدارى مشکل است. باید مدت زمانى بگذرد تا بتوان جوانب مختلف را دید و سنجید.

“روزنامه اطلاعات – چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۶”

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

345 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2018 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی