آینده و آینده ما (۳)

آينده و آينده ما (3)

“گفتگو با دکتر محمدعلى اسلامى ندوشن – کریم فیضی – بخش سوم و پایانی”
اشاره: بخش دوم گفتگو به اینجا رسید که: عده‏اى پیدا شده‏اند و هر دم بر تعدادشان افزوده مى‏شود که مى‏گویند: «ما مى‏خواهیم شما که دشمن ما هستید، نباشید، خودمان هم اگر نبودیم، نباشیم.» اگر چاره‏جویى نشود، رشد بیشترى خواهند یافت و دنیا را سوار موج عقده خواهند کرد. اینک بخش پایانی:
سوار بر عقده شدن را چگونه معنى مى‏کنید؟
یعنى به هر کارى دست یازیدن و به هر نوع کارى اقدام کردن، تا دل خنک‏ شود. چنین جامعه‏اى نمى‏تواند امنیت داشته باشد و انسان‏هایش نمى‏توانند در آرامش زندگى کنند؛ چون در معرض تهاجم‏هاى ناشناخته هستند. آینده اگر به این صورت ادامه پیدا کند، غیر قابل کنترل خواهد بود؛ چون ‏فرهنگ است که کنترل مى‏کند. فرهنگ به منزله فرمان اتومبیل است. اگر فرمان ‏اتومبیل بریده شود، نخواهد توانست مسیر دلخواه را در پیش بگیرد و سرانجام به ‏دره مى‏افتد. فرهنگ براى هر ملت چنین جایگاهى دارد؛ یعنى نیروى درونى کنترل‏کننده که بشر را در راه حرکت مى‏دهد و از بیراهه باز مى‏دارد. اگر فرهنگ ناکارساز بشود، بشر بى‏سرپرست مى‏ماند و مهارگسیخته مى‏شود.
چیزى که مى‏توان به شرایط فعلى فرهنگ اطلاق کرد، این است‏که فرهنگ حالت مثله شدن پیدا کرده است. آن چیزى که در گذشته حالت ‏ترکیبى داشت و ابتدا و انتهایى داشت و هر چیزى در جاى خودش بود؛ معنویتش را مولانا مى‏سرود، تربیتش را سعدى بیان مى‏کرد، رندی‌اش را حافظ مى‏سرود و بخش دیگر با نظامى بود، اکنون به گونه‏اى مثله شده که بازشناخته نمى‏شود.
مثله‌شدن فرهنگ به این معناست که یک جامعه یا دستگاه به ‏نام‏ فرهنگ آن چیزى را که دلخواهش است، مى‏گیرد و آنچه دلخواهش نیست، کنار مى‏گذارد. دلخواه روى منافع حرکت مى‏کند. معمولا نگاه مى‏کند ببیند چه‏ چیزى منافع فورى او را تأمین مى‏کند، فرهنگ را با آن تطبیق مى‏دهد و آن ‏بخش مساعد با منافع را مى‏گیرد و بخش نامساعد را کنار مى‏گذارد؛ یعنى نوعى‏گزینش ا‌عمال مى‏کند. جامعه‏هایى که درست اداره نمى‏شوند و سامان درستى ‏ندارند، در این گزینش بخشهاى منحط فرهنگ را مى‏گیرند و خوبها را رها مى‏کنند. مثله کردن فرهنگ چنین حالتى دارد.
فرهنگ این‏چنانى بر حَسب خواست افراد شکل مى‏گیرد. چیزهایى را که‏ مى‏خواهد، فرهنگ مى‏خواند و چیزهایى را که نمى‏خواهد، بى‏فرهنگى مى‏داند. حتى ممکن است اسم بى‏فرهنگى را فرهنگ بگذارد. من این موضوع را در کتاب «فرهنگ و شبه‌فرهنگ» توضیح داده‏ام. بعضى نمونه‏ها مى‏توانند در برابر چشم ‏باشند.
در یک بخش از سخن به موضوع هزینه‏ها اشاره کردید. در برخى از جوامع هزینه‏ها سیْرى رو به رشد دارد، به طوری که با دهه‏هاى گذشته قابل مقایسه نیست. اگرهزینه‏ها به این صورت سیر صعودى داشته باشد، بشر صرفا به تأمین ‏هزینه‏هاى خودش خواهد اندیشید و بعید نیست که در این راستا، انسان به غیرانسان بودن و ضد انسان بودن‏ روى بیاورد و ممکن ‏است به ‌اندیشیدن به خور و خواب و شهوت و… منتهى شود که ‏مرتبه‏اى حیوانى است.
این همان چیزى است که گذشتگان ما آن را «آزمندى» و «خودپرستى» ‏مى‏خواندند. بشر امروز خیلى بیش از حد پایبند برآوردن نیازهاى مادى خودش ‏است و نیازهاى مادى هم وسعت پیدا کرده است. در گذشته عامه مردم به ‌اندازه‏ خوردن و خوابیدن و استراحت و یک حد معمول از تفریح مى‏توانستند قانع ‏باشند؛ ولى اکنون تعلقات بسیار زیاد شده است. تعلقات تکیه روى مصالح مادى‏ دارد. این یکى از خصوصیات دنیاى امروز شده است و هم اکنون علامت‏هایى را نشان مى‏دهد که زندگى از هنجار فاصله مى‏گیرد.
من فکر مى‏کنم این شرایط همچنان ادامه خواهد یافت تا اینکه شاید روزى ‏به گونه‏اى بشود که دیگر نتوان ادامه داد. بعد از آن ممکن است نوعى برگردان و عقب‏گرد ایجاد شود که الان زیاد قابل پیش‏بینى نیست و ما نمى‏توانیم بگوییم چه‏ خواهد شد و چگونه؟ یکى از کارهایى که اکنون انسان مشغول انجام دادنش است، این است که منابع زمین را به نحو شوریده‏وارى استخراج کند و از بین ببرد. این‏اندازه استخراج و استعمال نفت و فلزات گوناگون و اورانیوم و… ثروت زمین را که به نسلهاى آینده هم تعلق دارد، یکباره نابود مى‏کند و آنگاه معلوم نیست که ‏آینده چه خواهد کرد.
مهمتر از همه قابلیت خود زمین است.
بله، زمین در حال خسته شدن است و قابلیتش کاهش پیدا مى‏کند. هم ‏کاهش این قابلیت و هم از بین رفتن منابع، میراثی منفى است که براى نسلهاى ‏آینده برجاى مى‏ماند. در عرض صد سال اخیر یعنى‏کل قرن بیستم، بشر به ‏طور سفیهانه‏اى به اسراف و تلف کردن بیش از حد منابعى که میراث‏ آیندگان هم بوده، روى برده است.
چیزى که امروز مظهر این روند یا بحران است، تغییر حالت‏تدریجى و در عین حال عالمگیر و همگانى در مسئله عشق است. عده‏اى ‏معتقدند که عصر عشق پایان یافته و سکس جاى آن را گرفته است. این ‏موضوع و شروع نافرجامش را مى‏توان دلیلى براى این موضوع گرفت که از عهد عشق و نسل معنادار بودن عشق چیزى باقى ‏نمانده و وزن فرهنگى و معنوى عشق در حد یک خاطره باقى خواهد ماند.
این موضوع طبیعى است؛ چون عشق غالباً زاییده دورى و نادسترسى بوده ‏است. عشق با وصال آسان نمى‏توانست معنى داشته باشد و معمولا ادامه پیدا نمى‏کرد و اگر جز این بود، این اندازه شعر گفته نمى‏شد و از هجر و فراق این ‏اندازه ‏سخن به میان نمى‏آمد و هنر به کار نمى‏افتاد. اصولا ذات عشق در نادسترسى نهفته ‏است. عشق واقعى و عشق بزرگ در میان گذشتگان ما عشقى بوده است که در وصال پژمرده مى‏شده.
نمونه‏اش همان که نظامى در «لیلى و مجنون» مطرح ‏مى‏کند.
نظیر این عشق در ادبیات غربى هم وجود دارد، مانند «تریستان و ایزولد» و عشقهاى دیگر که در دنیا نام‏آور گشته‏اند. عشق دور از وصال بوده است و اگر هم به ‏وصال رسیده، بعد از طى کردن دورانى دراز بوده است تا به مقصد رسیده. عاشق ‏هم حق عشق را ادا کرده است تا به کام رسیده است. امروزه حریم‏هاى طولانى‏ عشق که در گذشته بود، درهم شکسته شده است. بشر به جایى رسیده که عشق از آن نوع که در گذشته بود، الان دیگر حوصله‏اش را ندارد. انس و دلبستگى و حداکثر کلمه دوست داشتن و کام‌جستن و برخوردار شدن جاى عشق را گرفته است. در گذشته عاشق تنها عاشق بود و خود را به کانون عشق مى‏سپرد. کامجویى مطرح ‏نبود. نفس عشق مهم بود، بدون اینکه رسیدن به وصال مهم باشد.
انسان جدید یا انسان آینده، انسان بى‏عشق یا کم‏عشقى خواهد بود.
مسلما آب و تاب‏هاى عشق را نخواهد داشت. البته گرایش‏هاى تند وجود دارد که بر فردى به نام معشوق فرود مى‏آید؛ ولى این معشوق که در گذشته «جان ‌‏جانان»، بوده اکنون در انگلیسى نام Girl Friend و در فرانسه نام Petite amie به خود گرفته ‏است! این را باید در نظر گرفت که عشق در واقع نوعى گزینش است. انسان ‏معشوقى را انتخاب مى‏کند و خواست خودش را روى او متمرکز مى‏کند و از دیگران ‏چشم مى‏پوشد.
احتمال نمى‏دهید که عشق، از عشق انسان به انسان خارج شود و متعلق ‏عشق یک چیز دیگر باشد؟ به این معنا که عشق انسان دیگر انسان نباشد بلکه‏ چیزى دیگر باشد، مثلا پول و قدرت!
هیچ چیز جاى عشق انسانى را نمى‏گیرد. چون عشق از غریزه ذات سرچشمه‏ مى‏گیرد. نوعى درخواست طبیعت از انسان است. درست است که حس ‏پول‏پرستى و مقام‏خواهى و جاه‏طلبى در انسان خیلى قوى است، اما عشق در تمام ‏مفاهیم معنوى و غیرمعنوى خودش براى انسان مهمتر از هر چیزى بوده است. عشق تغییر شکل مى‏دهد، ولى از انسان خارج نمى‏شود. چیزى که عشق را در دنیاى امروز تحت‏الشعاع قرار داده است، وصال است و سهولت. و گرنه کشش ‏درونى انسان‏ها به طرف عشق است. نمونه‏هاى زیادى در دست است که نشان ‏مى‏دهد هر موقع پاى امتحان به میان آمده، عشق غالب شده است. شواهد تاریخى ‏مى‏نماید که هر جا بین پول و عشق واقعى برخورد پیش آمده است یا بین عشق و مقام برخورد پیش آمده است، غلبه با عشق بوده است.
*«زندگی، عشق و دیگر هیچ»

“روزنامه اطلاعات – دوشنبه ۲۶ تیرماه ۱۳۹۶”


کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

291 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

تمام حقوق این سایت برای © 2017 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی