روزهای دعا و نیایش

روزهاي دعا و نيايش

“دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن”
نخستین رمضانی که بعد از مرگ پدرم فرا رسید، مادرم فراغت کافی داشت که به نماز و روزه اش بپردازد و خاطر عزادارش را تسلّی دهد، زیرا سالهای دیگر، پرستاری از شوهرش مقداری از وقت و حواس او را می گرفت.
خود رمضان سیمای ده را تا اندازه ای تغییر می داد و در زندگی ما نیز تأثیر می نهاد : سیر کار کندتر می شد، افراد بیکار و منتظر، منتظر گذشتن وقت، بیشتر در وچه ها دیده می شدند. نماز جماعت ها رونق بیشتری به خود می گرفت، بخصوص شب و کم کم چند روزی که از ماه می گذشت، رنگ ها پریده تر، لب ها خشک تر و دهن‌ها بوی آلوده تر می گشت. می توان گفت که همه ی افراد بالغ و سالم ده روزه می گرفتند و کم و بیش جوّ روحانی ای حاکم می گشت، نه از آن جهت که مردم بیشتر از ماههای پیش خدا شناس می شدند، بلکه از آن جهت که امساک در خوردن، قدری از تب و تاب ده می کاست و بدو بدوها را فرو می نشاند. خود کاهش جسم، خداشناسی را افزون می کند و به همین سبب است که عرفای ما در گذشته به عسرت و ریاضت پناه می بردند. در خانه ی ما برنامه ی تازه ای به اجرا گذارده می شد، مادرم و معصومه روزه می گرفتند و من در حاشیه بودم.
از زمان مرگ پدرم غذای خانه گر چه حالت «پرهیزانه» خود را از دست داده بود، ولی به سادگی و محدودیت بیشتر گراییده بود. اگر پختن بود، از آبگوشت و گاهی دمی و آش تجاوز نمی کرد، وگرنه به غذای سرد و حاضری اکتفا می شد. مادرم بی آنکه بخواهد تظاهر به زهد بکند، همیشه ساده ترین خوراکها را ترجیح می داد که عبارت بود از نان و دوغ،
زمستان ها، دوغ ماستینه و تابستان ها دوغ تازه، بنابراین در خانه ی ما هیچ گاه غذاهای پر روغن، پیچیده و آنچه در عرف لذیذ خوانده می شد درست نمی شد، مگر زمانی که مهمان داشتیم.
تفاوتی که در رمضان از این حیث پدید می آمد آن بود که لااقل در سحر یک غذای پختنی بود. آخر شب دیگ را می گذاشتند که برای سحر آماده بشود. ما نیز مانند کسان دیگری که در ده ساعت داشتند (و تعداد آنها در تمام ندوشن بیش از پانزده نبود) ساعت خانه را کوک می کردیم. مادرم و معصومه سحر بلند از خواب بر می خاستند. من نیز با آنکه خواب آلوده بودم دوست می داشتم که بیدار شوم. صدای مناجات از گلدسته ی ده بلند بود. بعضی کسان دیگر نیز، تک و توک، از پشت بامهای خود چیزهایی به صدای بلند می خواندند. آب جوش و چای بود و آنگاه سحری، که من در خوردن سحری شرکت مختصری داشتم. مادرم باز قسمت عمده وقت خود را به دعا می گذراند. درست بر خلاف آن زاهدی که در گلستان وصفش آمده، نماز و دعا را طولانی می کرد و خوردن را کوتاه. صدای تیر اوّل که می آمد می بایست در خوردن عجله کرد و با شنیدن صدای تیر دوّم متوقف ماند. این همت دو سه جوان داش مشدی ده بود که ساعت بغلی داشتند و ساعات شامگاه و صبحگاه را که آغاز افطار و پایان سحری بود با صدای تیر اعلام می کردند. از آن سر پرهائی که کهنه و باروت توی آن می انباشتند و فقط صدا داشت.
هر چند برای بچه بیدار شدن کار آسانی نبود، ولی سحر روحانیتی داشت. مادرم پس از اتمام مراسم سحری برای نماز صبح به مسجد می رفت. میل داشت که مرا هم با خود ببرد و من نیز گاه به گاه او را همراهی می کردم.
از خانه ما تا مسجد جامع پانزده دقیقه راه بود. چراغ بادی را بر می داشتیم و روانه می شدیم. در آن ساعت تک و توک کسانی در کوچه دیده می شدند، کسانی که آنها نیز عازم مسجد بودند و یا زنانی که برای شستشو به لب جوی آمده بودند. در مسجد من از مادرم جدا می شدم. او به قسمت زنانه می رفت و من به قسمت مردها، که با پرده بزرگی از هم جدا می شدند.
شبستان مسجد جامع کبوده حالت مرموز و بسته ای از روحانیت عرضه می کرد. از طریق یک در کوچک به درون می رفتند که پنجره نداشت. فقط سوراخهایی برای تعویض هوا بود. نور روز از خلال مرمرهائی که جابجا بر سقف تعبیه شده بود پالوده می گشت و سحر البته پیه سوزها کار می کرد. پیه سوزهای مسی پایه دار بود که روغن چراغ در آنها می ریختند و فتیله می گذاشتند و قدمت آنها به دوره صفویّه می رسید. مسجد که به شکل مستطیل بود، دو طرفش دهانه هایی داشت. زیلوهای وقف شده بر کف زمین افتاده بود و مهرها در مهردان ها و رحل ها به جای خود. هر دو سه نفر در پای پیه سوزی زانو زده بودند و قرآن یا دعا می خواندند. کسانی که سواد نداشتند، بهمراه دیگری که کمی بلند می خواند تکرار می کردند. همه ی قرآنها خطی بود، به تعداد زیاد، بعضی با خطهای بسیار درشت و بعضی از لحاظ نوع کاغذ و زیبایی خط و تذهیب هائی که داشت نفیس بودند. تمام این قرآنها را کسانی وقف کرده بودند که گاهی نام واقف یا نویسنده (اگر خود واقف نبود) در آغاز یا آخر مصحف نوشته شده بود. نور کم بود و تنها درشتی خط می توانست امکان خواندن را فراهم نگاه دارد. البته چشم ها در آن زمان به غیر از چشم های امروز بود، چون عادت به عینک نداشت، خود را تا دوره های بالای عمر می کشاندند. گذشته از این، چشم ها هنوز به نور زیاد ناز پرورده و بد عادت نشده بود و با روشنایی مختصر خود را قانع می داشت. نور کورسوی چراغها که تک تک می افتاد همان شعاع کوچکی از زیلو را روشن می کرد و پیش پاها را.
بوی بدن ها و پاها و بوی روغن چراغ، همراه با بوی غبار و ماندگی، در فضا معلق بود. نور کم، ارتعاش رتوک ها و سایه ها، چون با صداهای لرزانی که دعا و قرآن و نماز می خواندند در هم می ریخت، در مجموع، رقت قلبی برای عبادت می بخشید، شما را از دنیا منفک می کرد و چشم انداز مرگ را نزدیک می نمود.
سرانجام امام جماعت که همان سیّد نابینا بود می‌‌رسید و نماز بر پا می گشت. پس از دعا و روضه بیرون می آمدیم که دیگر صبح دمیده بود. دمدمه‌های صبح بود. شاید از همان زمان و همان تجربه بود که من با صبح زود انس پیدا کردم. صبح مشرق زمین، خاصه در روستای کم درخت با دیوارهای گلی، صبح برهنه، که بر خاک می افتد و این دو برهنگی – خاک و صبح – در هماغوشی بی آلایش خود، پاکیزه ترین نفس ها را می زایاند.
به خانه که برمی گشتیم دیگر کسی به رختخواب نمی رفت. من خود را برای مدرسه آماده می کردم و مادر به کار خانه می پرداخت و یا ختم هایش را می خواند.
دو ساعتی بعد حدود چاشت، یک برنامه ی ختم مخصوص بود. بدین معنی که معصومه بگم – دایه‌ای که مرا شیر داده بود – با قرآن خود می آمد که یک ختم مشترک با مادرم بخوانند. معصومه بگم را مادرم از این جهت انتخاب کرده بود که قرآن را درست و با فصاحت می خواند، به این قصد که قرائت خود را با او هماهنگ کند.
هر دو وضو گرفته و تطهیر شده، با فاصله کمی، رو به قبله نزدیک یکدیگر می نشستند. مادرم عادتاً در این مواقع لباس سفید می پوشید، ولی در آن سال به علت عزای پدر سیاه در بر داشت.
معصومه بگم با صدای بلند می خواند و مادرم آهسته او را همراهی می کرد. من هر وقت در این ساعت در خانه بودم دوست می داشتم که بنشینم و گوش بدهم. دایه ام صوت بلیغ و خوشایندی داشت. کلمات را روشن و مهیج ادا می کرد، بی هیچ لکنت، با تنفسی که برای من که هنوز در خواندن کند بودم مایه ی اعجاب بود. هر روز یک جزو همینگونه می خواندند که می بایست روز آخر رمضان به پایان برسد.
من این زن را دوست می داشتم. اصالت و فصاحت زن های بادیه ای داشت، همراه با ادب و تواضعی که نشانه ی تمدن خود آموخته اش بود. از آن انسانهای فقیر دریا دل، که کینه ای از ثروتمندان به دل نداشتند و خود را از دنیا، طلبکار شادیهای صفرائی و سودائی نمی دانستند. به همان روحانیتی که درش به روی دلهایشان باز بود، خوش بودند.
پس از خاتمه جزو، قرآن را می بوسیدند و می بستند و معصومه بگم خداحافظی می کرد و می رفت. آنگاه مادرم به ختم های دیگر خود می پرداخت.
در این سال من نیز نخستین بار به درخواست مادرم ختم قرآن گذاردم. به من گفته بود: «امسال برای پدرت یک ختم بگذار.» قرار شد روزی یک جزو بخوانم که تا آخر ماه به پایان برسد. یک قرآن نو از شهر برایم آورده بودند که خطی درشت و نسبتاً خوب داشت و قدری هم تزیین های چاپی. به قدر کافی می توانستم بخوانم. به تعلیم مادرم به زانوی ادب می نشستم، مصحف را روی دست می گرفتم و تلاوت می کردم. می بایست به خود فشار بیاورم. خواندن یک جزو که نسبتاً طولانی بود حوصله ام را سر می برد به خصوص سوره های اول که دراز بود. سرانجام با همه ی کوشش نتوانستم آن را تمام کنم. آخرین روز ماه رمضان یک جزو دیگر باقی مانده بود که مادرم آن را به جای من خواند.
بعد از ظهرها برای من که روزه دار نبودم آسانتر از صبح می گذشت. گاهی می رفتم به مسجد جامع که در آنجا وعظ و مسئله گویی بود و گوش می دادم. مسجد با رونق ترین نقطه محل بود. همه نوع مردمی می آمدند. با همدیگر حرف می زدند. درماندگی انسانها از یک سو و امید به بهشت و زندگی بهتر از سوی دیگر، در پیشانی ها و نگاه ها مستور بود. در روز نور ملایمی که آمیخته ای از سایه روشن بود به درون می تابید به همان اندازه که چون زیر مرمرهای سقف می نشستند امکان خواندن قرآن های درشت بود. از آنجا باز می گشتم به خانه. هنوز ساعتی به شامگاه مانده بود. نزدیک غروب مردم بر سر چهار راهها و کنار جوی جمع می شدند و به انتظار افطار گپ می زدند. در این میان کسانی که ساعت داشتند مرتب به آن نگاه می کردند و اعلام ساعت می نمودند. مثلاً «۴۰ دقیقه مانده»،«حالا شد نیم ساعت» و گوش های منتظر می شنید. پا به پا می کردند، ناشکیبا بودند، زیرا دقایق در ساعت آخر خیلی کند می گذشت. من نیز ساعتی که در خانه بود در جیب می گذاشتم و جزو اعلام کنندگان وقت بودم. این ساعتها را سه خط می گفتند، قاب نقره و دری داشت که با فشار نوک انگشت بر بالای پیچ کوک بلند می شد و باز با صدای «تق» می خوابید. آنها را معمولاً در آن زمان از بمبئی می آوردند. دقیق و محکم بود.
سید ابوالحسن هنوز به خانه ما رفت و آمد داشت و مرا چند بار با خود به نماز شامگاه به مسجد برد، نه از برای نماز، بلکه برای آنکه در آنجا در لحظه ی افطار خرما تقسیم می کردند. یکی از اقلام موقوفه ی مسجد خرید خرما برای ماه رمضان بود. خرماهای درشت خوب از شارسان وارد می کردند. خادم مسجد سفره ای به گردن می بست که پر از خرما بود. پا برهنه جلو صف نمازگزاران می گذشت و جلو هر کسی یک چنگ از آن می گذاشت. با کسانی که روابط نزدیکتر داشت و یا از اعتبار بیشتری برخوردار بودند چنگ بزرگتر و در مقابل دیگران فقط چندین دانه، که یک دانه به دهن می گذاشتند و افطار می کردند، آنگاه به نماز راه می دادند. پس از خاتمه سهم خود را بر می داشتند و خرما خوران از مسجد خارج می شدند. بودند کسانی که به خاطر همین چند دانه خرما به نماز جماعت حاضر شوند.
من که گاه بگاه همراه سید ابوالحسن می رفتم، نه برای گرفتن چند دانه خرما بود، زیرا خودمان در خانه داشتیم، بلکه برای تماشا و تنوع، هر چند خرمای مسجد به دهنم خوشمزه تر و شیرین تر می آمد. خادم مسجد هم که مرا می شناخت و به خانواده ام خصوصیت نشان می داد پنجه ی پهن خود را خوب می گشود و یک مشت بزرگ جلوی من می نهاد. سید نیز به تولای من مشت بزرگی نصیب خود می کرد. من گاهی تشبّه به نماز خوانی می کردم و گاهی همانگونه می نشستم که هنوز خود را تکلیف شده نمی دانستم.
ماه رمضان هر چه صبح ها سوت و کور بود، شامگاه به علت منقل و سماور و چای رونق مختصری در خانه ایجاد می کرد. کمی بهتر از هیچ، وگرنه من و مادرم که در سه دری بزرگ تنها می ماندیم، حرف های چندانی برای گفتن نداشتیم. اذان که شروع می شد مادرم به نماز می پرداخت که عادتاً با تأنی و طولانی بود. بین دو نماز در حالی که چند دقیقه ای از وقت افطار گذشته بود یک قند داغ می خورد و دوباره به نماز و دعا و تعقیب ادامه می داد. برای خوردن هیچ عجله نداشت و این قدری مرا به خاطر خودش و نه برای خودم عصبانی و بی حوصله می کرد. دیده بودم که مردم دیگر برای روزه گشودن بی تاب بودند و حتی یک لحظه برایشان یک لحظه بود، ولی مادرم انگار نه انگار، تحمل گرسنگی و تشنگیش حیرت انگیز بود.
سحر را بیشتر برای دعا و نمازش می خواست، نه برای سحری خوردن. هنوز در زندگی کسی را ندیده بودم که به اندازه مادرم بی ریا و خالصانه نعمت های حسی را تحقیر کند.
اوج رمضان از ۱۹ تا ۲۳ ماه بود شب های ضربت خوردن تا مرگ، که شب قدر می بایست در یکی از آنها جای گرفته باشد. شب گرفتن اجر بود و کبوده نیز مانند جاههای دیگر در آن شبها، دستخوش غلیان و تحرکی می شد که نظیری برایش شناخته نبود.
من به مادر وعده داده بودم که در این سه روز روزه بگیرم، یا لااقل در یکی از این سه روز. روز ۲۱ رمضان که مقدس ترین روز بود به وعده خود وفا کردم. گرچه سخت، ولی تجربه شور انگیزی بود. خدا را سبک تر می دیدم و احساس می کردم که به خدا و آسمان نزدیک تر شده ام. روز را قدری به خوابیدن (که خوابم نمی برد)، قدری به مسجد و یا صرف وقت در کنار کوچه گذراندم، دمبدم نگاه بر ساعت. ولی محرومی روز به لذّت افطار شامگاه می ارزید. لحظه بزرگی بود آن لحظه که شما دیگر مجاز بودید که بخورید و بیاشامید، در حالیکه خشنود و سرمست از پایان فریضه اید. آزمایش اراده و آزمایش ظرفیت تحمل بود. طلب ثواب به آن معناست که خیال انسان راحت باشد که در ضعف انسانی خود، زبونی وجود ناچیز خود، هر چه از دستش برآمده و از او خواسته اند کرده. دیگر باقی بسته به کرم خداست که در برابرش بشر هرگز نمی تواند مطمئن باشد که به دلخواه عمل کرده یا نه و آن گونه که می بایست باشد، بوده است یا نه.
سه شب احیاء برای من واقعاً شبهای باروری بود، پر از هیجان و شور، شب هایی که می بایست بیدار بمانید در حالی که شب برای خواب و آرامش خلق شده است. و از وله زندگی کردن، فرّج و تشفّی ای در زندگی می آورد. ده در این سه شب گویی بال در می آورد. تا صبح برو بیا و چراغ کشی بود و حرکت قطع نمی شد. حتی یک بچه می توانست به تنهایی، بدون ترس از سگهای ولگرد، توی کوچه راه بیفتد.
من و مادرم آخر شب روانه ی مسجد جامع می شدیم. توی کوچه مردمی که به هم می رسیدند سلام می کردند و التماس دعا می گفتند.
اهل ده بین سه مسجد تقسیم می شدند که هر یک آخوند و امام خاص خود داشت. ولی از همه معظم تر و مفصل تر مسجد جامع بود. نه تنها جمعیت بیشتر به آن روی می برد بلکه خود همینه ی بنا، ثروتش، تعدد قرآنها و پیه سوزها و رحل ها، اهمیت امامش، آن را شاخص تر نگاه می داشت. ما به طور طبیعی از روی تقسیم بندی محله جزو قلمرو مسجد جامع بودیم، هر چند هم اگر نمی بودیم آن را بر دو مسجد دیگر ترجیح می دادیم. تنها شبی بود که با خواهرم دو راه در پیش می گرفتیم، زیرا او در محله بالا در حریم عملیاتی مسجد دیگری قرار داشت. با این حال مانعی نبود که کسانی از محله های دیگر به مسجد جامع بیایند، اگر ملاحظه نمی کردند که مورد دلتنگی و گله امام مسجد کوی خود واقع نشوند.
در این سه شب احیا مسجد پر از جمعیت می شد. پلاسی که بصورت پرده درآمده بود قسمت زن ها را از مردها جدا می کرد. وضعی شبیه به صحرای محشر بود که هر کسی به گناه خود آویخته بود و یا استغاثه طلب بخشایش و نجات می کرد. بعضی در حال رکوع و سجود بودند، در حال گزاردن نماز غفیله یا نافله و ادای نذرهایی که داشتند، بعضی دو به دو در برابر رحل ها و بعضی در گروههای سه چهار نفری گرد پیه سوزی زانو زده دعای جوشن کبیر می خواندند. یکی بلند می خواند و دیگران تکرار می کردند: «اللهم انی اسئلک باسمک یا الله، یا رحمن یا رحیم، یا کریم، یا مقیم، یا عظیم …» که در پایان هر بند تکرار می شد: «سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث الغوث، خلّصنا من النار یا رب …» که این دعای شبهای قدر بود و با لحنی مرتعش و سوزناک خوانده می شد.
از قراری که واعظ که همان امام مسجد بود می‌گفت این دعا صد فصل داشت، هر فصل مشتمل بر ده اسم پروردگار و هر کسی که آن را بر کفنش می نوشت از آتش دوزخ امان می ماند. خواندنش نیز به همان اندازه ثواب داشت و آرزوها را برآورده می کرد. دعای طولانی‌ای بود که بیش از ساعتی وقت می گرفت. با سجع های که داشت و تکرار و تسلسل کلمات مطنطن، در حالیکه صداهای مختلف همه همان را می خواندند بیش از هر دعای دیگر قلب ها را به اختلاج می آورد: اللهم انی اسئلک باسمک یا مانع یا دافع یا رافع یا نافع یا سامع یا جامع یا شافع یا واسع یا موسع و آنگاه باز تکرار می شد الغوث الغوث خلّصنا من النار یا رب …
مجموع جوّ که در غلضت شب روح را برای بیم و امید آماده تر نگاه می داشت فضای لخت مسجد که تنها زینت آن زیلوی کهنه ی بیرنگ غبار آلود بود، نورهای کدر زردی که چهره های منفعل و ملتمس را نیم روشن می کرد و بوی و دود روغن چراغ که تا اندازه ای بوی انهدام بود، همه اینها به نحو عجیبی رعب و شوق را به هم می آمیخت. رعب از طلب مرگ و شوق رهایی از زندگی محنت بار، کشش و دفع به جانب هستی و نیستی.
آنگاه کسانی روضه می خواندند، زیرا تک و توک مردمی که حاضر بودند نذر روضه داشتند. بعد نوبت به امام مسجد می رسید که می بایست وعظ بکند و مسئله بگوید و از فضیلت شب قدر و اعمال آن شب سخنانی بر زبان آورد. از حاضرین پای منبر کسانی بودند که سؤال های شرعی داشتند که مطرح می کردند و او جواب می داد.
این مقدمات می گذشت تا آن ساعت بزرگ برای اجرای مراسمی که به آن «بک یا الله» می گفتند فرا رسد. مراسم «قرآن بر سر گذاری» بود. صف ها منظم می شد، ردیف، همه به دو زانوی ادب.
ولی در آنجا نیز فرق میان توانگر و بی چیز بود. اعیان در صف های جلوتر قرار می گرفتند و عامه به ترتیب پشت سر آنها. آنگاه خادم قرآن ها را تقسیم می کرد، جلو هر کسی یکی می نهاد. در تقسیم قرآن نیز این تفاوت مرتبه ی دنیوی رعایت می شد، بدین معنی که به ارباب ها قرآن های کوچک و سبک می دادند تا بر سرشان سنگینی نکند (حتی در میان آنها کسانی این اعیانیت را به خرج می دادند که قرآن بغلی ظریفی از جیب بیرون آورند) و قرآنهای بزرگ و جسیم نصیب رعیت ها می گردید. دعا در سکوت و سکوت هیبت ناکی شروع می شد. خود آقا یعنی امام مسجد، قرآن کوچکی از جیب بغلش بیرون می آورد و بر سر می نهاد و بقیه نیز قرآن های خود را بوسیده بر سر می گرفتند. کسی که از پشت سر منظره را می دید در عین با سطوت بودن تفاوت مرتبه های اجتماعی که بر حسب حجم و وزن قرآن تعیین شده بود نظرش را می گرفت.
امام مسجد باید گفت که در تمام سال دقایقی حساس تر از اکنون نداشت که می بایست دعای سحر را برگزار کند. همه هنر، تأثیر شخصیت و قوت بیانش، در اینجا متبلور می شد. می کوشید تا صدایش نیرومند و در عین حال استغاثه گر باشد. پر طنین و تا حدی گریه آلود می خواند : اللهم انی اسئلک من بهائک بابها و کل بهائک بهی، اللهم انی اسئلک ببهائک کلّه …. الی آخر تا می رسید به سوگند که طی آن خدا را به پیامبر و فاطمه و دوازده امام، هر یک ده بار قسم می داد : بمحمّد بمحمّد بمحمّد … همه حاضران تکرار می کردند، دست ها به بالا، پنجه ها باز و رها شده، سرها بی حرکت، برای آنکه قرآن نیفتد، چشم ها نیم بسته و نیم باز و گاهی اشک بر چشم. زیرا در چند مورد پیش می آمد که ضمن ذکر نام بعضی از امامان شهید، گوینده صدا را سوزناک تر بکند و گریه در گلو آورد. آنگاه بود که نواهای های بلندتر می شد. به نام امام دوازدهم که می رسید همگی از جای خود بر می خواستند، در حالیکه که دست به هوای قرآن خود داشتند که نیفتد.
من در یکی از صف های جلو می نشستم با قرآن کوچکی بر سر و همه ی مراسم را با خلوص و دقت به جا می آوردم. شماره ها را توی دلم می شمردم که کم یا زیاد نشود و بی اشتباه بود. پس از آنکه «بک یا الله» به پایان می رسید، قرآن را از نو می بوسیدند و بر زمین می نهادند. دیگر وقت آن بود که مردم به خانه های خود باز گردند و سحری بخورند.
من طبق معمول بیرون مسجد سر راه می ایستادم تا مادرم برسد و با هم روانه گردیم. دیگر همه کوچه های اطراف پر از جمعیت بود که به خانه هایشان باز می گشتند. همه جمعیت، هیبت شب گرفته می شد و مهتاب ثلث آخر ماه، پرتو غم آلوده ی خود را بر زنده داران نثار می کرد. قدم ها سبک بود، زیرا چنین امید می رفت که گناه ها که زنگ زده چرکین روح بودند، ریخته شده اند.
صبح روز بعد از احیاء چون مردم شب زنده داری کرده بودند رسم بر این بود که چند ساعتی بخوابند. از این رو کوچه ها از همیشه خلوت تر بود. خلوت ترین روز سال ماه مبارک بود. در آن روز من هم دو سه ساعتی خوابیدم، ولی از شوق روزه دار بودن رفتم توی کوچه ها که ساعتی هم وقت در آنجا بگذرد. برعکس، بعد از ظهر از نو رفت و آمد شروع می شد و مردم روی می بردند به جانب مسجدها که همان وعظ و روضه خوانی و قرآن خوانی جریان داشت و نمازهای عقب افتاده، که در هر حال بهترین محل برای کوتاه کردن روز بود و چون پس از گزاردن نماز عصر، از آنجا بیرون می آمدند، دیگر بیش از ساعتی به افطار نمانده بود.
سر چهارراهها و تجمع گاههای ده، ساعت ها از جیب بیرون کشیده و دوباره به جیب برده می شد. عقربه، کور و خونسرد به حرکت کند خود ادامه می داد و منتظران خشک لبان، به خصوص چپق کشان و سیگار کشان پابه پا می کردند. دست توی جیب می بردند و بیرون می آوردند، خمیازه می کشیدند و به افق و بلندی آفتاب نگاه می افکندند، تا سر انجام چند دقیقه ای به غروب مانده وضو گرفته آهسته آهسته روانه خانه شوند که پس از آنکه رسیدند دیگر فاصله ی چندانی میان آنها و افطار نمانده باشد.
ماه رمضان ساعت های حمام برعکس می شد. صبح ها اختصاص به زنها داشت و بعد از ظهر در اختیار مردان قرار می گرفت. فلسفه اش گویا این بود که مرد، چون پیش از ظهرها می خواست با خیال راحت بخوابد سهم حمام او را می گذاشتند برای عصر. من بهترین خاطره ها را از حمام ماه رمضان داشتم. تنها در آن ماه بود که ما بچه ها می توانستیم با فراغت خاطر و بی عجله ساعتهایی را در گرمابه بگذرانیم و بازی کنیم. من برخلاف گذشته دیگر از هشت نه سالگی از حمام نمی ترسیدم، حتی آن را دوست هم می داشتم. بعد از ظهر بلند با
بچه ها قرار حمام می گذاشتیم.
در آن موقع هنوز خزینه نیز بود. توی خزینه بخصوص خیلی تفریح داشت، آب بازی و پشتک و وارو و مسابقه ی زیر آب ماندن و حرف و شوخی. کسانی که روزه دار بودند می بایست یادشان باشد که سر به زیر آب نکنند وگرنه روزه شان باطل می شد.
نور بعد از ظهر، از طرف مغرب بر پشت جام های گرمخانه می افتاد و موقعیت حمام طوری بود که این نور پور مایه تر از نور صبح بود. پرتوهای آن از خلال شیشه به داخل صحن و حتی به درون خزینه می تابید و با حرکت آب جابجا می شد و ما بچه ها در این سایه روشن، در این پرتوک لطیف اثیری، بیغمان عالم بودیم که از هر جزء و فرصت زندگی ولو ناچیز و بی معنی بهره می گیرند، زیرا هنوز به سنی نرسیده اند که بار زندگی بر پشت شان سنگینی کند و آنها را به موجودهای ایراد گیر، آزمند و تلخ تبدیل نماید.
در زندگی یکنواخت ده، تنها چند عید و عزا بود که تغییری حادث می کرد. گذشته از عید نوروز که از همه مفصل تر بود، عید فطر و عید قربان و عید غدیر و نیمه شعبان هر یک مقام خاص خود داشتند.
عید فطر با نماز فطر همراه بود. مردم چاشتگاه در میدان بزرگ ده که جنب مسجد جامع قرار داشت جمع می شدند و به انتظار رسیدن لحظه ی نماز می ماندند. ماه روزه را به سر برده بودند و خرسند بودند که بی هیچ حادثه ای، توانسته بودند حق آن را ادا نمایند. مقدس ترها با دستهای حنا بسته مصافحه می کردند. دست ها را به هم می سودند و آنگاه انگشت سبابه ی خود را می بوسیدند و بر پیشانی می نهادند. جوان ترها جیب خود را پر از آجیل داشتند. پس از یک ماه آن روز دیگر مجاز بود که در زیر روشنایی و آفتاب، در ملأ عام دهان ها بجنبد.
سرانجام امام جماعت می آمد و صف نماز بسته می شد. پرجمعیت ترین و باشکوه ترین نمازی بود که در سال گزارده می گشت. پس از خاتمه ی نماز باز مصافحه بود و درخواست «قبول باشد» که هر کسی به همسایه های پهلو دستی خود می گفت. آنگاه خرمای مفصلی که باقیمانده از افطاری رمضان بود بین نمازگزاران تقسیم می گشت که به هر یک، یک چنگ بزرگ می رسید. برمی داشتند و خرما خوران از در مسجد بیرون می آمدند و پراکنده می شدند.

برگرفته از: «روزها»
“روزنامه اطلاعات – چهار‌شنبه ۳۱ خرداد ماه ۱۳۹۶”


کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

291 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

تمام حقوق این سایت برای © 2017 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی