شاعران (۲۳) : فاطمه جعفری ندوشن

شاعران (23) : فاطمه جعفری ندوشن

به گزارش پایگاه فرهنگی – خبری فرهنگ ندوشن ؛ فاطمه جعفری ندوشن فرزند علی ابراهیم متولد ۱۳۶۰ ندوشن است. وی تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در ندوشن گذرانده و سپس تحصیلات دانشگاهی خود را در شهر میبد سپری کرد. طبع شعر و گزیده گویی که بصورت خانوادگی در وی وجود داشت بتدریج موجب سرودن اشعاری شد که مورد تشویق محافل ادبی قرار گرفت که نمونه هایی از اشعار وی را ذیلاً می آوریم:
رونما :
بیا ساقی بده جامی از این والامقام امشب
شراب عشق می نوشم ز دست آن امام امشب
تویی باران عشق من، تهی ظرفی است این شعرم
بگیر این جام خالی را ز دست این امام امشب
تو خود خطّ و تو خود خالی، چو نرگس بر چمن مانی
تنت نازک چو گل ماند کنم بر تو سلام امشب
تو را ای گل پرستم من، ببویم عطر جانسوزت
چو بلبل گویمت چه چه، از این پست و مقام امشب
شدم میخانه دوش امشب، ز عشق روی دیدارت
دلم مدهوش و سرگردان، از این زیبا کلام امشب
چو گوهر بر صدف مانی، تو گوی آینه فامی؟
علی نامی علی نامی، روم قربان نام امشب
نگاهم موج دریا شد، تو را ای دُرّ به چنگ آرد
صدف را خوش به حلش باد که دارد درّ به کام امشب
تو همچون ژاله ای هستی که بر آلاله می باری
بیا ساقی ز آن ژاله، کن مرا لبریز جام امشب
دلم جانانه می گرید چو شمعی در پی عاشق
چو پروانه پرم سوزد، ز عشق افتم به دام امشب
چو گیرم من قدح از تو، از این دین و از این مکتب
کنم اسب هوس را من، هزاران بار رام امشب
اگر چه بیش از این وصفت در این شعرم نمی گنجد
به صد دفتر نمی یابد کلام من تمام امشب
…………………………………………………………………………………………………..
آسمان :
آسمان چه پر غوغاست با دلی پیاله نوش
اقتدا به زیبایی می برد مرا از هوش
ذره ذره دستانت سرگذشت خوبیهاست
مهربان چو گشتی تو می شود لبت مِی نوش
آبی تماشایت رنگ آبی عرفان
جنب و جوش چشمانت می کند دلم پر جوش
ابر و ماه و خورشید و آن ستاره زیبا
کهکشان شیری را، هم گرفته در آغوش
ای تمام هستی را، بر گرفته ای در خود
کرده ای به چشم ما یک سرای آبی پوش
برف و باد و بورانت، رعد و برق چشمانت
وه! ببین! به پرواز است آن کلاغ بازیگوش
از سخاوت دستت، از صفای لبهانت
هم به سجده می افتد، دست و پا و چشم و گوش
…………………………………………………………………………………………………..
جدال عقل و دل :
ای بشر این کار دل ما خطاست
قصه ی ما مملوء چون و چراست؟
عقل در این قصه شبانی کند
گرگ در این قصه پر از ماجراست
گرگ بود اهرمن زشت خوی
با همه ی خوب و بدان آشناست
ما رمه ایم گرگ دغل در کمین
فکر و بصر، خوب شنیدن رواست
گرگ کمین است شبان را بگو
درّه چراگاه و رمه در چراست
پرتگهی در جلوی رمّه هاست
چوب ببر رمّه رود سمت راست
شعر من اینجا که رسد چون نی ای
گر بنوازد نیِ پر محتواست
این صفت گرگ دغل باز بود
بار گناهان همه بر دوش ماست
سر زند از دل چو خطایی دگر
عقل همان ماتم نوحه سراست
نام برم چند گناه کبیر
گوش بکن! چوب خدا بی صداست
ای زن و مرد این نگهت پاک دار
عشق چه شد؟ مالک اصلی خداست
کافر و بد طینت و مشرک شود
هر که از این عشق الهی جداست
دزدی اموال و بخیلی گناه ست
هی تو جوان! چشم چرانی خطاست
تهمت و کذب و حسد است و طمع
وان دگری غیبت و کبر و ریاست
ظلم و ستم ها به ستم دیدگان
کینه و تهمت، دگری ناسزاست
عقل تواند که خدایی کند؟!
آنکه دلش حاکم و فرمانرواست؟!
گوش بکن حرف مرا ای عزیز
این دل تو اوّل نشو و نماست
بازکن این بند سیاهی زتن
گرگ دغل آفت جان و بلاست
پای به کج می نهی و دست تو
هر سحر و شام به وقت دعاست
پرده ی اسرار که گردد فنا
ور پس پرده ببینی چه هاست
می کشد از حسرت خود آه سرد
آنکه به فرمان دلش یا هواست
…………………………………………………………………………………………………..
تابوت پدر :
یه روزی نشسته بودم جفت چشام و بسته بودم، خیلی دل شکسته بودم غصه دار و خسته بودم
یه دلی پر از بهونه که اسیره توی خونه، می خواد از باباش بدونه! که چرا بر نمی گرده؟!
مادرم اسیر درده، مثل آفتاب پس پرده، رنگ رخساره ش چه زرده!!
همه جا غصه و ماتم، همه جا سکوت مبهم، توی دلها یه کوه غم، واسه ی بابام نوشتم، نامه ای از ته قلبم
از تو هیچ خبر ندارم، کسی چون پدر ندارم، سایه ای رو سر ندارم، مامانم چه بی قراره، دل او آروم نداره
شب و روز تو فکر کاره، واسه ما نون در بیاره، دل او غمین و تنهاست، مثل ماهی کنج دریاست
بابا جون نوشته بودی، سنگر و جبهه قشنگه، تو چرا نگفته بودی، میدون توپ و تفنگه
بیا تا مرحم و سازی، واسه ی مادر بسازی، من میگم زندگی سخته، همه میگن دست بخته
من میگم اگه بیایی، تو که مثل قرص ماهی، دستاتو رو لب میزارم، صد تا بوس رو اون میکارم
ای همه دار و ندارم، بی تو مثل ابر می بارم، تو میگی زندگی زیباست، واسه باباها یه رؤیاست
واسه بچه ها یه دریاست! واسه گلدونا یه خاکه، واسه ابرا اشک پاکه، واسه دخترا نیازه، گلهای چادر نمازه
واسه مامانا یه لبخند بچه های خوب و دلبند، من میگم بدون بابا زندگی معنا نداره
مامانم یه دنیا اشک و توی سجاده میذاره، امیدش فقط شمایی که شاید روزی بیایی
توی خونه، بگم آمین؟! بخونی سوره ی یاسین، بگی از میدون و از مین
خنده باز به لب بشونی، تو که باغ کهکشونی! دستای تو پر امیده، شاخه های سبز بیده
نامه رو تموم که کردم، بردمش گذاشتم اونجا، خواستم پستش کنم اما، انگاری اومده بابا!
بوی یاس میاد از اون سو، سمت جبهه، با هیاهو، مادرم چادر به سر کرد، غصه را ز دل به در کرد
خواهرم با لبی کوچک، بوسه زد به اون عروسک، گفت که آخر سفر شد، هر دو چشم خیره به در شد
دویدم با تندی وقتی، تق تق در رو شنیدم، اما در که باز کردم!! تابوت پدر رو دیدم!!
…………………………………………………………………………………………………..
مادر :
ای کاش دستان مرا مادر، مانند دستانت صفایی بود
ای کاش قلبم مثل قلب تو، ترسیمی از عشق خدایی بود
ای کاش ای تنهاترین رؤیا، من باز بودم کودکی تنها
من می گرفتم جا در آغوشت، مانند موج و ساحل دریا
ای کاش می ماندی کنار من، تا عمر دارم ای نگار من
من چون شکوفه می شدم مادر، تو می شدی آن نوبهار من
هر چند دورم از رُخت ای گل، اما طنینت مانده در گوشم
من از نگاه مهربان تو، رخت محبت بر تنم پوشم
عطر گل سرخ لبان تو، پیچیده در این پیکر بی نور
با این دم گرم مسیحایی، بخشیده ای بر من نوای صور
با من بمان ای دشت نیکی ها، ای آتش عشق صنوبرها
دلتنگی ام را در شبی بشکن، بشکن سکوت سخت باورها
در کهکشان آبی عشقت، گم می شوم در یک نگاهی سبز
عطر دلاویز محبت را، من دیده ام در یک نگاهی سبز
پوشیده ای بر من صداقت را، آویزه ای از هر تلاوت را
اما رهایم ساختی از غم، بشکستی آن قفل شقاوت را
مادر نگاهت تا افق پیداست، خورشید با نور تو پا برجاست
می دانم از ایثار تو اینک، دلهای ما سرشار خوبیهاست
با من بخوان شعر شکفتن را، آموز بر من راز بودن را
دیگر مرو از پیش من مادر، یادم بده از نو سرودن را
…………………………………………………………………………………………
………..


کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

320 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2018 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی