شاعران (۲۵) : محمدرضا جعفری ندوشن

شاعران (25) : محمدرضا جعفری ندوشن

به گزارش پایگاه فرهنگی – خبری فرهنگ ندوشن ؛ محمدرضا جعفری ندوشن فرزند ابراهیم متولد ۱۳۴۱ ندوشن است. وی تحصیلات خود را که در دبستان ناصرخسرو ندوشن آغاز کرده بود تا اخذ فوق دیپلم ادامه داد و در اداره کل ورزش و جوانان استان یزد اشتغال به کار یافت و در تربیت فرزندانش که موفق به قهرمانی رشته های ورزشی بویژه در رشته اسکواش گردیدند نقش ممتازی داشت. طبع شعر که بصورت خانوادگی در بین برادرانش بود وی را همواره نسبت به سرودن اشعاری در مدح و منقبت ائمه و موضوعات ادبی و اجتماعی برانگیخته است.
در فرج آقا امام زمان (عج) :
چون جمعه شود بوی گل یاس آید
همگان منتظرند حجت بر ناس آید
چشم ما خیره شود تا که ببیند شاید
آن رخ نور فشان همره یاران آید
گشته ام پیر ولی یار نیامد سویم
تا که عطر گل یاس از رخ ماهش بویم
بس همی غمزده از دوری او رنجورم
شاید آن وقت بیاید که دگر در گورم
کی شود مژده رسد آمدن یار به من
تا به شادی بکنم پیرهن عشق به تن
ساقیا می ننوش تا سمن از راه آید
صبر کن تا که آن نرگس زهرا آید
………………………………………………………………
در وصف حضرت دوست :
خداوندا که الحق واحد هستی
به اعمال بد و نیک شاهد هستی
هزاران شکر به درگاه تو گویم
تو را در قلب خود جانانه جویم
خدایا من به جز تو کس ندارم
دگر غم بر دل از این پس ندارم
اگر قلبم جدا گردد ز تو دوست
زنم خنجر به این قلب و رگ و پوست
الهی هر کجا همرای من باش
به تنها و به جمع همتای من باش
خدایا چرخ گردون جهانی
تو نور این زمین و آسمانی
همه گیتی تو سبحان آفریدی
در آن بحر و بیابان آفریدی
تو دادی زندگانی بر طبیعت
در آن جاندار و بی جان آفریدی
همیشه لطف تو هست آشکارا
کَرَم را بَهر مردان آفریدی
برای ما مسلمانان این دیر
تو کشور همچو ایران آفریدی
برای راهنمای بندگانت
کتابی را چو قرآن آفریدی
برای بوته دشت و بیابان
برایش باد و باران آفریدی
کنم هر دم همی شکرت شب و روز
که هر چیز را فراوان آفریدی
………………………………………………………………
در صف بهار :
بهار آمد بهار سبزه و گل
زند چهچه سر هر شاخه بلبل
بهار آمد بیابان شد گلستان
تمام شد فصل سرمای زمستان
بهار آمد به صحرا سبزه روئید
سر هر کوه و برزن چشمه جوشید
بهار آمد درختان کرد شکوفه
همه جا شد پر از برگ و علوفه
بهار آمد طبیعت را صفا داد
سراسر دشت و صحرا را بها داد
………………………………………………………………
در غم دوست :
چراغ هر شب تارم تو بودی
بسی آن مهربان یارم تو بودی
به هنگامی که شب می شد وجودم
به بالینم پرستارم تو بودی
اگر غم در وجودم رخنه می کرد
یگانه یار غمخوارم تو بودی
اگر درد و مرض می شد سراغم
دوای درد و درمانم تو بودی
نگشتم ناامید هرگز من ای یار
که هر دم آرزوهایم تو بودی
اگر چون مور فرمانت گرفتم
بدان ای یار سلیمانم تو بودی
اجل در بوستانم یک گلی چید
که آن گُل در گلستانم تو بودی
قسم بر روح پاکت ای عزیزم
که هر دم بهتر از جانم تو بودی
کنم تا زنده ام گریه برایت
چرا که یار دلدارم تو بودی
………………………………………………………………


کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

422 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2018 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی