شاعران (۱۰) : سید جلال موسوی ندوشن

شاعران (10) : سید جلال موسوی ندوشن

به گزارش پایگاه فرهنگی – خبری فرهنگ ندوشن ؛ سید جلال موسوی ندوشن فرزند سید محمد به سال ۱۳۵۳ ه .ش در ندوشن به دنیا آمد. بعد از تلمذ قرآن در مکتب خانه، دوران ابتدایی را در دبستان ناصر خسرو ندوشن و سپس ادامه تحصیلاتش را تا اخذ دیپلم علوم تجربی در دبیرستان ندوشن ادامه داد و سپس به سال ۱۳۷۱ در رشته زیست شناسی دانشگاه شهید بهشتی تهران پذیرفته شد و بعد از فارغ التحصیلی به زادگاهش باز گشت و در کسوت معلمی به فعالیت مشغول شد و در کنار معلمی به عکاسی نیز مبادرت می ورزید. وی در این دوران با شرکت در انتخابات شورای شهر ندوشن به عضویت شورای شهر ندوشن و شورای شهرستان و استان یزد نیز درآمد.
موسوی در آموزش و پرورش علاوه بر سوابق معلمی در سمت های مختلفی از جمله مشاور اجرایی مدیرکل، معاون دبیرستان تیزهوشان، مدیر داخلی درمانگاه فرهنگیان یزد و رئیس اداره انجمن اولیاء و مربیان اداره کل آموزش و پرورش استان سابقه خدمات فرهنگی دارد و تحصیلاتش نیز تا مقطع کارشناسی ارشد زیست شناسی دانشگاه تربیت مدرس ادامه داده است.
آشنایی وی با شعر و ادبیات از دوران دبیرستان و با تشویق اساتید ادبیات اتفاق افتاد و در دوران دانشگاه با تشویق استاد ادبیات و گذراندن دروس تخصصی ادبیات مثل فن بیان و عروض قافیه در دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی به صورت مستمع آزاد به اوج خود رسید و به عضویت انجمن شعر دانشگاه در آمد و با این تشکل همکاری مستمر داشت.
سید جلال موسوی اشعار گوناگونی را در موضوعات مختلف سروده که نمونه هایی از آن ذیلاً می آوریم :

جعد یار :
برخیز آمد از دور ، قاصد زمنزل یار
صد مژده ، صد بشارت ، آورده است انگار :
دیوانه شو که زین در ، راندند هر که آمد
هم مست بی سر و پا ، هم مردمان هوشیار
فریاد ، ناله ، افسوس ، دل در حریم کویش
گردید و شد به ناگه در دام او گرفتار
دامی که تارو پودش از زلف جعد یار است
جعدی که هر نخ آن تیری به قلب بیمار
گفتیم درد عشقی بر جان فتاد اما
گردد بداهه درمان ، با یک اشارت یار
گفتند غم نیاید ، بیش است، کم نیاید
اینجا به رسم بخشش، غم میدهند بسیار
گرد گل وجودش ، یک آن مباش غافل
گر عاشقی به کویش پروانه باش ، زنهار
تا خوی اهرمن باز ، او را ز دل نگیرد
هم عشق در تسلسل ، آید به رسم تکرار
“سید جلال موسوی ندوشن – ۱۰ آبانماه ۹۱”
………………………………………………………………………………………………………………..
یار سفر کرده :
در آسمان ستاره خود جستجو مکن
دیگر هوای آن رخ مهتاب رو مکن
دیگر به میگساره ایام دل مبند
ساقی شکسته جام و نگه بر سبو مکن
آواز گریه بر سر بازار غم بخوان
دیگر به عهد دور زمان هیچ خو مکن
ماندی تو بر زمین و سفر کرده ات برفت
ای بی وفا دگر سخن از آبرو مکن
چون پاره شد حریم غم و جام شد نگون
خیاط سعی بیهده بهر رفو مکن
چون یاد هجر یار زکف رفته در دل است
دیگر به عمر روز خوشی آرزو مکن
ویران چو کرد دست زمان خانه امید
ای مرغ حق به کنج دلم های و هو مکن
خواندی نماز شام غریبان چو در غمش
ای چرخ بر نماز غریبان وضو مکن
همراه سرخ گل نه دگر خود طراوت است
چون عشق رفت و گفت زمن گفتگو مکن
“سید جلال موسوی ندوشن – پائیز ۱۳۷۴”
………………………………………………………………………………………………………………..
کوچ کوچه :
مگر میشود عزم یک سال کرد
ز یک گل بهاری شد و حال کرد
مگر می شود کوچه را کوچ داد
مگر می شود لاله را لال کرد
مگر می شود از افق دور گشت
ودنباله ی نور، دنبال کرد
مگر می شود از تهمتن سرود
فراموش، اما غم زال کرد
مگر می شود پختگی را چشید
چو عمری هدر، در رهی کال کرد
مگر میشود مرد پرواز بود
ولی ترک پروانه و بال کرد
مگر می شود شعر رویش سرود
چو دل را به گور زمان چال کرد
“سید جلال موسوی ندوشن – آبان ۹۴”
………………………………………………………………………………………………………………..
داغ عشق :
خم شد کمرم زداغ عشقت چو کمان
پیرم زغم عشق تو ای راحت جان
عمرم زچهل فزون بود در واقع
هستم به نظر اگرچه مانند جوان
افسانه شد این زندگی پست و بلند
زیرا نشناسم زتو، پیدا و نهان
لالم به مصاف عشق گر در گفتار
گردم نرسد بلبل هر کون و مکان
ای نافه آهوی ختایی پیش آ
چون پیش جمالت نتراود ریحان
افسوس ز عشق است نمی دانم کی
این بغض شکار می شود با پیکان
آواز نمی دارم و در دل نالم
تا ناله ستاند زمن آن داغ گران
عمریست که این سرخ گلم یاد تو دارد
شاید بنمایی به سویش آن رخ الوان
“سید جلال موسوی ندوشن – زمستان ۱۳۷۱”
………………………………………………………………………………………………………………..
ذهن پریش :
آرزو های دل هنوز هنوز
دیدن قصه های دور شده است
از سر کوچه تا ته بن بست
عاشقی طعمه غرور شده است
سخت در حیرتم چرا قلبم
با غم عشق تو صبور شده است
عقل در کوچه های ذهن پریش
زنده مدفون قعر گور شده است
نغمه مرغ عشق و صوت هزار
با عزایی بزرگ جور شده است
«اینقدر از خلیل دم مزنید»
مسلخ ما لب تنور شده است
“سید جلال موسوی ندوشن – ۳۰ آذر ۱۳۹۱”
………………………………………………………………………………………………………………..
گور زندگی :
تمام هستی ما تشنه فراموشیست
و قلب من تپشش ناله های خاموشیست
چراغ حادثه روشن نمی شود آنجا
که یار خفته ی بی ادعای آغوشیست
به گور زندگی آنجا که من شدم مدفون
هر آنکسی که زند سر، به قصد سر پوشیست
کسی به قرعه تقدیر شک نخواهد کرد
مگر کویر که از تشنگی در او جوشیست
بیا گله مکنیم از تعلق خاطر
که هر طرف الم آوای کوس چاووشیست
به ما رسید ز زندان زندگی دیوار
مگو که هر وجبش ملک ثابت موشیست
“سید جلال موسوی ندوشن – تیرماه ۱۳۹۵”
………………………………………………………………………………………………………………..
قاصدک عاشق :
عشقی که در دل شعله زد، در انتهای جستجو
یک لحظه می خواند مرا یک عمر می گوید بگو
از زندگانی خسته ام بار سفر را بسته ام
در کوس رحل کاروان گسترده باب گفتگو
روز و شبم طی شد و من باری نبستم از جهان
بردند مردان خدا بی صوت اما با وضو
امید شد محبوس در چاه دل غم دیده ام
گیسو رها اما نشد از دست حرصم آرزو
اشکی که در ره مانده بود آمد ولی حرفی نزد
از عهد سست روزگار واز بغض های در گلو
از قاصدک ها صبح و شب جستیم پیغام ترا
هم قاصدک عاشق شد و لب بست زین سر مگو
برخیز خود گامی بنه تا جرعه ای باقیست چون
فردا دگر جام مرا بر خاک ریزد این سبو
“سید جلال موسوی ندوشن – مرداد ۱۳۹۵”
………………………………………………………………………………………………………………..
عقل و جنون :
سازی بزن که از نغمه اش عاقل شود دیوانه ای
دیوانه شو تا زین صنم دستی رسد بر شانه ای
از خم نباید شد جدا چون من شنیدم از کسی
پیمان نمی بندد مگر با دسته ی پیمانه ای
سازش تو را عاقل کند جامش جنون افزا شود
سریست در همراهی عقل و جنون در خانه ای
یادی اگر از یار شد او مدعی نبود ولی
جان را صفایی میدهد با غمزه ی جانانه ای
جستیم راه وصل را، تقدیر اما ره نداد
کین صید سر گردان رسد تا مقصد کاشانه ای
ردی ز پای روزگار بر چهره باقی مانده است
این خط سر در گم ولی افتاده در ویرانه ای
“سید جلال موسوی ندوشن – مرداد ۱۳۹۵”
………………………………………………………………………………………………………………..
بیا بیا، برو برو :
بیا بیا که بدانی چقدر دلگیرم
برو برو که نبینی چگونه میمیرم
نگاه اول ودلداگی کفایت کرد
که تا ابد به سر زلف تو به زنجیرم
ملاحت تو و فقر من، آن گناهی بود
که دوزخیست به پا بر جزای تقصیرم
و عقل گفت به دل، اندکی بیاندیشد
هزار لعنت و نفرین به عقل و تدبیرم
که من کجا و بلندای قامت دلدار
قیامتی، که به آتش کشید نخجیرم
به آتشی که به خرمن زدی مرا، سوگند
جنازه ایست روان در ورای تصویرم
چو شعر مرثیه ام را سرودی و رفتی
هنوز زنده ام، اما ز زندگی سیرم
زعمر رفته به باد از فراق چشمانت
سراغ وصل به آن آشیانه می گیرم
اشارتی نه، نگاهی نه، طعنه ای بفرست
که نو کنم همه آئین کهنه تقدیرم
وکاش پیک اجل لحظه ای بیاساید
که طرح نو، پی انجام خود ز سر گیرم
“سید جلال موسوی ندوشن – شهریور ۱۳۹۵”
………………………………………………………………………………………………………………..
آی دنیا :
بنگر این کوشش عبس هایت
تا ببینی چه شد هوس هایت
هر فرازی ز زندگی طی شد
به هدر شد همه نفس هایت
آی دنیا مرا به خود بگذار
بکن آمین ملتمس هایت
چون شکستی پرم به طعنه مکن
باز، درب همه قفس هایت
ما ندانسته های این شهریم
گوشمان کر شد از جرس هایت
پختگی را حرام ما کردی
در حراجی کال و گس هایت
خاک گرم کویر مفت خودت
به کجا برده ای ارس هایت؟
شکرت را برای خود بردار
و بکش زحمت مگس هایت
“سید جلال موسوی ندوشن – شهریور ۱۳۹۵”
………………………………………………………………………………………………………………..
بلوای دم :
ای مطرب دشت سخن،دل را چرا گم کرده ای؟
در ادعای خامشان، تائید مردم کرده ای؟
صبح غزل لبریز شد از نغمه های عاشقی
این جمله را وا داده ای، ترک تبسم کرده ای؟
آرامش ساحل چرا سهل از کف خود داده ای؟
خود را میان موج ها غرق تلاطم کرده ای؟
کم کم فراموشم شده طعم نمک از زندگی
وقتی لبت را دوختی، غم را تجسم کرده ای
دزدی که بر انبار زد، صد کوچه زینجا دور شد
خود را چرا مشغول بر بلوای این دم کرده ای؟
“سید جلال موسوی ندوشن – شهریور ۹۵”
………………………………………………………………………………………………………………..


کاربرانی که این مطلب را پسندیده اند:

  • avatar
  • avatar

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

1836 مطلب نوشته است .

۶ نظر on “شاعران (۱۰) : سید جلال موسوی ندوشن”

  • همشهری wrote on ۱۳ آبان, ۱۳۹۵, ۱۰:۱۰

    درود بر این معلم عزیز و دوست داشتنی و البته شاعری بی ادعا

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
  • م.ص. ندوشن wrote on ۱۳ آبان, ۱۳۹۵, ۱۳:۱۳

    درود بر سید عریز.
    آ سید نیاز به تعریف ندارد فقط امیدوارم از ایشان نهایت بهره برده شود و مطالبی بیشتر در ابعاد مختلف ندوشن به قلم ایشان در سایت ببینیم.
    به نظر بنده بهتر بود
    بخش شاعران با فاصله چند روز یک بار کار میشد.
    هم چنین تعدادی شعرها را به صورت روزانه در سایت قرار می گرفت و در این قسمت به معرفی شاعر و یک یا دو شعر بسنده می شد.

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
  • طباطبایی wrote on ۱۵ آبان, ۱۳۹۵, ۹:۴۳

    سید جلال عزیز
    یادش بخیر آن روزهایی که در دبیرستان امکانات نداشتیم و سرما از راه رسیده بود و هنوز بخاری ها بکار نیفتاده بود . سر صبحگاه اشعاری خواندی که با این بیت شروع می شد:
    ای خوشا آن روزی که ما هم یک بخاری داشتیم…………
    مدیر عصبانی شد و…………

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
  • سلیمی پور wrote on ۱۵ آبان, ۱۳۹۵, ۱۲:۵۲

    سلام :جناب اقای موسوی عزیز اشعارتان را خواندم بسیا زیبا بود. کاش اون شعری که برای کاپشن سیلور هم سروده بودید میذاشتید. ارادت. همکلاسی شما

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
    • avatar
  • فاطمه جعفري ندوشن wrote on ۲۹ آبان, ۱۳۹۵, ۱۲:۱۴

    درود بر آقای موسوی. بسیار عالی. شاد و تندرست باشید.

    کاربرانی که این دیدگاه را پسندیده اند:

    • avatar
  • امیر محمد میر wrote on ۱۵ اردیبهشت, ۱۳۹۹, ۰:۰۷

    اقای موسوی یکی از تاثیر گزار ترین ادم های زندگی من بودند وهستند ایشون دوسال معلم من بودن ومن براشون ارزوی موفقیت و سلامتی دارم

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2020 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی