گفته‏ ها و ناگفته‏ ها

گفته‏ ها و ناگفته‏ ها

گفته‏ ها و ناگفته‏ ها*
برگرفته از گفتارهای دکتر اسلامی ندوشن
گزینش: حسین مسرّت

سواد و فرهنگ
در همین زندگى روزمرّه به کسانى برمى‏خوریم که طبیبى برجسته، ادیبى صاحب‏نام، یا مهندسى نام آورند، امّا در نگاه آنان برق آدمیّت نیست، در خُلق و شیوه زندگى و سلوک آنان نشانه‏اى از فرهنگ دیده نمى‏شود؛ اینان دانش را به کار مى‏بندند، با همان روحیّه که نعلبند از فنّ نعلبندى خود استفاده مى‏کند.
برعکس، هستند کسانى که سواد خواندن و نوشتن ندارند، یا خیلى کم دارند، لیکن روح آنان مایه‏اى از فرهنگ در خود نهفته دارد، یعنى به حدّ تشخیص نیک از بد و صواب از خطا رسیده. در وجود اینان، همان درس‏هاى زندگى، یا آموزش مکتبخانه، یا نصیحت پدر، تبدیل به فرهنگ شده است. در داستان‏ها و در تاریخ به اینگونه اشخاص زیاد برمى‏خوریم؛ کریم‏خان زند بى‏سواد بود، ستّارخان و باقرخان و مشهدى‏باقر بقّال نیز سواد نداشتند، امّا فرهنگ در آنان بیشتر از فرهنگ در بعضى از کسانى که دانشمند شناخته مى‏شدند رشد کرده بود.
× × ×
آیا جامعه با فرهنگ بدان معناست که همه افراد آن از نعمت سواد برخوردار باشند؟ نه. سواد، همانگونه که اشاره شد، موادّ خام فرهنگ است، نه خود آن. آنچه مهمّ است این است که فرد و جامعه آمادگى و استعداد تبدیل سواد به فرهنگ داشته باشند. ولو همه مردم یک کشور به سواد دست یابند، تا زمانى که راهى در وجود آنان به سوى فرهنگ گشوده نشده، تغییر حادث در وضع و روحیّه آنان جزیى و ظاهرى خواهد بود، تأثیرى در ماهیّت زندگى آنان نخواهد داشت، حتّى گاهى ممکن است اثر سوء بنهد.
)ایران را از یاد نبریم(
ایران از نو قد راست خواهد کرد
ایران سرزمین شگفت‏آورى است. تاریخ او از نظر رنگارنگى و گوناگونى کم‏نظیر است. بزرگترین مردان و پست‏ترین مردان در این آب و خاک پرورده شده‏اند. حوادثى که بر سر او آمده بدان گونه است که درخور کشور برگزیده و بزرگى است؛ فتح‏هاى درخشان داشته است و شکست‏هاى شرم‏آور، مصیبت‏هاى بسیار و کامروایى‏هاى بسیار. گویى روزگار همه بلاها و بازى‏هاى خود را بر ایران آزموده است. او را بارها بر لب پرتگاه برده و باز از افتادن بازش داشته. ایران، شاید سخت‏جان‏ترین کشورهاى دنیاست. دوره‏هایى بوده است که با نیمه جانى زندگى کرده، امّا از نَفَس نیفتاده؛ و چون بیمارانى که مى‏خواهند نزدیکان خود را بیازمایند، درست در همان لحظه که همه از او امید برگرفته بودند، چشم گشوده است و زندگى را از سر گرفته.
)ایران را از یاد نبریم(
سازندگان گمنام تاریخ
در نهاد هر آدمى روزنه‏اى رو به روشنایى و بلندى است، ولى هر کسى را آن سعادت نیست که آن را بگشاید و از آن پنجره‏اى سازد؛ تنها روان‏هاى ممتاز، دل‏هاى برگزیده و سرهاى بى‏قرار از این راز باخبراند.
براى اینان چندان مهم نیست که فیروز شوند یا مغلوب و از پاى درافتند؛ اصل، نبرد است، تکاپو در راه حقیقتى، و چه بسا که چشم داشت پاداشى نداشته باشند و کوشش آنها به هیچ گونه منفعتى نیانجامد. پاداش آنها رضایت درونى، لذّت دریافتن و جستن است، و اگر در پنجه روزگار مقهور گردند، و اگر روزگار غالباً به کام نامردان و بى‏مایگان گشته است، چه باک؟ همین بس است که خود آنان بدانند که از دیگران برتراند.
)ایران را از یاد نبریم(
منظور از فرهنگ شناخت راه زندگى است
فرهنگ ایران امروز با بزرگترین آزمایش عمر خود روبه‏روست. تاکنون فرهنگ‏هایى که با فرهنگ ایران به معارضه برخاسته بودند، در درجه‏اى ضعیف‏تر و پایین‏تر بودند )مانند ترک و مغول(. ولى این دفعه فرهنگ مغرب زمین با همه درخشش و صلابت و ربایندگى خود پا به میدان نهاده است، مجهّز به صنعت و اقتصاد و حتّى سکس )زیرا فرهنگ مغرب زمین از سکس و اقتصاد جدایى‏ناپذیر شده است(. نتیجه نبرد از هم اکنون معلوم است. تنها در صورتى این نتیجه به سود فرهنگ ایران تغییر خواهد کرد که ما مصمّم به مقاومت و دفاع از آن شویم.
دفاع از فرهنگ ایران کار دشوارى است، زیرا تا حدّى باید برخلاف جریان سیل شنا کرد. بنابراین اگر ما ایمان پیدا نکنیم که شاخصیّت و برازندگى این کشور و بقاى نام ایران، و تا حدّ زیادى سلامت روحى و سعادت نسل‏هاى آینده، بستگى به حفظ فرهنگ اصیل ایران دارد، توفیق میسّر نخواهد شد. دفاع از فرهنگ ملّى بدان معنا نیست که درِ خود را به روى فرهنگ‏هاى بیگانه ببندیم. ما نه مى‏توانیم و نه مصلحت هست که سدّى در برابر فرهنگ‏هاى دیگر ایجاد کنیم؛ منتها حرف بر سر این خواهد بود که چه بگیریم و چگونه بگیریم.
)فرهنگ و شبه‏فرهنگ(
فرد و جامعه
براى من همواره مایه تعجّب بوده است که چگونه مرد محترمى که استاد دانشگاه یا قاضى دادگسترى یا تاجر است، شب مى‏تواند به راحتى در بستر گرم خود بخوابد و به این موضوع نیندیشد که‏اى بسا مردم در کشور او از سرما مى‏لرزند و روى زمین مرطوب زانو در شکم فرو برده‏اند؛ یا هنگامى که براى فرزند خویش جامه فاخر و بازیچه‏هاى رنگارنگ مى‏خرد، در دل خود احساس خجلت نکند از این که کودکان بسیارى چون کودک او تن‏پوش نو مى‏خواهند و داشتن یکى از آن بازیچه‏ها در نظر آنان موهبتى بزرگ است؟
)ایران را از یاد نبریم(
فقدان معنویّت
بشریّت امروز از نداشتن معنویّت در رنج است؛ اگر معنویّتى همگانى و عالم‏گیر، که از سجایاى نیک انسانى سرچشمه گیرد، بر این ظلمت پرتوى نیفشاند و کوته‏بینى‏ها و سودطلبى‏ها و درنده‏خویى‏ها را رام نکند، باید در انتظار فاجعه‏اى بزرگ بود؛ نه‏تنها فاجعه تباهى دنیا، بلکه محکومیّت به زندگى در دنیایى که از کمترین گرمى و مهر و زیبایى و آرامش بى‏بهره خواهد بود.
)ایران را از یاد نبریم(
کمبودها و فزونى‏ها
در اروپا و آمریکا، پیشرفت صنعت و تعمیم وسایل رفاه، گرچه گذران عمر را از جهت مادّى بر مدار مطلوبى نهاده، از جهت روحى افق خوشبختى را تنگ کرده است، چنانکه گویى سهم هر کس از آن جز به اندازه پنجره‏اى نمى‏تواند بود؛ گویى قشر درخشانى از فلز.
بر پوست زندگى کشیده شده و دیگر نمى‏توان دست بر تن برهنه او سود و گرماى تن او را حس کرد. به همین سبب است که در غرب با آن همه وسایل آسایش و سرگرمى، آن همه تجمّل، با آن همه فراوانى نعمت، سیماها گرفته و سرد است، شکفتگى نیست، برق شوق یا امید در چشم‏ها نیست؛ چنین مى‏نماید که نه خاکسترى در زندگى هست و نه شعله‏اى.
)به دنبال سایه هماى(
کسب نان نباید بهانه براى هدم شرف قرار گیرد
در کشورهاى عقب‏مانده، بدیهى است که ضرورترین مسأله، نان و حوائج اوّلیّه است؛ ولى این امر نباید بهانه قرار گیرد تا همه چیزهایى که ارزش و خوبى زندگى وابسته بدان‏هاست، زیر پا نهاده شود. بشر، بارها امتحان داده که مى‏تواند، اگر لازم باشد، رفاه و مصلحت مادّى خویش را فداى معنویّت کند؛ یا لااقل بهایى براى زندگى قائل شود و آن را به هر قیمت که به او فروختند، نخرد. در همین روزگار خود ما، نمونه‏هایى که این اصل را به اثبات مى‏رساند کم نیست؛ سران الجزایر گفته‏اند: »حتّى اگر ما در تحت تسلّط فرانسوى‏ها خوشبخت مى‏بودیم، باز هم مى‏جنگیدیم.« زیرا خشنود بودن، تنها در بى‏نیازى مادّى نیست.
)ایران را از یاد نبریم(
بر مرز دو فرهنگ
و این انسان در پهناورى جمعیّت و پهناورى حرص مصرف و تب سرعتى که او را گرفته، دست‏اندرکار استخراج شوریده‏وار منابع زمین و بلع طبیعت و آلودن محیط زیست خود شده است، بدانگونه که از هم اکنون قدرى دیر به نظر مى‏رسد که بتواند به باز کردن گره‏هاى کورى که بر زندگیش افتاده توفیق یابد؛ و در کشاکش دو فرهنگ، حکم ارّابه‏اى را پیدا کرده است که دو اسب به جلو و عقبش بسته باشند و هر یک به سویى بکشد: از یک طرف هنوز پاى‏بند به بقایایى از فرهنگ دیروز است که برحسب توارث یا تربیت در وجود اوست، و از طرف دیگر دگرگونى سریع زندگى او را به جانب ضدّ آن مى‏راند. بنابراین اگر امید از آینده بشر برنگیریم، باید نسل کنونى را نخستین نسلى بشناسیم که باید خواه ناخواه در جستجوى فرهنگ تازه‏اى باشد؛ چه، دیر زمانى نخواهد توانست با دوگانگى فرهنگى ادامه حیات بدهد.
)فرهنگ و شبه‏فرهنگ(
آدمیّت و مقام
جامعه ما، جامعه »بده بستان« شده؛ کسى براى دیگرى کارى انجام مى‏دهد، که انجام کارى از او انتظار داشته باشد و تا زمانى به او احترام مى‏گذارد که امید خدمتى از او برود؛ مثل جوامع باستانى، که هنوز پول در آنها رایج نشده بود و معاملات به روش »معاوضه« صورت مى‏گرفت؛ یکى یک کیل گندم مى‏داد و در مقابل یک بز مى‏گرفت، یا یک ران شکار مى‏داد و اسبش را نعل مى‏بست.
رواج این نوع شخصیّت و اعتبار عَرَضى، که وابسته به مقام است، مشکلات عظیمى در کشور ایجاد کرده، و هر روز مشکل بر مشکل خواهد افزود، مانند زخم کهنه که هر چه از آن بگذرد، عمیق‏تر مى‏شود.
)ایران را از یاد نبریم(
کشور پیشرفته و کشور واپس‏مانده
این سال‏ها از کشورهاى پیشرفته و واپس‏مانده زیاد سخن به میان مى‏آید، لیکن فراموش مى‏شود که پیشرفت صنعتى، دلیل سعادتمندى و شکفتگى جامعه نیست. توسعه صنعت و غناى مادّى، چون حوائج مادّى را برآورده مى‏کند، نیمى از خوشبختى را بنا مى‏نهد، امّا نیم دیگر در گرو مسائل بسیار پیچ در پیچى است.
جامعه‏اى را مى‏توان سعادتمند خواند که نوعى توازن در تمام شؤون آن برقرار باشد. من گمان مى‏کنم که این اصل، صادق‏ترین معیار سنجش پیشرفتگى و واپس‏ماندگى است. منظور از توازن، حالت اعتدالى است که روابط فرد و جامعه و روح و جسم را تابع نظم مطلوب و متناسبى مى‏کند.
ملّت‏هایى که در جوش و خروش و تقلاّى عنان گسیخته‏اى به سر مى‏برند، و بر حرص خود فرمانروا نیستند، هر چند از حیث رفاه مادّى به جلو رفته باشند، نمى‏توانند تکامل یافته محسوب گردند.
)ایران را از یاد نبریم(
هدف زندگى چیست؟
نیاز انسان به نان و نام هر دو هست، منتها یکى پس از دیگرى مى‏آید، امّا اگر تعارضى میان این دو پیدا شد چه؟ اگر به دست آوردن نان به قیمت از دست دادن نام، یعنى شرافت انسانى بود چه؟ وقتى به تاریخ نگاه مى‏کنیم مى‏بینیم که در عین آنکه غم اوّل انسان غم نان و امنیّت بوده است، در عین حال هیچ گاه فرصت ابراز دلبستگى به ارزش‏هاى معنوى را از دست نداده است. این ارزش‏هاى معنوى موهوم نیست، بلکه از آن جهت مطلوب او بوده که به او اجازه مى‏داده است تا بهتر زندگى کند. زندگى کردن هدف منحصر انسان نبوده، خوب زندگى کردن و با کیفیّت خاصّ زندگى کردن نیز جزو هدف اوست؛ و اگر مى‏بینیم که در لحظات عسرت و اضطرار باز هم غم او آن مى‏شود که ادامه زندگى بدهد، براى آن است که امیدوار است که در آینده به زندگى بهتر دست خواهد یافت.
)ذکر مناقب حقوق بشر در جهان سوم(
از آموختن چه حاصل؟
یک امر موجب تعجّب است و آن این است که به رغم این همه آمار و حساب و اطّلاعات، هنوز تمدّن کنونى ما و آثار فرهنگ و فضل در جامعه ما، مورد هیچ گونه ارزیابى و سنجشى قرار نگرفته است. تاکنون در هیچ یک از جراید و کنگره‏ها و انجمن‏هاى فرهنگى، در این باره بحثى به میان نیامده است. مسلّم است که تحوّلى در روح جامعه ما پدید آمده، ولى روشن نیست که این تحوّل در چه مسیرى است، رو به انحطاط است یا رو به اعتلا، تا چه میزانى از تمدّن مغرب زمین متأثّر است و تا چه حدّ از تمدّن گذشته ایران. ما نمى‏دانیم به کدام سو باید بگرائیم: آیا باید سوابق و سنن خود را چون بندهایى بر پاى خود انگاریم و یک باره آنها را به دور افکنیم، تا بتوانیم به قافله تمدّن جدید برسیم، یا باید به گذشته خود وفادار بمانیم؛ و یا آنکه تلفیق سالمى از این دو برگزینیم؟ در آنچه مربوط به علم و فنّ است، مشکلى به میان نمى‏آید؛ زیرا در این حرفى نیست که ما نیز از کسب دانش‏هاى جدید ناگزیریم؛ لیکن در آنچه مربوط به تربیت ملّى و پرورش ذوق و کمال معنوى جامعه ماست، مسائل چندى هست که باید براى آنها جواب یافته باشد.
اگر به نتیجه و ثمره فرهنگ و فضل بى‏اعتنا بمانیم، اعتراف کرده‏ایم که مدرسه و آموزشگاه و روزنامه و کتاب را جز براى زرق و برق و فریب نمى‏خواهیم و به کارنامه و دیپلم و عنوان و اعلان و هاى‏هو و داشتن عدّه بیشترى »کوره سواددار« دلخوش مى‏داریم، نه به آثارى که دانش و معرفت باید در جامعه‏اى پدید آورند.
زیرا مى‏دانیم که ارزش علم و فرهنگ به آثارى است که پدید مى‏آورند؛ وگرنه علم بى‏حاصل به سبزه گزنه و خار مى‏ماند که نه میوه‏اى دارد و نه سایه و طراوتى.
علم از یکسو براى آن است که رفاه و سهولت بیشترى در زندگى مادّى به وجود آورد و طبیعت را رام‏تر کند، و از سوى دیگر آدمى را به سوى اعتلا براند، پرده‏هاى اوهام را از جلو چشمان او بردارد، منش و غرایز او را والاتر و نرم‏تر سازد، تعصّب و سرکشى‏هاى او را مهار نماید. بشر از روزى که پا به عرصه وجود نهاده، همواره در سیر مرموز پر مشقّت مداومى کوشیده است که راه خود را به سوى روشنى و بلندى، به سوى حقیقت و کمال بگشاید. همین میل نیرومند، او را به کسب علم و دانش و تحقیق واداشته است. دانستن تنها براى توانستن نیست؛ در نهاد بشر عطشى به یافتن حقیقت و روشنى نهفته است… .
)ایران را از یاد نبریم(
دانش را نباید از فضیلت جدا کرد
هیچ یک از آثار بزرگ ادبى و فکرى، آدمى را در ضروریّات اوّلیّه زندگى خود، چون خوردن و خفتن و بچّه آوردن، یارى نمى‏کنند؛ پس قدر و اعتبار این گونه آثار به چیست؟ شابد بتوان چنین پاسخ داد که علم و فن، بشر را در زندگى مادّى خود یارى مى‏کنند تا بر طبیعت چیره‏تر گردد و آسان‏تر زندگى کند؛ پس از آن نوبت به ادبیّات و حکمت و هنر مى‏رسد که در تجربیّات و دانش و بینش وى نتیجه و حاصلى بجویند و او را با طرز زندگى بهتر و پسندیده‏ترى آشنا کنند؛ او را بر نقیصه‏ها و ابتذال‏هاى خود واقف‏تر سازند و در تشخیص زشتى‏ها و زیبایى‏ها و خوبى‏ها و بدى‏ها بیناتر نمایند. خلاصه آنکه، از مجموع دانش‏ها و ذوق‏ها و اندیشه‏ها، تمیز و ادراک حاصل مى‏شود که لازمه زندگى کردن انسانى است.
ما اگر حساب دانش را از فضیلت و انسانیّت و اخلاق جدا کنیم، نشانه آن است که به گمراهى افتاده‏ایم و دیگر شایستگى و توانایى آن را نداریم که فرهنگ و تمدّن گذشته خود را بارور و زنده نگاه داریم. ما هر سال بودجه کشور خود را از تصویب مى‏گذرانیم و به ظاهر، بر مصرف آن نظارت مى‏کنیم و باز به ظاهر کسى را که در دخل و خرج تخطّى کرده باشد مسؤول مى‏شماریم. امّا عجب این است که حساب سود و زیان معنوى خود را نداریم. قرارداد »جان مولم« را به علّت آنکه تعهّدات خود را انجام نداده است. لغو مى‏کنیم، لیکن هزاران استعداد پژمرده مى‏شود، دل‏ها و هوش‏هاى بسیار سرگردان و ستَروَن مى‏ماند، رشد معنوى قومى دستخوش آشفتگى و فتور مى‏گردد؛ و با این حال، بر کمتر چهره‏اى از این وضع، سایه نگرانى و تأسّفى مى‏بینیم و هیچ کس را در این میانه بازخواست نمى‏کنیم.
نخبگان و دانشمندان هر کشور پاسداران تمدّن و فرهنگ آن کشوراند، اینان‏اند که باید سرمشق غیرت و انساندوستى باشند و از راستى و عدالت و آزادى و زیبایى دفاع نمایند، وگرنه مقام استادى و عنوان علاّمه و پروفسور، بس نیست که کسى را از نعمت فضل برخوردار دارد.
آیا یقین داریم که همه کسانى که در کشور ما نام «دانشمند» بر خود نهاده‏اند، سزاوار این نامند؟ آیا یقین داریم که در روزگار ما، ارزش مغز و دل آدمى، از ارزش بازیگرى و سبک‏مایگى کمتر نیست؟
)ایران را از یاد نبریم(
اگر مردهاى ارزنده نباشند، زن‏هاى ارزنده نیز نخواهند بود
… به طور کلّى، در جامعه‏اى اگر مردهاى ارزنده نباشند، زن‏هاى ارزنده نیز نمى‏توانند باشند. مردها هر عقیده‏اى درباره زن‏ها ابراز کنند باید از خودشان قیاس بگیرند؛ منتها، چون طبیعت زن نقش‏پذیرتر از مرد است و انفعالاتش سریع‏تر، و نیز چون دیرتر به صحنه زندگى اجتماعى پا نهاده، عطشش در سیراب شدن از سراب‏هاى تجدّد، تندتر است؛ به همین جهت باید گفت که گاهى سیماى زن متجدّد )وقتى بخواهد از قالب خود خارج بشود( مضحک جلوه مى‏کند.
… اگر زن، وقار و فرهنگ و بزرگ‏منشى داشت، بى‏برو برگرد احترام دیگران را نسبت به خود جلب مى‏کند؛ اگر نداشت هیچ قانونى، هیچ زورى، نخواهد توانست آنچه را که او قابلیّت جذب آن را ندارد به او ببخشد.
زن، باید بداند که زیبایى روح اهمّیّتش کمتر از زیبایى جسم نیست، بلکه از آن بیشتر است. بدون زیبایى روح، زیبایى جسم فقط وسیله اطفاء شهوت قرار مى‏گیرد.
من همیشه نسبت به زن‏هایى که فقط بر زیبایى و آرایش ظاهرى خود تکیه مى‏کنند احساس ترحّم دارم، زیرا وقتى بهارشان ریخت، وجود آنها یک دفعه خُرد مى‏شود، مضمحل مى‏شود.
به طور کلّى در هر چیز «اصالت» شرط اوّل ارزش است. اگر کسى اصیل نبود (زن یا مرد فرق نمى‏کند) خودش نبود، نه ایرانى بود و نه فرنگى، وجود او را نمى‏شود جدّى حساب کرد.
امروز متأسّفانه بیشتر از هر وقت دیگر وجود زن، مورد استثمار سرمایه و صنعت است و این وضع حتّى از جهتى غیرانسانى‏تر از دوره کنیزى و بردگى است.
)گفته‏ها و ناگفته‏ها(
مسأله اوّلِ جامعه ما، مسأله جوانان است
مسأله جوانان، شاید مهم‏ترین و مشکل‏ترین مسأله جامعه امروز ما باشد. تا چند سال دیگر، موجى از جوان دانشگاه دیده کشور ما را در بر خواهد گرفت؛ همه آنان شغل آبرومندى مى‏خواهند، زندگى راحتى مى‏خواهند، تعیّن اجتماعى و حتّى میدان مناسبى براى بلندپروازى‏هاى خود مى‏خواهند.
من تصوّر نمى‏کنم که امکانات کشورى مانند کشور ما به حدّى باشد که بتواند به تمام این توقّع‏ها جواب مثبت بدهد.
پس چه باید کرد؟ باید توقّع‏ها را کاهش داد. براى این کار، باید افقى در برابر جوانان گشود.
«نخبه» جوانان ایران، در عوض آنکه هدفشان این باشد که مقام مهمّ دولتى‏اى به دست آورند، حقوق هنگفتى بگیرند، اتومبیل داشته باشند، و بلیط مجّانى هواپیما در اختیارشان باشد که هر چند گاه یکبار بروند اروپا گردش کنند، باید سعادت و شادى خود را در خدمت به مردم بیابند.
باید هنر »مفید بودن« بیاموزند. همه آنچه را که اندکى پیش راجع به جامعه امروز ایران گفتیم با حدّت بیشترى درباره جوانان صدق مى‏کند. اینان از گذشته خود ریشه‏کن شده‏اند، بى‏آنکه هنوز خود را با وضع زندگى جدید منطبق کرده باشند. در میان «خودپرستى» و «عطش خدمت به نوع» نوسان مى‏کنند. مردّد هستند. باید راهى پیدا کرد که به طرف دومى گرایش پیدا کنند.
جوانان ما، از تمدّن خود، از فرهنگ کشور خود تقریباً بریده شده‏اند. اطّلاعات درباره گذشته کشورشان خیلى ناقص است. به نظر من این امر سلامت اخلاقى و معنوى آنان را مورد تهدید قرار داده است. کسى که فرهنگ کشور خودش را نشناسد، هرگز نمى‏تواند خود را با فرهنگ حساب کند.
بنابراین باید این خلأ را با تمام وسایل ممکن پر کرد: نخست با ایجاد محیطى عادلانه و سالم در کشور، ایمانى در جوانان برانگیخت. سپس باید آنان را با گذشته ایران مأنوس کرد، تا بدین وسیله خود را از این عقده حقارتى که نسبت به جامعه صنعتى دارند خلاصى بخشند. تنها از این طریق است که خواهند توانست به پیشرفت واقعى کشور خود کمک کنند.
)گفته‏ها و ناگفته‏ها(
جوان‏ها از فرهنگ ملّى جدا مانده‏اند
جوانان ما از کسب فرهنگ ملّى، به معناى واقعى و به مقدار لازم بى‏بهره مانده‏اند؛ درست نمى‏دانند که چه چیزهایى در زندگى گذشتگان آنها ارزش داشته و چه چیزهایى نداشته، و عیب و حُسن زندگى این گذشتگان از چه نهادهایى ناشى مى‏شده است. وقتى ما گذشته را نشناسیم، به معناى آن است که از تجربیّات نسل‏هاى متمادى بى‏بهره مى‏مانیم. در فرهنگ قدیم ما جنبه‏هاى زنده هست که همین امروز هم به درد مى‏خورد و بسیار گرانبهاست؛ جنبه‏هاى متروک و کنار نهادنى هم هست… .
)فرهنگ و شبه‏فرهنگ(
مردم بى‏فرهنگ زبان همدیگر را نخواهند فهمید
اگر جوّ فرهنگى ما به همین صورت بماند، نسل جوان کنونى از گذشته منقطع خواهد شد و به آینده نیز نخواهد پیوست؛ نه ایرانى خواهد ماند )زیرا از فرهنگ آن بیگانه شده(، و نه فرنگى خواهد شد )زیرا فرهنگ آن را نیاموخته(، و مردم بى‏فرهنگ یا کم‏فرهنگ(، زبان همدیگر را نخواهند فهمید، و چون زبان همدیگر را نفهمند، با هم دشمن مى‏شوند، و مى‏توان حدس زد که زندگى در چنین محیطى چه مقدار ارزش زیستن خواهد داشت.
)فرهنگ و شبه‏فرهنگ(
موضوع آزادى
آزادى نیز مانند تصوّر حق از آگاهى انسان ناشى شده است، و ودیعه آن از طریق غریزه و تربیت اجتماعى به او ارزانى گردیده. همه مسائل انسان در پرتو برخوردارى از نیروى ادراک مطرح مى‏شود. این گفته معروف را که «من مى‏اندیشم، پس هستم». مى‏توان بدین گونه درآورد که «من مى‏دانم که هستم، پس آزادم، پس حق دارم» و این سه خصیصه دانستن و آزاد بودن و حق داشتن با هم مى‏آیند. پس انسان آزادى را شرط ادامه زندگى و گسترش زندگى خود دانسته است، و با توجّه به آنکه ادامه و گسترش، دو هدف اصلى زندگى است، آزادى از قید، خمیرمایه هستى شناخته مى‏شود. هر جا انسان به کاهش آن رضا داده، یا ناگزیر بوده و یا با رضاى خود آن را با امتیاز دیگرى معاوضه کرده است. تنها در زندگى اجتماعى است که تحت ضوابطى مقدارى قید و بند مى‏تواند بر آدمى حاکم باشد.
)ذکر مناقب حقوق بشر (
آزادى و اندیشه
آزادى و اندیشه به هم بسته‏اند. از روزى که بشر به موجود اندیشمند ارتقاء یافته است، نیاز به آزادى را در خود یافته و آن را در زندگى «جانِ جانان» خود کرده است. مانند آفتابگردان است که به هر سو باشد روى خود را به جانب آفتاب مى‏گرداند. روشنایى که در تفکّر ایرانیان باستان آنقدر اهمّیّت دارد، روشنى روان است. روشنایى و آگاهى و رهایى از یک خانواده‏اند و به هم وابسته.
کسى که آگاه شد، راهى جز آزاد بودن نمى‏یابد و از این رو هرگز با میل از آزادى خود چشم نمى‏پوشد. موجب تسلیمش نادانى است یا اجبار، و در هر دو حال، به همراه ترک وادى، مقام انسانى خود را نیز کاهش داده است.
)داستان داستان‏ها(
عشق به آزادى جزو ذات بشر است
براى من گاهى این پندار به یقین نزدیک مى‏شود که سیْر امور و نتیجه کار هرچه شد، انسانیّت و رمز وجود او در همین امیدوار بودن و تلاش کردن است، در عشق به آزادى، پنجه کردن با زور و همین گمشدگان لب دریا که حافظ مى‏گفت چه بسا که خودیابندگان‏اند، و گوهرى «که از صدف کون و مکان بیرون است«»همان است که مورد جلب است، نه مورد یافتن؛ و جستجو و پویندگى، خود عین یابندگى است.
)داستان داستان‏ها(
آمریکا
در آمریکا، براى گفتن و نوشتن، محدودیّت نیست. هر کسى مى‏تواند تلخ‏ترین گفته‏ها را در ملامت دولت و ملّت خود بر زبان آورد؛ منتها باید شنونده و خواننده پیدا کرد و این امر آسانى نیست که حرف او را بپذیرند؛ اگر هم پذیرفتند، تازه از این گوش مى‏شنوند، از آن گوش بیرون مى‏کنند؛ زیرا جریان کلّى زندگى به اندازه‏اى قوى است که همه را مانند سیل به جلو مى‏راند. ملّت آمریکا چون کاروانى است که با زنجیر به هم بسته شده و در سفر زندگى راه مى‏سپرد. کمتر کسى میل و جرأت آن را مى‏یابد که این زنجیر طلایى بگسلد.
)آزادى مجسّمه(
آمریکا و دنیا
آمریکا به خود اجازه مى‏دهد که در هر نقطه دنیا بى‏نظمى احساس شد، فوراً دست به کار شود. و امّا این «نظم» چیست؟ بر وفق چه مبادى و اصولى سنجیده مى‏شود؟ چه کسى بر ضدّ چه کسى نظم بر هم مى‏زند؟ البتّه، حکم نظم و بى‏نظمى و لزوم مداخله و عدم مداخله با خود آمریکاست؛ و نمونه‏هایى که از بعد از جنگ دوم در برابر ما قرار دارد، نشان مى‏دهد که موضوع رابطه مستقیم با منافع آمریکا داشته.
مشکل بزرگ این است که آمریکا مصالح دنیا را با مصالح خود مشتبه کرده است؛ یعنى هر جا منافع او در خطر افتاده، وانمود کرده است که منافع دنیا در خطر افتاد؛ و حال آنکه متأسّفانه در اکثر موارد قضیّه درست برعکس بوده است. بنا به آنچه ما تاکنون دیده‏ایم، بخصوص مصلحت ملّت‏هاى ضعیف و فقیر، درست در جهت مخالف منافع آمریکا سیْر کرده.
× × ×
اکنون سؤالى که در برابر دنیا قرار دارد این است: آیا آمریکا باید خود را با مقتضیّات و سیْر دنیا وفق دهد، یا دنیا باید به دلخواه آمریکا تغییر شکل و ماهیّت بدهد و به قالبى که مورد پسند او باشد درآید؟ قرائن بسیار نشان مى‏دهد که آمریکا به عنوان یک قدرت جهانى و بلامعارض، معتقد است که باید بقیّه دنیا به میل او گردن نهد، و از اینکه در گوشه و کنار جهان مقاومت‏هایى در برابر این میل مى‏شود، خشمگین و نگران است.
)آزادى مجسّمه(
ایرانیّت
با همه انعطافى که در روح ایرانى هست، در مواردى که لازم مى‏آمده است که بایستد و از موجودیّت خود دفاع کند، مى‏ایستاده و مقاومت‏هاى شگفت‏انگیز از خود نشان مى‏داده است. این، در چه مواقعى بوده است؟ در مواقعى که «ایرانیّ» او در خطر مى‏افتاده است.
این »ایرانیّت« کلمه بسیار مبهمى است، حتّى قدرى مرموز، و وابستگى به حفظ هستى پیدا کرده است. مى‏شود گفت که بدون »ایرانیّت« زندگى براى او واجد لطف و طعم نبوده است. ممکن است گفته شود هر ملّتى که مقدارى خصوصیّات ملّى دارد، همین طور است. درست، ولى درجاتش فرق مى‏کند. مصرى دیگر آن مصرى پیشین نیست، و یونانى آن یونانى قدیم نیست، ولى ژاپونى و چینى و هندى و ایرانى، فى‏المثل، چیزهایى دارند که زندگى آنها را به خصوصیّات قومى آنها خیلى نزدیک نگاه داشته است. ایرانى در طىّ تاریخ خود خصوصیّتى در خود مى‏دیده است که براى دفاع از آن مصرّ بوده است.
این ایرانیّت، مخلوط عجیبى است از دین و معتقدات ملّى و آداب و عادات و نحوه اندیشیدن و ویژگى‏هاى منبعث از طبیعت و اقلیم و جغرافیا، و عوارض ناشى از حوادث و مصائب.
)ایران و تنهائیش(
تلفیق علم و فرهنگ
هیچ جامعه‏اى نمى‏تواند خود را از گرفتن علم و صنعت امروز بى‏نیاز ببیند، ولى علم بى‏فرهنگ خطرناک است. فرهنگ راه کاربُرد انسانى علم را نشان مى‏دهد. در عین آنکه امروز یک فرهنگ جهانى پدید آمده که به همراه علم ایجاد شده، پایه را باید بر فرهنگ ملّى قرار داد. در هر دو، با چشم باز گزینش لازم مى‏آید تا جنبه‏هاى مثبت و زنده آنها به کار گرفته شود. تنها چیزى که بتواند در برابر تهاجم یا انحراف «صنعت سالارى» بایستد، فرهنگ است؛ ولى تا زمانى که فقط حرف زده شود و حتّى قدرى احساس بیگانگى با آن بشود، نباید انتظار داشت که کارى از دست برآید.
)سخن‏ها را بشنویم(
هر اثرى زاییده مقتضیّات خود است
آثارى که به عنوان ادبیّات و هنر و علم و عرفان و حکمت براى ما بازمانده، جنگل انبوهى است که هر یک زاییده مقتضیّات خاصّ زمان خود است و ما باید با توجّه به مقتضیّات امروز با آنها روبرو شویم. معرفت هر دوران محتاج بازنگرى تازه است، و تنها از این طریق است که آثار زنده فرهنگى به شیئى موزه‏اى تبدیل نمى‏گردند. ما اگر قدر این آثار را ندانیم از گذشته بریده خواهیم شد؛ اگر بر آنها نیفزائیم، نشان خواهیم داد که شایسته دریافت آنها نبوده‏ایم.
)سخن‏ها را بشنویم(
نباید سرچشمه خلاّقیّت بخشکد
امّا چگونه بوده است که در نظام‏هاى دنیاى قدیم که اکثراً استبدادى بودند، با این حال، آن همه آثار فرهنگى بزرگ توانست پدید آید؟ خود ایران را ببینیم که نزدیک به تمام عمرش را در استبداد سیاسى گذرانده، و با این حال، جویبار فرهنگ و فکر جریان دارد.
در این جا نکته باریکى است. موضوع این است که نباید سرچشمه خلاّقیّت بخشکد. چاره‏جویى انسانى در حدّى است که اگر یک راه بسته شد، مى‏تواند دوْر بزند آب زیر کاه برود، ولى توقّف به خود راه ندهد. امّا اگر سرچشمه گل و لاى گرفت، آنگاه اُفت بزرگ پیش مى‏آید، و آن زمانى است که ریشه‏ها علیل شوند، متاع جهل از علم مرغوب‏تر شناخته گردد، ندانستن از دانستن با صرفه‏تر باشد، و اکثریّت خود را به این اُفت تسلیم کنند، زیرا جاذبه دانستن به فراموشى افتاده.
)ایران و تنهائیش(
فرهنگ ایران و زبان فارسى
خصیصه فرهنگى ایرانى آن گشت که فرهنگ ایران اسلامى با فرهنگ کهن ایران پیوند خورد و از همین جا قوم ایرانى از سایر سرزمین‏هاى مشابه متمایز گشت.
ایران داراى مکتب خاصّ فرهنگى گشت که با مکتب کشورهاى دیگر متفاوت است و همین مکتب که از آسیاى مرکزى تا فارس را در بر مى‏گرفت و وجه شاخص آن زبان فارسى درى بود، تأثیر داده شد از یک سو به شبه قارّه هند و کشمیر و از سوى دیگر به آسیاى مرکزى و آسیاى صغیر و در زمان فاطمیان مصر به مصر. زبان فارسى دومین زبان عالم اسلام گشت. با پدید آمدن زبان فارسى، مسیر تاریخى ایران تغییر کرد و استقلال فکرى و فرهنگى، و بُعد سیاسى او تسجیل گشت.
)ایران و تنهائیش(
اسلام و تمدّن اسلامى
به نظر من فرهنگ و قومیّت ایران قوى‏تر و ریشه‏دارتر از آن است که بعضى حرف‏ها از جانب برخى اشخاص و حتّى بعضى جریان‏ها بتواند آن را متوقّف کند یا به راه دیگرى افکند. از بعد از آمدن اسلام به ایران، ایرانى مسلمان بوده است به اضافه ایرانى. یعنى نخست ایرانى بوده و بعد مسلمان، زیرا پیش از آنکه اسلام طلوع کند، قومیّت ایرانى طىّ قرن‏هاى متمادى وجود داشته است و این قومیّت داراى تاریخ دراز و تمدّن و فرهنگى بوده است تکوین یافته.
اسلام مسیر تمدّن ایران را تغییر داد. ایرانى خصوصیّات ذاتى خود را نگه داشت. اسلام در طىّ این قرون از یک دین خالص بیرون آمده و همراه با یک تمدّن شده است. در ایران امروز با عمر هزاروچهارصد ساله اسلامى، هرگز اسلام را از این تمدّن نمى‏توان جدا کرد. اگر موضوع اسلام مطرح بشود، چه در قانون‏گذارى، چه در روابط اجتماعى، چه در برنامه‏ریزى و چه در روابط با کشورهاى خارج، باید این تمدّن را در نظر داشت. این تمدّن و فرهنگ اسلامى ایران، سیْر تاریخ کشور را تاکنون مشخّص کرده است و در آینده نیز خواهد کرد، زیرا جزو خصلت و طبیعت ایرانى است. اگر ایرانى باید ایران را بسازد، من یقین دارم که عامل فرهنگى در این میان مهم‏ترین عامل خواهد بود.
)گفته‏ها و ناگفته‏ها(
آنچه شاهنامه کرد
شاهنامه، ایران گذشته را به ایران بعد پیوند داد. ایران، تغییر مذهب داده بود، ولى زبانِ فرهنگ، زبان جاودان و عام است. اگر گذشته ایران پربار و با فرهنگ نبود، امکان پاى فشردن و راه یافتن به دوران بعد را نمى‏یافت. تمدّن فرعونى مصر بسیار درخشان بود، کهن‏تر از ایران، ولى چون فرهنگ او جوهر و جان فرهنگ انسانى ایران را فاقد بود نتوانست در برابر تغییر دین مقاومت کند، و اکنون تنها زینت موزه‏هاست، و فقط اعجاب جهانگردان را برمى‏انگیزد.
)ایران و تنهائیش(

* برگرفته از کارنامه چهل ساله: محمّدعلى اسلامى‏ ندوشن، تهران: یزدان، ۱۳۸۰٫

مطالب پیشنهادی :

درباره نویسنده

2494 مطلب نوشته است .

نوشتن دیدگاه

شما میتوانید از تصاویر مخصوص خود در قسمت نظرات استفاده نمایید برای اینکار از وب سایت آواتارکمک بگیرید .

*

تمام حقوق این سایت برای © 2021 سامانه اطلاع رسانی فرهنگ ندوشن. محفوظ است.
قدرت گرفته از وردپرس فارسی